ادبیات

داستان کوتاه:از خاطرات … السلطنه

‏صبح نیت کرده بودم حمام بروم. تامل که نمودم ملتفت شدم که نروم تمیزتر می مانم. نرفتم. همانطور آب نکشیده حضور شاه شرفیاب شده،...

از روزمرگی ها: آقای سرنوشت

من به سرنوشت ایمان دارم. وقتی دست جادویی اش را تا انتهای آرزوهایت فرو می برد و دقیقا آن یکی که همه ی دیگر...

داستان کوتاه: محله ما چه سرسبز بود (قسمت اول:داستان موسی)

محله نمی دانست که دین موسی چیست. اکثراً در دلشان می گقتند "اون جهوده". اما در ظاهر بعضی ها بودند که موسی ارمنی صدایش...

از روزمرگی ها:طعم سیگار دمِ صبح

آن وقت ها حشر و نشر زیاد بود. مثلا همین کافه فیروز؛ روزهای دوشنبه آل احمد می آمد، شاملو همیشه بین رفتن به چاپخانه...

از روزمرگی ها: نوزدهم دی ماه سالی که برف می بارید

خواب می‌بینم که در یک اردوگاه، لابه لای زندانیان دیگر نشسته‌ام. پاهایم را توی شکمم جمع کرده ام و سرم را روی شان گذاشته‌ام....

تبلیغات