انواع سبک در سینما: امپرسیونیسم ؛سینمای شاعرانه

انواع سبک در سینما: امپرسیونیسم ؛سینمای شاعرانه

اساساً آنچه ما به عنوان سبک در سینما از آن یاد می‌کنیم، عبارت است از مجموعه تکنیک‌های ویژه‌ای که یک فیلم‌ساز به کار می‌گیرد و شیوه‌های منحصربه‌فردی که طی آن این تکنیک‌ها به هم مربوط می‌شوند. بنابراین سبک عبارت است از یک سیستم فُرمال که تکنیک‌های استفاده‌شده در فیلم را سازمان می‌دهد. سوزان سانتاگ در این باره می‌گوید: «سبک، اصل گزینش در اثر هنری، و امضای ارادۀ هنرمند است. و چون ارادۀ انسان قابلیت داشتن تعداد بی‌شماری حالت را دارد، از این رو برای آثار هنری تعداد بی‌شماری سبک می‌تواند وجود داشته باشد. ممکن است تماشاگر به سبک فیلم وقوف خودآگاهانه نداشته باشد. با وجود این، سبک فیلم نقش مهمی در تأثیرگذاری فیلم و معنای کلی آن دارد».

یک دستورالعمل عمومی برای اینکه یک فیلم طوری ساخته شود تا واکنش‌های «احساسی» درست‌تری ایجاد کند، وجود ندارد. هرچه هست زیر سر بافت فیلم است. یعنی آن سیستم ویژه‌ای که سبک فیلم را تشکیل می‌دهد. آنچه با اطمینان می‌توانیم بگوییم، این است که احساسات دست‌داده به تماشاگر، از کلیت روابط فرمالی که او در اثر هنری درک می‌کند به ظهور می‌رسد. یکی از دلایلی که ما باید تا حد امکان روابط فرمال (سبک فیلم) بیشتری را در فیلم ادراک کنیم همین است. هرچه ادراک ما غنی‌تر باشد، واکنش‌های احساسی ما دقیق‌تر و پیچیده‌تر خواهد بود. از این رو در مجلۀ فرهنگی‌ـ‌هنری پتریکور قصد ما بر این است طی مجموعه‌مقالاتی مدون به شناخت انواع سبک‌ها و تأثیر آن بر روند حرکت تاریخ سینما بپردازیم. در قسمت اول، پیدایش و شکوفایی مکتب امپرسیونیسم در سینمای فرانسه و جزئیات فرمی این مکتب به همراه فیلم‌های شاخص آن توصیف شده است.

امپرسیونیسم: سینمای شاعرانه

امپرسیونیسمِ سینمایی فرانسه یکی از مهم‌ترین جریان‌های سینمای صامت اروپا و از نخستین کوشش‌های منسجم برای تعریف سینما به عنوان هنری مستقل بود. این جریان که دورۀ اصلی فعالیت آن تقریباً از سال ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۹ ادامه داشت، با نام فیلم‌سازان و نظریه‌پردازانی همچون لویی دلوک، ژان اپستاین، مارسل لربیه، ژرمن دولاک و آبل گانس پیوند خورده است. آن‌ها سینما را صرفاً ابزاری برای ثبت واقعیت، اقتباس از ادبیات یا ضبط نمایش‌های تئاتری نمی‌دانستند، بلکه در پی کشف امکاناتی بودند که تنها تصویر متحرک می‌توانست در اختیار هنر قرار دهد. مسئلۀ اصلی این فیلم‌سازان آن بود که سینما چگونه می‌تواند از سطح ظاهری اشیا و رویدادها فراتر رود و ادراک، خاطره، رؤیا، اضطراب و تجربۀ درونی انسان را به زبان تصویر بیان کند.

نقاشی امپرسیونیستی و نسبت آن با سینما

در نیمۀ دوم قرن نوزدهم، جریانی تازه در نقاشی فرانسه شکل گرفت که به ثبت تأثیر آنی نور، رنگ و کیفیت گذرای یک منظره در لحظه‌ای مشخص توجه داشت. نقاشان این جریان می‌کوشیدند به جای بازنمایی دقیق و جزئی‌نگرانۀ اشیا، دریافت مستقیم و گذرای خود از جهان مرئی را بر بوم ثبت کنند. آن‌ها با استفاده از ضربه‌قلم‌های کوتاه، رنگ‌های روشن و گاه تفکیک‌شده و توجه به تغییرات نور، از بسیاری از قواعد تثبیت‌شدۀ نقاشی آکادمیک، مانند طراحی دقیق، سایه‌روشن‌پردازی سنتی و ترکیب‌بندی متقارن فاصله گرفتند.

