پادکست سوم : مردی که آنجا نبود

0
پادکست پتریکور

 

بی شک او یک نابغه است. برای همین است که وقتی پایش لغزید و زمین خورد، همه آدم های دور و اطراف جمع شدند تا دست شان را برای او دراز کنند. او بی شک یک آدم معمولی نیست. انسانی را تصور کنید که همه صدا ها را می شنود؛ حتی ظریف ترین و آرام ترینها را. می تواند در میان همهمه های پوچ انسان های اطراف درست وسط شلوغی شهر ها و صدای ترمزها و بوق ها و داد و بی داد های مردم کوچه و خیابان ها مانند بزرگترین کارگردان جهان دستانش را بالا ببرد و همه چیز را متوقف کند جز پرنده ای که سرخوشانه در شاخ و برگ درخت دود گرفته ی کنار خیابان آواز می خواند و بالا پایین می پرد. کسی را تصور کنید که همه چیز را می بیند. می تواند دور ترین نقطه ای را که انحنای کره زمین مانع دیدنش نشود را رصد کند. او می تواند بایستد و از کالبدش فراتر رود، دوری اطراف بزند هر چه را که بخواهد لمس کند و باز گردد. شامه اش درست مثل یک گرگ قوی است. او می داند که بوی خاک باران خورده از کدام سمت و کدام شهر می آید. انسانی فرای حس هایش را در نظر آورید. کسی که کلمه هایتان را به تمامی و بیشتر از هر انسان دیگری درک می کند. او می داند وقتی دهانتان را باز می کنید و کلمه تنهایی را هجی می کنید دقیقا چه چیز را مد نظر دارید و در ضمن لبخندی به پهنای صورتش می زند تا نشانتان دهد آنچه که تصور شما از تنهایی است به نظرش چه حسی دارد. موجودی از این خاک را متصور شوید که علم رنگ ها را می داند. گرمایشان را انرژی شان را. کسی که می داند دنیا دقیقا چند رنگ دارد. اسرار این دنیا را تنها او می شود که بداند. دزد های دریایی و پری ها. جعبه های باز نشده و معما های حل نشده. جادو و جمبل ها. تمام راز های پنهان هستی که نمی خواهند حل شوند، باز شوند و شناخته شوند تنها از او می ترسند. از او؛ وقتی این حمله صرع لعنتی تمام نشده باشد. بلند می شود. صدای بوق و ترمز ها به گوش هایش بر می گردد. خودش را می تکاند. عینکش را روی چشمهایش می گذارد. کیف دستی اش را بر می دارد مردم را کنار می زند و راه می افتد.

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید