پادکست پنجم: آغاز یک پایان

0
پادکست پتریکور

 

سیب. این سیب سرخ…امروز روز اول خلقت است و من از بودن چیزی نمی دانم. من از من چیزی نمی دانم. من از زندگی چیزی نمی دانم. از غصه و شادی. از حسرت و حسادت. از قدرت و ثروت. از زبان و هنر. از علم و پیشرفت. از این جهان و جهان های دیگر. من از هیچ چیز، چیزی نمی دانم. من نیستم. هنوز نیستم.
اما لحظه ای که بگذرد دست جادویی گرم و مهربانی من را من می کند و من در همین لحظه که هنوز نگذشته است می بینم که هستم. شده ام انسانی که در حیطه ام قدرتمندترین ام. بادی به غبغب می اندازم و راه می روم. من طبیعت را شکست می دهم. غذا می خورم و سر پناه می یابم. ناگهان اما روزی چشمم می افتد به موجودی از این طبیعت که گیسوانش از شب سیاه تر است و عطرش مشامم را قلقلک می دهد. من برای داشتنش قدم بر می دارم. همه چیز تاریک می شود و چیزی به عقبم می راند. آتش را کشف می کنم و بر تاریکی چیره می شوم. دست گرم و مهربان نوازشم می کند و عقبم می راند. سلاح می آفرینم و حمله می کنم. می کُشم و گیسوان سیاه از آن من می شود. اما سرخ از این پس رنگ مورد علاقه ام است نه سیاه. سرخ. رنگ خون. من هر روز قوی تر می شوم و با هوش تر. تجربه می دانم و حالا وقت آن است که دیوار زبان را بالا بکشم. تنها نیستم و از نسلم هزاران بار تکثیر شده و هر هزار تایشان حرف من را می دانند و فکر من را می خوانند. گیسوان سیاهم بیشتر شده. سرخ را اما تنها من دیده ام. دلم برایش تنگ شده. حمله می کنم…سرخ… حمله می کنند…سرخ… زمین سرخ می شود و آسمان سرخ. بین خودمان خط می کشیم و مرز می بندیم. وانمود می کنیم که حرف هم را نمی فهمیم و فکر هم را نمی دانیم. برای دیدن سرخ مرز ها و خط ها را رد می کنیم. سرخ… سرخ… سرخ. بعد کسی می نشیند و سیب سرخی که توی سرش خورده را علم می کند. از این علم هم چیزهایی در می آ ید که سرخ را زیاد کند. بعد یک نفر می نشیند و با این سرخ ها یک سیب سرخ روی زمین نقاشی می کند و هنر می آید. بعد کسی از این سرخ بازی ها می نویسد و کتاب می آید. بعد کسی این کتاب را می خواند و مردمی که این کتاب را نخوانده اند را می کشد و سرخی است که بالا می گیرد و زمین است که از خون سیراب می شود. کسی دلش برای سیاهی موی دلبرکان تنگ نمی شود که همه تشنه ی سرخ اند. این لحظه دارد می گذرد و من از این بودن سخت دلگیرم. کاش دهان داشتم که فریاد بزنم. کاش زبان می دانستم که بگویم. کاش فکر داشتم و عمل می کردم. این دست معجزه گر را چطور می توانم از بودنم منصرف کنم که من تنها خونم و خرابی. لحظه می گذرد و من نیستم. نشدم. نیامدم. و دست آن کس که سیب سرخ را سمی کرده بود، در گیسوان سیاه موجودی ظریف پنهان شد.

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید