مروری بر سینمای نوآر

مروری بر سینمای نوآر

آنها با شب زندگی می‌کنند

نوآر چیست؟ ژانر، سبک، یا مکتبی متعلق به دوره‌ای تاریخی؟ در مطالعات سینمایی، کمتر موضوعی را می‌توان یافت که به‌اندازه‌ی ماهیت «فیلم نوآر» محل مناقشه بوده باشد. به باور جوآن کوپژک، نوآر بیش از آنکه پدیده‌ای ابژکتیو باشد، مانند دیگر سبک‌ها و ژانرها—از امپرسیونیسم و اکسپرسیونیسم گرفته تا وسترن، سینمای وحشت و موزیکال—حاصل نوعی مداخله‌ی سوبژکتیو است. از نظر کوپژک، نوآر صرفاً ابژه‌ای ازپیش‌موجود نیست، بلکه تا حدی برآمده از فرایندِ نام‌گذاری و بازشناسیِ انتقادی است؛ به این معنا که دسته‌ای از فیلم‌ها تنها زمانی در کنار یکدیگر جای می‌گیرند که منتقدان، در نگاهی گذشته‌نگر، شباهت‌هایی تاریخی، روایی، بصری و عاطفی میان آن‌ها تشخیص می‌دهند.
نوآر را نمی‌توان با همان قطعیتی که وسترن یا علمی‌ـ‌تخیلی را در شمار ژانرهای سینمایی قرار می‌دهیم، ژانری مستقل با مرزهایی روشن دانست. وسترن معمولاً با جغرافیایی معین، تیپ‌های شخصیتیِ شناخته‌شده و الگوهای نسبتاً ثابتی از تعارض و کنش تعریف می‌شود؛ علمی‌ـ‌تخیلی نیز بر نوعی گمانه‌زنی درباره‌ی علم و فناوری و تأثیر آن بر انسان، جامعه و جهان استوار است و معمولاً از مجموعه‌ای از قراردادهای روایی و مضمونی بهره می‌گیرد. نوآر، اما نه به جغرافیا یا محیط داستانی معینی وابسته است، نه الگوی روایی ثابتی دارد و نه از مجموعه‌ای واحد و پایدار از مؤلفه‌های سبکی پیروی می‌کند؛ ازاین‌رو می‌تواند در قالب‌های گوناگونی، از فیلم جنایی و تریلر تا ملودرام و درام اجتماعی، پدیدار شود. آنچه به این آثار کیفیتی نوآر می‌بخشد، نه تعلق کامل آن‌ها به ساختاری ازپیش‌تعیین‌شده، بلکه حضور نوعی عنصر «مازاد» است؛ عنصری که به چارچوب ژانری یا سبکی فیلم افزوده می‌شود و منطق مسلط آن را دگرگون می‌کند. بر این اساس، فیلمی ممکن است از نظر مؤلفه‌های معنایی و نحوی، به‌طور کامل به ژانر، مکتب یا سبکی دیگر تعلق داشته باشد، اما تحت تأثیر این عنصرِ مازاد، کیفیتی نوآر پیدا کند. از این رو، نوآر را می‌توان هم ژانر، هم سبک، هم چرخه‌ای تاریخی و هم نوعی حساسیت یا جهان‌بینی سینمایی دانست، بی‌آنکه هیچ‌یک از این تعاریف به‌تنهایی همه‌ی مصادیق آن را در بر گیرد.
اصطلاح «فیلم نوآر» را نخستین بار نینو فرانک، منتقد فرانسوی، در سال ۱۹۴۶، پس از ازسرگیریِ نمایش فیلم‌های آمریکایی در فرانسه برای توصیف دسته‌ای از آثار جنایی هالیوود به کار برد. آثاری چون «شاهین مالت»، «لورا»، «بکش، محبوب من» و «غرامت مضاعف» در چشم منتقدان فرانسوی نویدبخش نوع تازه‌ای از سینمای جنایی بودند؛ سینمایی که معمای معمولِ پلیسی را به حاشیه می‌راند و بر روان‌شناسی شخصیت‌ها، فساد اجتماعی، خشونت، ابهام اخلاقی و نوعی تقدیرگرایی تمرکز می‌کرد.
هرچند منتقدان، اغلب آغاز نوآر را با «شاهین مالت» (جان هیوستون، ۱۹۴۱) و پایان دوره‌ی کلاسیک آن را با «نشانی از شر» (اورسن ولز، ۱۹۵۸) نشانه‌گذاری می‌کنند، اما تقریباً هر منتقدی تعریف ویژه‌ی خود را از فیلم نوآر و تعداد آثار این جریان دارد و برای اثبات آن، به فهرستی شخصی از فیلم‌ها استناد می‌کند. برای گریز از تعاریفِ توصیفی، پل شریدر در مقاله‌ی معروفِ «یادداشت‌هایی بر فیلم نوآر»، به‌جای دسته‌بندی فیلم‌ها، به چهار کاتالیزور اشاره می‌کند که تلاقی آن‌ها با یکدیگر، زمینه‌سازِ پیدایش سینمای نوآر شد: جنگ و سرخوردگی پس از آن، رئالیسمِ پس از جنگ، اکسپرسیونیسم و ادبیات هاردبویلد (Hardboiled).
به تعبیر شریدر، با پایان جنگ جهانی دوم و کاهش ضرورت تولید آثار تبلیغاتی و روحیه‌بخش، سینمای آمریکا مجالی یافت تا اضطراب‌ها، سرخوردگی‌ها و تنش‌های پنهان در جامعه‌ی آمریکا را بازتاب دهد. بدبینی و سرخوردگیِ آشکارشده در این دوره را می‌توان واکنشی دیرهنگام به بحران اقتصادی دهه‌ی ۱۹۳۰ دانست؛ واکنشی که وقوع جنگ مجال بروز آن را محدود کرده و به تعویق انداخته بود. در این مقطع، نوآر در مسیری متضاد با ملودرام‌های پرزرق‌وبرق و استودیویی، دوربین را به دل خیابان‌ها برد. تمایل عمومی به دیدن تصویری خشن‌تر و صادقانه‌تر از آمریکا، فیلم‌سازان را بر آن داشت تا از لوکیشن‌های واقعی استفاده کنند. گرایش رئالیستی پس از جنگ موفق شد تا اندازه‌ای فیلم نوآر را از سیطره‌ی ملودرام‌های اعیانی برهاند و آن را در جایگاه واقعی و شایسته‌اش، یعنی در دل خیابان‌ها و در میان مردم عادی قرار دهد.
سومین نیروی مؤثر در شکل‌گیری نوآر، از نظر شریدر، نفوذ اکسپرسیونیسم آلمان بود. مهاجرت گسترده‌ی سینماگران و عوامل فنی اروپایی، به‌ویژه آلمانی‌ها، در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ تأثیری عمیق بر زبان بصری سینمای هالیوود گذاشت. فیلم‌سازانی چون فریتس لانگ، روبرت سیودماک، بیلی وایلدر، اتو پرمینجر و ادگار جی. اولمر، بخشی از میراث زیبایی‌شناختی اکسپرسیونیسم را با خود به آمریکا آوردند. آن‌ها با بهره‌گیری از سایه‌روشن‌های پُرکنتراست، خطوط مورب، نورپردازی‌های نامتقارن و پنهان‌کردن بخشی از چهره‌ی بازیگران در تاریکی، استعاره‌ای بصری برای جهانِ ازهم‌گسیخته‌ی پس از جنگ خلق کردند. هرچند در نگاه اول، پیوند اکسپرسیونیسم آلمان (با اتکای شدیدش به نورپردازی مصنوعی در استودیو) و رئالیسمِ پس از جنگ (با گرایش به لوکیشن‌های واقعی و فضاهای شهری) کاملاً متناقض به نظر می‌رسد؛ بااین‌حال، تمایز بصری نوآر از همین پیوند میان دو گرایش ظاهراً ناسازگار شکل می‌گیرد؛ پیوندی که تصنع اکسپرسیونیستی را با واقع‌گراییِ فضای شهری در ساختاری منسجم تلفیق می‌کند.
در نهایت، چهارمین کاتالیزور، سنت ادبی هاردبویلد بود؛ سنتی که در پیوند با گزارش‌های جناییِ روزنامه‌ها و مجلات عامه‌پسند دهه‌ی ۱۹۲۰ پدید آمد. نویسندگانی همچون دشیل همت، ریموند چندلر، جیمز ام. کین و هوراس مک‌کوی در آثار خود تیپ «مرد سرسخت» را پرورش دادند؛ شخصیتی بدبین و کلبی‌مسلک که می‌کوشید خود را از عواطف روزمره مصون نگه دارد، اما در پس ظاهر خشن و رفتار سردش، نوعی حساسیت عاطفی و رمانتیسیسم سرکوب‌شده پنهان بود. این قهرمانِ هاردبویلد، گرچه در قیاس با همتای اگزیستانسیالیستِ خود موجودی به‌مراتب احساساتی‌تر و شکننده‌تر بود، اما همچنان از هر شخصیت دیگری که ادبیات آمریکا تا آن زمان به خود دیده بود، سرسخت‌تر و خشن‌تر به نظر می‌رسید.
با چرخش سینمای دهه‌ی ۱۹۴۰ به سوی کالبدشکافیِ مناسبات خشن و تاریک اخلاقی در جامعه‌ی آمریکا، ادبیات هاردبویلد با مجموعه‌ای از قواعد ازپیش‌آماده درباره‌ی قهرمانان، شخصیت‌های فرعی، پیرنگ‌ها، دیالوگ‌ها و درون‌مایه‌ها به استقبال آن آمد. این‌گونه از تلفیق الگوهای روایی هاردبویلد با سایه‌روشن‌های اکسپرسیونیستی و واقع‌گراییِ خشن خیابان‌های پس از جنگ، جهان نوآر شکل گرفت؛ جهانی آکنده از بدبینی، انزوا و تباهی که شخصیت‌هایش ناگزیر بازتاب همین شرایط بودند.

در دلِ این جهان، ضدقهرمان آشنای نوآر پدیدار می‌شود؛ مردی تنها، سرخورده و بدبین که در شب‌های تاریک و خیابان‌های خلوت پرسه می‌زند و به‌تدریج در شبکه‌ای از میل، فریب و قانون‌شکنی گرفتار می‌شود. در بسیاری از این روایت‌ها، زنِ اغواگر یا همان «فم‌فتال» (Femme Fatale)، در مرکز این فرایند قرار دارد و مرد را به سوی خیانت، جنایت یا فروپاشی سوق می‌دهد. فم‌فتال یکی از شناخته‌شده‌ترین شمایل‌های سینمای نوآر است؛ زنی مستقل، جذاب، رازآلود و از نظر جنسی یا اجتماعی تهدیدکننده که حضورش نظم تثبیت‌شده‌ی جهان مردانه را مختل می‌کند. این شخصیت، برخلاف تصویر زنان فداکار، مطیع یا منفعل در بخش مهمی از سینمای کلاسیک هالیوود، کنشگر، جاه‌طلب، باهوش و آگاه از قدرت جنسی و اجتماعی خویش است. بااین‌حال، تهدیدی که به او نسبت داده می‌شود، لزوماً از شرارت ذاتی‌اش سرچشمه نمی‌گیرد؛ بلکه گاه این تصویرِ تهدیدآمیز، حاصل نگاه و اضطراب قهرمان مرد یا بازتابی از ساختار مردسالارانه‌ی روایت است.
با نگاهی روان‌کاوانه به جهان نوآر، فم‌فتال دیگر صرفاً تهدیدی بیرونی تلقی نمی‌شود؛ او تجلی فیزیکیِ ضعف درونی، تضادهای سرکوب‌شده و بحران روانیِ قهرمان مرد است. از این منظر، حضور فم‌فتال همچون نیرویی عمل می‌کند که شکنندگی و آمادگی قهرمان برای فروپاشی را آشکار می‌سازد. این کارکرد روانی را می‌توان در سه مرحله دنبال کرد: جادوی دیدار نخست، ابژه‌سازی خیالی و فرافکنی.
برای قهرمانانِ منفعل نوآر، فاجعه اغلب از لحظه‌ای آغاز می‌شود که زنی با جلوه‌ای سحرآمیز، تخیل آن‌ها را تسخیر می‌کند. نحوه‌ی معرفی این زنان در فیلم‌های نوآر، معمولاً ساده و رئالیستی نیست؛ بلکه کیفیتی نمایشی، رؤیاگون و گاه جادویی دارد. در فیلم «از دل گذشته»، مرد (با بازی رابرت میچام) روزهای ملال‌آوری را می‌گذراند که ناگهان زن (با بازی جین گریر)، سراپا سفیدپوش، از دلِ نور کورکننده‌ی خورشید وارد می‌شود. این ورود رؤیاگون، زن را در نگاه مرد از شخصیتی واقعی به تصویری افسون‌شده و دست‌نیافتنی بدل می‌کند؛ تصویری که از همان لحظه بر ادراک و میلِ مرد چیره می‌شود.
قدرت و سیطره‌ی زن اغواگر بر مرد از آنجا سرچشمه می‌گیرد که زن در سینمای نوآر، بیش از آنکه موجودی ملموس و واقعی باشد، «سازه‌ای خیالی» در ذهن مرد است. مردانِ نوآر، کمبودها و امیال پنهان خود را بر این زنان «فرافکنی» (Projection) می‌کنند. تعلیق واقعی در بسیاری از فیلم‌های نوآر این نیست که زن چه زمانی مرد را به قتل می‌رساند یا به پلیس لو می‌دهد، بلکه تعلیق روان‌کاوانه این است که آیا مرد می‌تواند خود را از چنگ تخیلات بیمارگونه‌ی خودش رها سازد؟
خالص‌ترین و استعاری‌ترین شکل این ابژه‌سازی را می‌توان در فیلم‌هایی دید که مردانِ داستان، مستقیماً عاشق یک «پرتره‌ی نقاشی» می‌شوند. در فیلم «لورا»، کارآگاه پلیس در حالی که روی پرونده‌ی قتل یک زن کار می‌کند، چنان مدهوش پرتره‌ی او روی دیوار می‌شود که تمام اجزای اتاق مقتول را برای بازتولید فانتزی خود به کار می‌گیرد. در اینجا، گره‌گشایی از یک معمای پلیسی کاملاً با فرایند شکل‌گیری یک «ابژه‌ی مطلوب خیالی» در ذهن کارآگاه انطباق می‌یابد. به همین ترتیب، در «زنی در ویترین»، استاد میانسال و مبادی‌آدابِ دانشگاه، مسحور تابلوی نقاشی زنی در ویترین خیابان می‌شود. حضور فیزیکی زن در کنار او در همان لحظه، مرز میان خیال و واقعیت را می‌شکند و مرد را وارد کابوسی از جنایت می‌کند. در این فیلم‌ها، فم‌فتال را می‌توان صورت عینی‌شده‌ی فانتزی مرد دانست؛ تصویری که امیال سرکوب‌شده‌ی او را فعال می‌کند و زمینه‌ی فروپاشی‌اش را فراهم می‌سازد.
پیچیده‌ترین صورت این کارکرد را می‌توان در فیلم «گیلدا» مشاهده کرد. در نگاه اول، نحوه‌ی ورود گیلدا (ریتا هیورث) و اجرای اغواگرانه‌ی ترانه‌ی «تقصیر را گردن مِیم بینداز» او را به نمونه‌ای کلیشه‌ای از فم‌فتال بدل می‌کند؛ گویی فیلم نیز این تصور را تأیید می‌کند که تمام گناهان و ویرانی‌ها تقصیر این زن هوسران است. اما با پیشرفت روایت، روشن می‌شود که گیلدا با تصویری که شخصیت مرد از او ساخته است انطباق ندارد. او تا حد زیادی نقشی را ایفا می‌کند که نگاه، سوءظن و انتظارات مردانِ داستان بر او تحمیل کرده‌اند. قهرمان مرد، تحت تأثیر آمیزه‌ای از عشق، نفرت و بدگمانی، گیلدا را در قالب زنی فریب‌کار و ویرانگر بازتعریف می‌کند. از این منظر، آنچه در آغاز به‌منزله‌ی خطا یا تهدید زنانه بازنمایی می‌شود، بیش از هر چیز بازتاب بحران روانی و ناتوانی مرد در مواجهه با میل و اضطراب خویش است.
زن اغواگر در سینمای نوآر، از این منظر، به آینه‌ای برای بازتاب ضعف‌ها، تعارض‌های درونی و ازهم‌گسیختگی قهرمان مرد تبدیل می‌شود. مرد، امیال و فانتزی‌های سرکوب‌شده‌ی خود را بر او فرافکنی می‌کند و بعد در برابر تصویری گرفتار می‌شود که خود ساخته است. بنابراین، سرچشمه‌ی فاجعه لزوماً زنی نیست که با اتکا به جذابیت و عاملیت خود قواعد مسلط را به چالش می‌کشد؛ بلکه می‌تواند مردی باشد که از پذیرش واقعیت ناتوان است. در نهایت، مواجهه با فم‌فتال را می‌توان آزمونی برای انسجام سوبژکتیویته‌ی قهرمان مرد دانست؛ آزمونی که شکست در آن، مسیر او را به سوی فروپاشی هموار می‌کند.

ریتا هیورث در گیلدا ساخته چارلز ویدور

به‌طور کلی، شب، خیابان‌های خلوت، نورپردازی‌های کم‌رمق، سایه‌روشن‌های شدید، کلان‌شهرهای صنعتی، مردانِ بارانی‌پوش با کلاه شاپو، تعقیب‌وگریز، جنایت، زن اغواگر و مرگ، از موتیف‌های همیشگی سینمای نوآر به شمار می‌روند. بااین‌حال، شاید یکی از مهم‌ترین وجوه نوآر را باید در تلقی آن از قهرمان یا ضدقهرمان جست‌وجو کرد؛ شخصیتی که معمولاً از موقعیت و پیامدهای کنش خود آگاه است، اما این آگاهی الزاماً به آزادی، تسلط یا امکان تغییر سرنوشت نمی‌انجامد. آگاهی در نوآر، بیش از آنکه ابزار رهایی باشد، فاصله‌ی میان شناخت و توان کنش را آشکار می‌کند. شخصیت درمی‌یابد که گرفتار شده است، اما همین دریافت لزوماً راهی برای رهایی پیش پای او نمی‌گذارد. او ممکن است خطر را تشخیص دهد، اما میل، وسواس، طمع، گذشته یا ساختارهای اجتماعی از اراده‌اش نیرومندترند. ازاین‌رو، نوآر یکی از مناسب‌ترین صورت‌های سینمایی برای بازنمایی سوژه‌ی مدرن است؛ سوژه‌ای خودآگاه، اما فاقد تسلط کامل؛ مسئول، اما گرفتار؛ و ظاهراً آزاد، اما محدود به نیروهایی که تنها بخشی از آن‌ها را می‌شناسد.
برای درک چرخشی که نوآر در بازنمایی جنایت ایجاد کرد، باید آن را در کنار سینمای جنایی قبل از خود، یعنی «فیلم گانگستری» دهه‌ی ۱۹۳۰ قرار داد و مقایسه کرد. در فیلم گانگستری، جنایت توسط یک حرفه‌ای رخ می‌دهد؛ کسی که عامدانه و آگاهانه قواعد جامعه را زیر پا می‌گذارد. در آنجا، مرزهای معنایی «خیر» و «شر» مشخص است. اما در سینمای نوآر، جنایت‌کار دیگر یک هیولای مادرزاد یا یک یاغی حرفه‌ای نیست. او یک «شهروند عادی» است که بر اثر یک تصادف، یک وسوسه یا زنجیره‌ای از اتفاقات پیش‌بینی‌نشده، در دام جنایت گرفتار شده است. وقتی یک شهروند معمولی مرتکب جنایت می‌شود، مفهوم «گناه» ابعاد پیچیده‌ای می‌یابد و فیلم نوآر دقیقاً روی همین نقطه دست می‌گذارد: «روان‌شناسانه کردن جنایت». در نوآر، معمای اصلی این نیست که «چه کسی قاتل است؟» (همان‌طور که در «غرامت مضاعف» قاتل را از همان ثانیه‌ی اول می‌شناسیم)، بلکه معما این است که قاتل «چگونه با خود و گناهش کنار می‌آید؟».
بر این اساس، می‌توان سینمای نوآر را نه به‌عنوان یک کلِ یکپارچه، بلکه بر اساس نحوه‌ی درگیری قهرمان با مفهوم «گناه» و تلقی فیلم از «سوژه»، به سه دسته‌ی مجزا تقسیم کرد:

 کارآگاه و شهروند به‌ناحق متهم‌شده

نوع اول نوآر، با محوریت کارآگاهان خصوصی (مثل فیلیپ مارلو و سم اسپید با بازی همفری بوگارت در «شاهین مالت» یا «خواب بزرگ») شکل می‌گیرد. در جهانِ این فیلم‌ها، فساد به لایه‌های مختلف جامعه نفوذ کرده و نهادهای رسمی قانون نیز از برقراری عدالت ناتوان‌اند. ازاین‌رو، کارآگاه ناچار است برای ورود به جهان تبهکاران، ظاهری سرد، خشن و به لحاظِ اخلاقی مبهم به خود بگیرد. بااین‌حال، این شباهت ظاهری الزاماً به معنای همانندی اخلاقی او با جنایت‌کاران نیست. او در دل مناسبات آلوده حرکت می‌کند، اما می‌کوشد استقلال و اصول شخصی خود را به عنوان سوژه‌ای اصیل حفظ کند. در این نوع نوآر، گناه کارآگاه بیش از آنکه واقعی باشد، صورتی ظاهری و نمایشی دارد. بی‌اعتنایی، بدبینی و خشونت کلامی او همچون نقابی دفاعی عمل می‌کند که امکان بقا در جهانی فاسد را برایش فراهم می‌آورد. مواجهه‌ی او با زن اغواگر نیز اغلب به آزمونی برای سنجش قدرت تشخیص، وفاداری به اصول و توان مقاومت در برابر میل و فریب تبدیل می‌شود. کارآگاه ممکن است از این رویارویی آسیب ببیند، اما معمولاً انسجام هویتی و جایگاه اخلاقی خود را به‌طور کامل از دست نمی‌دهد.
صورتِ دیگر این الگو را می‌توان در روایت «شهروندِ به‌ناحق متهم‌شده» مشاهده کرد (مانند فیلم «گذرگاه تاریک»). در اینجا شهروندی بی‌گناه و تا حدی ساده‌دل، ناگهان در معرض اتهام قرار می‌گیرد. او مبرا از گناه واقعی است و داستان، تلاش سوبژکتیو او برای بازیابی هویت ازدست‌رفته‌اش را به تصویر می‌کشد. در این نوع از نوآرها، سوژه (خویشتن انسان) با وجود تمام ضرباتی که می‌خورد، در نهایت یکپارچگی خود را حفظ می‌کند.

 بورژوای محترم

دسته‌ی دوم، که نمونه‌های شاخص آن را می‌توان در آثاری چون «زنی در ویترین» و «خیابان اسکارلت» ساخته‌ی فریتس لانگ مشاهده کرد، بر سقوط مردی محترم، آبرومند و ظاهراً سازگار با هنجارهای اجتماعی تمرکز دارد. این فیلم‌ها غالباً واجد سویه‌ای فرویدی‌اند: شخصیت مرد سال‌ها امیال جنسی، جاه‌طلبی‌ها و نارضایتی‌های خود را پشت نقاب احترام اجتماعی و زندگی متعارف پنهان کرده است.
در این فیلم‌ها، سوژه «دوپاره» است. یک لحظه‌ غفلت کافی است تا هیولای سرکوب‌شده‌ی درون بیدار شود. رویارویی با یک زن زیبا، کاتالیزوری است برای این فوران. فم‌فتال در این نوع نوآرها، بیش از آنکه یک شخصیت واقعی باشد، یک «ابژه‌ی خیالی» است؛ بازتابی از نیازها و کمبودهای درونیِ مرد. از این منظر، گناه مرد تنها در ارتکاب جرم خلاصه نمی‌شود؛ بلکه با ناتوانی او در شناخت و مهار تضادهای درونی‌اش پیوند دارد. خودآگاهی نیز معمولاً زمانی حاصل می‌شود که روند خودویرانگری از مرز بازگشت گذشته است. بخش مهمی از تعلیق این فیلم‌ها از ترس شخصیت نسبت به برملاشدن حقیقت شکل می‌گیرد، نه از معمای کشف هویت مجرم؛ ترس شخصیت از اینکه آبرو، منزلت اجتماعی و تصویری که از خود ساخته است فروبپاشد و سویه‌ی پنهان شخصیتش آشکار شود.

 سوژه سرگردان و پوچی گناه

رادیکال‌ترین صورت این تقسیم‌بندی را می‌توان در آثاری چون «غرامت مضاعف»، «پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند» و «میان‌بر» (ادگار جی. اولمر) جست‌وجو کرد. در اینجا، شخصیت‌ها نه از اقتدار اخلاقی و توان تشخیصِ کارآگاه برخوردارند و نه صرفاً شهروندان محترمی‌اند که امیال سرکوب‌شده‌شان ناگهان سر برآورده است. آنان غالباً افرادی بی‌ثبات و سرگردان‌اند که پیوند محکمی با جامعه، گذشته یا هویتی پایدار ندارند. والتر نف در «غرامت مضاعف» یا فرانک چیمبرز در «پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند» بر اساس عقده‌های پیچیده عمل نمی‌کنند؛ انگیزه‌ی جنایت آن‌ها کاملاً پیش‌پاافتاده، غریزی و مبتنی بر تکانه‌های آنی است. در این نوع نوآر، با «انحلال سوژه» روبه‌رو هستیم. شخصیت‌ها نه بر موقعیت خود تسلط دارند و نه قادرند میان میل، تصمیم و پیامدهای عملشان پیوندی پایدار برقرار کنند. مفهوم گناه نیز به همین نسبت صورتی پوچ و گاه ابزورد می‌یابد؛ انسان‌ها صرفاً مقهور تصادف، بخت و غرایز کور لحظه‌ای هستند و جنایت‌هایشان نیز سرد، بی‌روح و مکانیکی است.

فیلم نوآر آن‌ها در شب زندگی می‌کنند نیکلاس ری

در دل این بحرانِ سوبژکتیویته است که فرم روایی نوآر معنای خود را پیدا می‌کند. فلاش‌بک و گفتار روی متن در این فیلم‌ها صرفاً ابزارهایی برای انتقال اطلاعات یا پیشبرد داستان نیستند، بلکه شیوه‌هایی برای «سوبژکتیو کردن گناه» محسوب می‌شوند. وقتی شخصیتی در «غرامت مضاعف» داستان خود را با گفتار روی متن روایت می‌کند، ما با یک امر تمام‌شده مواجهیم. ما می‌دانیم که کار از کار گذشته و همه‌چیز تباه شده است. بنابراین، فلاش‌بک دیگر کارکردِ کارآگاهی برای کشف هویت قاتل ندارد، بلکه تلاشی است غم‌انگیز برای واکاوی این پرسش که: چگونه همه‌چیز به این نقطه رسید؟
فلاش‌بک در چنین ساختاری، گذشته را به موضوعی برای بازخوانی و داوری تبدیل می‌کند. شخصیت می‌کوشد با روایت‌کردن وقایع، میان تصمیم‌ها و پیامدها رابطه‌ای معنادار برقرار کند؛ اما این تلاش معمولاً زمانی صورت می‌گیرد که امکان تغییر سرنوشت از میان رفته است. بدین‌ترتیب، روایت گذشته نه نشانه‌ی تسلط شخصیت بر تجربه‌ی خود، بلکه گواه ناتوانی او در فهم کامل و مهار آن است. از طرفی فلاش‌بک، خود نوعی شکست روایت و شکافی در ساختار کلاسیک آن است. روایت از هم می‌پاشد تا فروپاشی به بهترین شیوه‌ی روایت برای نوآر تبدیل شود. «حال» ناگهان قطع نمی‌شود تا «گذشته» پدیدار شود؛ بلکه گذشته به‌تدریج از درون حال شکل می‌گیرد و ضدقهرمان یا راوی اول‌شخص، نقش جداکردن و تجزیه‌ی گذشته از حال را ایفا می‌کند.
از این منظر، نوآر بیش از آنکه صرفاً مجموعه‌ای از مؤلفه‌های بصری یا روایی باشد، صورت سینماییِ تجربه‌ی انسانی در جهانی بی‌ثبات است؛ جهانی که در آن آگاهی لزوماً به آزادی نمی‌انجامد، انتخاب همواره تحت تأثیر نیروهایی بیرون از کنترل فرد قرار دارد و شناختِ حقیقت اغلب زمانی حاصل می‌شود که دیگر امکانی برای جبران باقی نمانده است. در جهان نوآر، حقیقت همواره دیر آشکار می‌شود؛ درست زمانی که دیگر راهی برای نجات باقی نمانده است.


گاه‌شمار
فیلم نوآر
  1. ۱۹۴۱
    شاهین مالت
    جان هیوستون
  2. ۱۹۴۴
    غرامت مضاعف
    بیلی وایلدر
  3. ۱۹۴۴
    بکش، محبوب من
    ادوارد دمیتریک
  4. ۱۹۴۴
    لورا
    اتو پرمینجر
  5. ۱۹۴۴
    زنی در ویترین
    فریتس لانگ
  6. ۱۹۴۵
    میلدرد پیرس
    مایکل کورتیز
  7. ۱۹۴۵
    خیابان اسکارلت
    فریتس لانگ
  8. ۱۹۴۶
    گیلدا
    چارلز ویدور
  9. ۱۹۴۶
    آدمکش‌ها
    رابرت سیودماک
  10. ۱۹۴۶
    خواب بزرگ
    هاوارد هاکس
  11. ۱۹۴۶
    پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند
    تی گارنت
  12. ۱۹۴۷
    بانویی از شانگهای
    اورسن ولز
  13. ۱۹۴۷
    از دل گذشته
    ژاک تورنر
  14. ۱۹۴۷
    گذرگاه تاریک
    دلمر دیوز
  15. ۱۹۴۸
    کی لارگو
    جان هیوستون
  16. ۱۹۴۸
    ببخشید، شماره اشتباه است
    آناتول لیتواک
  17. ۱۹۴۸
    گنج‌های سیرا مادره
    جان هیوستون
  18. ۱۹۴۹
    مرد سوم
    کارول رید
  19. ۱۹۵۰
    آن‌ها در شب زندگی می‌کنند
    نیکلاس ری
  20. ۱۹۵۰
    در مکانی خلوت
    نیکلاس ری
  21. ۱۹۵۰
    همه‌چیز درباره ایو
    جوزف ال. منکیه‌ویچ
  22. ۱۹۵۰
    جنگل آسفالت
    جان هیوستون
  23. ۱۹۵۰
    سانست بلوار
    بیلی وایلدر
  24. ۱۹۵۳
    تعقیب بزرگ
    فریتس لانگ
  25. ۱۹۵۵
    مرا مرگبار ببوس
    رابرت آلدریچ
  26. ۱۹۵۸
    نشانی از شر
    اورسن ولز

منابع:
سایه های نوآر/ جوآن کوپژک/ مازیار اسلامی
جرم، گناه و سوبژکتیویته در فیلم نوآر / وینفرید فلوک / مجله‌ی Amerikastudien
یادداشت‌هایی بر فیلم نوآر / پل شریدر / مجله‌ی فیلم کامنت، بهار ۱۹۷۲

Latest

Read More

Comments

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید

4 × four =

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.