داستان کوتاه: فرار از اردوگاه شماره ۱۴

0
فرار از اردوگاه شماره 14

دنیای سیاه و سفید با روزهای تلخ…من از زندگی چیزی نفهمیدم و این را هم وقتی فهمیدم که آخرین تیر اسلحه ای که روی زمین افتاده بود را در مغز خودم خالی کردم. وقتی بیست و یک گرم از وزنم کم شد و آن بیست و یک گرم بالای تمام سرزمین های دنیا شروع به پرواز کرد فهمیدم که تمام مردم دنیا قطعاً از من خوشبخت تر زیسته اند. بگذارید از اول بگویم. من به دنیا آمدم. در یک روز نفرین شده برای من و سرنوشت ساز برای بشریت. پدر و مادرم را هرگز دوست نداشتم که اصلا نمی دانستم دوست داشتن یعنی چه. برای من فقط غذای بیشتر یا کمتر معیار خوبی و بدی بود. روزهایی بود که غذای مادرم را می دزدیدم و می خوردم و کتکش را هم به جان می خریدم تا فقط زنده بمانم. بگذارید از اول بگویم. من پدر و مادرم را دوست نداشتم که همیشه گناه بودن در شرایط افتضاحم را گردن آنها انداختم. من می دانستم نبودن چیست اما اینگونه بودن را هرگز درک نکردم. من از عشق، اعتماد، وابستگی، صداقت و گذشت چیزی نمی دانستم. همچنان که از معنای مادر، پدر، برادر یا تمام مردم سرزمین من هم درکی نداشتم. قواعد دنیای ما متفاوت بود. در ده سالگی فرار برادر و مادرم را به خاطر یک مشت برنج گزارش دادم و آنها را جلوی چشمان من و پدرم اعدام کردند و خودم را روی ذغال داغ کباب کردند تا بیشتر بگویم و بیشتر نمی دانستم و شکنجه بود که دیگر تمامی نداشت. شکنجه چیزی است که من تا انتهایش را تجربه کردم. من اشتباه به این دنیا آمدم و در لحظات کشدار آخر می گویم اگر بوی گوشتِ سوخته بدنتان را تا به حال استشمام نکرده اید، اگر پیش نیامده که مجبور شوید با قاشق چرک های بدنتان را تخلیه کنید، اگر چیزی بیشتر از نمک برای ضدعفونی کردن زخم هایتان دارید، اگر نمردن از گرسنگی خطری برای زندگیتان محسوب نمی شود، اگر توسط آدم های مثل خودتان هر روز کتک نمی خورید و اگر وقتی تمام بدنتان زخم است فرصت دارید که استراحت کنید، اگر جای خوابتان چیزی بیشتر از زمین سیمانی است، اگر غذایتان تنها ذرت و کلم نیست، اگر بیشتر از روزی چند ساعت به برق دسترسی دارید و در مدرسه جز خبر چینی چیزهای دیگری هم یاد می گیرید؛ پس شما جزو آدم های خوشبخت کره زمین هستید.
بگذارید از اول بگویم. نام من شین بود. از اول… من در اردوگاه شماره ۱۴ کره شمالی به دنیا آمدم. از اول… پدرم تا سه نسل محکوم به زندگی در آن اردوگاه بود. از اول…مادر و برادرم را… از اول. هیچ انسانی نباید زندگی مثل زندگی من را تجربه کند. از اول… من تنها و بدون اینکه کسی بفهمد کِی،کجا و چرا، بزرگترین ماموریت جهان را به انجام رساندم…از اول…بنگ.

بر اساس رمانی به همین نام نوشته ی بلین هاردن

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید