پادکست اول: رستگاری در هفت دقیقه

پادکست اول: رستگاری در هفت دقیقه

متن و صدا: بیتا جلیلی

امروز آخرین روز دسامبر است. استراسبورگ…شهر بازاهای کریسمس و شراب های داغ و بابانول های بی پروا که کاج های تزیین شده و نورهای رنگارنگ سال نو به زیبایی اش افزوده است. شهری به غایت دوست داشتنی که رقص برف در این موقع سال حالش را بهتر کرده.
دستم را گرفته و ول نمی کند. داغی انگشتان ظریفش در سرما مثل لمس کلاویه هاست وقتی می دانی چطور عاشقانه ترین نت های جهان را بنوازی. سرخوش ات می کند و اعتماد به نفست را بالا می برد. کاری می کند که همه برایت کف بزنند.
استرس دارم. همهمه مردم شاد از همه ی جهان بی خبر گوشهایم را پر کرده. بازیگوشانه دستم را به این سو و آن سو می کشد و مدام به خوراکی ها و عروسک ها و زرق برق ها نزدیک می شود و باز درخشش چیز دیگری در سوی دیگر بازار چشمش را می گیرد و پاهایش او را و دستان او مرا با خود می برند.
با این لباس ها و این بار که مسئولیت حملش شانه هایم را خم کرده پا به پای او دویدن سخت است. اما اگر این آخرین شادی روی زمین باشد من بی شک مرد خوشبختی هستم.
برف تند تر می بارد و انگار این لعنتی ها هم تند تر شادی می کنند و می خندند. دستهایم می لرزد و پاهایم سست شده اند. ساعتم را نگاه می کنم. هفت دقیقه مانده. هفت دقیقه لعنتی. هفت دقیقه برای اینکه دیوانه وار شادی کنم. خم می شوم و در چشمهای تیله ای اش نگاه می کنم و با لبخند می گویم می دانی که دوستت دارم؟ سرش را بی فکر تکان می دهد و می خندد. از جیب لباس گشادم آب نباتی بیرون میآورم و از توی دستانم طوری جلوی چشمانش ظاهر می کنم که انگار جادو کرده ام. می خندد و می گیرد و من به این فکر می کنم که اسمش چه می تواند باشد.
حالا به من گوش کن فسقلی. بیا قایم باشک بازی کنیم. من چشم هایم را می بندم و تو هفت دقیقه وقت داری در دورترین جای ممکن پنهان شوی. هر چه دورتر باشی دیرتر پیدایت می کنم و وقتی پیدایت نکنم کلاهم برای تو می شود. قبول؟
درست نفهمیدم قبل از آنکه بدود سرش را به نشانه قبول تکان داد یا نه. ولی دور شد. دور شد… چشمهایم که دو دو می زدند دیگر ندیدندش. دستهایم عرق کرده. ساعتم را نگاه می کنم. تنها یک دقیقه از شادی جهان مانده. لباس و کلاه قرمز و ریش سفیدی که به صورتم چسبانده ام نزدیک شدن به مردم را برایم راحت تر کرده. دست هایم را باز می کنم و صدایم را بم می کنم و با خنده فریاد می زنم. آهای. مری کریسمس. مری مری کریسمس. می خندم و دیوانه وار از درون کیسه ام عروسک ها را به سمت جمعیتی که دورم جمع شده اند پرتاب میکنم. به تعدادشان تند تند افزوده می شود و من تند تند می گویم مری کریسمس.
درست در لحظه صفر اتفاق می افتد. همه چیز روشن می شود و نور چشمهایم را می زند. آخرین کادو داخل کیسه ام بمبی بود که هدیه ی سال نوی خودم بود. نام من نیکلایویچ میشکین است و من یک تروریستم و گمان می کنم زمانی، کودکی را نجات داده‌ام.

Latest

تحول شخصیت در فیلم «پرنده رنگین» ساخته‌ واتسلاو مارهول

واهمه‌های با نام و نشان! واتسلاو مارهول در آخرین فیلم خود، پرنده رنگین که بر اساس رمانی به همین نام اثر یرژی کوشینسکی ساخته‌شده، داستانِ...

کنکاش ناتمام ساعدی

غلامحسین ساعدی از «بادِ جن» تا «دایره مینا» اینکه حضور غلامحسین ساعدی در سینمای ایران باعث پیدایش «موج نوی سینما» و یا بخشی از دگرگونی‌های...

گفتگو با کوئنتین تارانتینو؛ زندگی و مرگ در لس آنجلس

شاید تصور آنکه دو نامِ به‌ظاهر متناقض برگرفته از دو سنت سینمایی متفاوت در کنار هم به‌عنوان محبوب‌ترین فیلم‌های یک مجله‌ی سینمایی فارسی‌زبان در...

بهترین فیلم‌های سال 2020 به انتخاب منتقدان و نشریات خارجی

این لیست به‌تدریج تکمیل می‌شود. بهترین فیلم‌های دهه (۲۰۱۹-۲۰۱۰) به انتخاب منتقدان بین‌المللی و نشریات خارجی بهترین فیلم‌های سال 2019 به انتخاب منتقدان...

نگاهی به فیلم «ناگهان درخت» ساخته‌ صفی یزدانیان

پسانوگرایی با طعم افسوس ایده‌های نظریِ سینما همان‌قدر که راهگشا هستند به همان اندازه می‌توانند مرزبندی اثر هنری را به محدوده‌ی خطرناکی سوق دهند که...

حادثه محرک در فیلم «دادگاه شیکاگو هفت» اثر آرون سورکین

مخالف‌های دوست‌داشتنی رابرت مک‌کی در کتاب مشهورش «داستان»، حادثه محرک را موتور محرکه‌ای می‌داند که سبب بر هم زدن توازن موجود در زندگی «شخصیت» داستان...

Read More

Comments

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید