در اینجا از عبارت «نمایش چیرهدستی»، نامی که آدام گاپنیک بر کتابِ گزیده نوشتههای رابرت هیوز1 گذاشت وام میگیریم تا شاید بتوانیم آنطور که شایسته است میزان قدردانی و لذتمان را از دستاوردهای فنی فیلمسازان نشان دهیم و همچنین شاید این نامِ برانگیزاننده، تشویقی باشد برای دیگر فیلمسازان بلندپرواز در راه انجام تجربههای جدیدتر.
آنچه در ادامه میآید تحلیلی مختصر به عنوان ده درس از بخش آغازین اپیزود دوم فیلم «تصنیف باستر اسکراگز» است. این قسمت، تهور اپیزود اول که همنام فیلم است را ندارد و بهاندازهی اپیزود سوم با نامِ «منبع درآمد» یا پنجم «دختری که هراسان شد» تکاندهنده نیست و بیشتر مانند میانپردهای ملایم میماند. اما نباید بگذاریم پایان مضحک این اپیزود و دیالوگِ معروفش («بار اولته؟») باعث شود که فکر کنیم آن را سرسری ساختهاند.
نمایش چیرهدستی: باستر اسکراگز به مثابه کلاس درس
همهی شقاوتهایی که در قدیم بود!
در کتابی که هر فصلِ تصنیف باستر اسکراگز را معرفی میکند، این فصل «در نزدیکی آلگودونس» نام دارد و مانند قسمتهای دیگر قبل از آغاز داستان یک نقاشیِ مُعرف دارد که ما را برای آنچه خواهیم دید آماده میکند. عنوان نقاشی چنین است: پیرمرد فریاد زد «خورد به ماهیتابه!»

در ابتدا در یک نمای مادر موقعیت اولیه را میبینیم: بانک، چاه و سواری تنها با اسبش. اینها اجزای اصلی این سکانس هستند. تک افتادگی بانک باعث میشود هدف خوبی برای سرقت مسلحانه باشد. جغرافیا و موقعیت مکانی در قسمت دومِ این سکانس اهمیت پیدا میکند آنجا که چاه پوشش مناسبی برای کابوی فراهم میکند. همچنین اسب در اینجا نشان میدهد که در ادامه تمایلی به حرکت نخواهد داشت.

در تمام طول این اپیزود ما «همراه» کابوی هستیم، نه الزاماً از نمای نقطهنظر و زاویه دید او، بلکه بهطور کلیتر اطلاعات ما از صحنه و موقعیتی که پیش میآید تقریباً بهاندازهی اوست. چنین محدودیتی موجب کنجکاوی بیننده میشود (که داخل بانک چه خبر است؟)، و همچنین پیشزمینهی تعلیق و شگفتی را میسازد (که خواهیم دید).

در نمای بعد وابستگیمان به کابوی با آنچه توجهش را جلب میکند، تقویت میشود؛ آنجا که حین دیدن کلوزآپی لئونهوار از کابوی، صدای غژغژی میشنویم. این پیشدرآمدِ نشان دادن تابلوی آویزان بانک میشود و همینکه صدای برخوردی میشنویم، دید او نیز به سمت صدا میچرخد و متوجه میشویم که صدا از برخورد سطل به دیوارهی چاه ایجاد میشود.

وابستگی به شخصیت اول به معنای غرق شدن در او نیست. مثلاً وقتی گاوچران وارد بانک میشود، ما به جای نمای نقطهنظر، نمای خودش را میبینیم که مکث کرده و صحنه را نگاه میکند.


در اینجا مطمئناً بسیاری از تماشاگران به سناریوی سرقت مسلحانه فکر میکنند که از سنتهای ژانر وسترن است. اما از ابتدای ورود به بانک با تأخیر ایجاد شده و بعدتر وقتی کابوی شروع به حرکت میکند ما منتظریم ببینیم که آیا انتظاراتمان برآورده میشود؟ در اینجا صرفاً با حرکت روبه جلوی بازیگر تعلیق ایجاد میشود؛ از این مقرون بهصرفهتر هم ممکن است؟
درس ششم: برای نماهای آتی برنامهریزی کنید.
ممکن است نمایی که چکمهها و مهمیزهای کابوی را دنبال میکند صرفاً تزئینی به نظر برسد، اما رسیدنش به باجه را به تأخیر میاندازد و صحنه را برای نمایی مهم آماده میکند.

نماهای معکوس نیرومحرکهی سینمای داستانگوی خطی هستند. وسیلهای برای کنش بین شخصیتها، خواه بر اساس دیالوگ باشد و خواه بر اساس ردوبدل شدنِ نگاه. نمای روی شانه فضایی که شخصیتها معمولاً در گفتگو اشغال میکنند را مشخص میکند. استفاده از نمای روی شانه همچنین نقش انتقال به نماهای نزدیکتر را نیز دارد. هدف کابوی در این صحنه این است که متوجه شود مقاومت بانک در برابر سرقت در چه حدی است. 

نقطهی اوج این گفتگو جایی است که کابوی اسلحهاش را بیرون میکشد و صندوقدار توضیح میدهد که برای برداشتن «اسکناسهای درشت» باید خم شود. نتیجه بازهم نماهایی حسابشده و به دقت اندازهگیری شده است: ابتدا به یک تک شات نیاز است تا اسلحهی نشانه رفته را ببینیم (نمای روی شانه بهاندازهی کافی مؤثر نمیبود)، اما نمای معکوس باید روی شانه باشد، تا همزمان ببینیم که صندوقدار با خم شدن از دیدِ کابوی پنهان میشود. ما همچنان به او و آنچه میداند یا نمیداند وابستهایم.

نمای بعدی همهی این کارکردها را دارد. ابتدا کابوی سعی میکند از بالای باجه به پایین نگاه کند. در نمای بعدی، قدم روبهجلوی او را میبینیم درحالیکه صدای کلیکی میشنویم، اینگونه قاببندی با نمای حرکت چکمههایی که در درس ششم دیدیم، تناظر دارد.



الکساندر پین در جایی گفته است: «هر جا میتوانید از آشکارسازی استفاده کنید.» نکتهی درستی است و اینجا ما با مجموعهای از آشکارسازیها روبرو هستیم که به شکل ساده و قانعکنندهای ارائه میشوند. وقتی کابوی روی پیشخوان خم میشود، چند سؤال داریم. آیا صندوقدار میخواهد مبارزه کند؟ شلیکها ناشی از چه چیزی بودهاند؟ و آیا گاوچران به پولها میرسد؟
به این سؤالها در نماهای بعد بهطور تصویری پاسخ داده میشود. ابتدا گاوچران از جایی که هست، درِ نیمهباز را میبیند. صندوقدار فرار کرده، اما چون ما به زاویهی دیدِ کابوی محدودیم نمیدانیم که کجا رفته است. 



باقی این سکانس به کاربرد مجدد عناصر روایی، شنیداری و تصویریای که تا اینجا دیدهایم وابسته است. همینطور میتوان دیگر نماها را بررسی کرد و دقت در پرداخت هنرمندانهی برادران کوئن را در جزییات یافت. آنها استاد استفادهی طنزآمیز از ایدههای تصویری نیز هستند، همانطور که جلوتر در سکانس بعدی نمونهاش را میبینیم، آنجا که اسبِ کابوی به دنبال علف بیشتر، طناب دارِ صاحبش را تا جایی که میتواند میکِشد.
در این فیلم صحنههای نمایشی زیادی مثل منظرههای زیبای طبیعت و یا شلیک تفنگها وجود دارد، اما نوع دیگری از نمایش نیز دیده میشود: نوعی چیرهدستیِ فنیِ بیسروصدا که این روزها کمیاب است و هنگامیکه با آن مواجه میشویم، باید بسیار به آن توجه کنیم.
1- Robert Hughes نویسنده و منتقد هنری استرالیایی
ترجمه شده در مجله فرهنگی هنری پتریکور
مقالهی اول پروندهی ویژه «تصنیف باستر اسکراگز»: مرگ در میزند
پرونده ویژه «تصنیف باستر اسکراگز» مقالهی سوم: گزیدهی نظر منتقدانِ ایرانی
پرونده ویژه «تصنیف باستر اسکراگز» مقالهی چهارم: کوئنها و تاریخی که نگذشته است