تابلوی «امپرسیون، طلوع آفتاب» (Impression, soleil levant)، اثر کلود مونه، در سال ۱۸۷۲ خلق شد و در نخستین نمایشگاه مستقل گروهی از هنرمندان نوگرا در سال ۱۸۷۴ به نمایش درآمد. این هنرمندان که در سال ۱۸۷۳ تشکلی با عنوان «انجمن (تعاونی بی‌نام) هنرمندانِ نقاش، مجسمه‌ساز و گراورساز» تأسیس کرده بودند، در پی آن بودند که آثار خود را مستقل از هیئت داوری و مقررات سالن رسمی پاریس عرضه کنند. نخستین نمایشگاه آن‌ها در ۱۵ آوریل ۱۸۷۴، با شرکت سی هنرمند افتتاح شد. کلود مونه، پیر اوگوست رنوار، ادگار دگا، کامی پیسارو، برت موریسو، آلفرد سیسلی و پل سزان از چهره‌های مهم حاضر در این نمایشگاه بودند. این گروه در آن زمان هنوز نام «امپرسیونیست» نداشت و این عنوان پس از انتشار نقد تمسخرآمیز لویی لُروا دربارۀ تابلوی مونه رواج یافت.

میان نقاشی امپرسیونیستی و سینمای امپرسیونیستی شباهت‌های مهمی در شیوۀ مواجهه با ادراک و واقعیت وجود دارد؛ از توجه به نور، حرکت و تجربۀ حسی گرفته تا برداشت شخصی هنرمند، اما رابطۀ این دو جریان را نباید رابطه‌ای مستقیم و تقلیدی دانست. نقاشی امپرسیونیستی عمدتاً به کیفیت متغیر جهان بیرونی و تأثیر نور بر دیدن اشیا توجه داشت، در حالی که سینمای امپرسیونیستی بیش از پیش به سوبژکتیویته، تجربۀ درونیِ شخصیت، حافظه، رؤیا، توهم و حالات روانی متمرکز بود. حرکت، زمان، تدوین و تغییر سرعتِ تصاویر امکاناتی را در اختیار سینما قرار می‌داد که در نقاشی وجود نداشت. از این رو، اصطلاح «امپرسیونیسم» در سینما بیش از آنکه به تقلید از شیوۀ نقاشان اشاره داشته باشد، بیانگر توجه مشترک به ماهیت متغیر ادراک و نقش هنرمند در تغییر شکل واقعیت و نه صرفاً بازتولید مکانیکی آن بود.

زمینۀ تاریخی و صنعتی

سینمای امپرسیونیستی در شرایطی پدید آمد که صنعت فیلم فرانسه پس از جنگ جهانی اول با مشکلات اقتصادی و حضور روزافزون فیلم‌های آمریکایی روبه‌رو بود. جنگ، تولید فیلم در فرانسه را با کمبود سرمایه، مواد اولیه، نیروی انسانی و امکانات فنی مواجه کرده بود، در حالی که صنعت سینمای آمریکا در سال‌های جنگ توانسته بود تولید و شبکه‌های توزیع خود را گسترش دهد. پس از پایان جنگ، فیلم‌های آمریکایی با شمار بیشتر، هزینه‌های تولید بالاتر، ستارگان شناخته‌شده و شبکه‌های توزیع منظم‌تر وارد بازار فرانسه شدند و بخش بزرگی از برنامۀ سالن‌های سینما را در اختیار گرفتند. این شرایط موجب شد تا کارگردانان فرانسوی نه تنها در اندیشۀ احیای صنعت ملی باشند، بلکه برای شکل‌دهی به یک هویت زیباشناختی ویژه و مستقل گام بردارند.

چنان‌که بوردول اشاره می‌کند، این بیداری هنری تا حدودی محصول مواجهه با همان آثار آمریکایی بود؛ واکنش شماری از روشنفکران فرانسوی به سینمای آمریکا تنها مخالفت با نفوذ اقتصادی آن نبود؛ آن‌ها در برخی از این فیلم‌ها امکانات هنری تازه‌ای نیز می‌دیدند. در آن زمان ستارگانی نظیر پرل وایت، ویلیام اس. هارت و به ویژه چارلی چاپلین، که در فرانسه با نام «شارلو» شناخته می‌شد، توجه گسترده‌ای برانگیختند. چاپلین برای منتقدانی مثل لویی دلوک نمونۀ هنرمندی بود که با حرکت بدن، ریتم و تصویر، بی‌آنکه به دیالوگ یا شیوه‌های تئاتری وابسته باشد، معنا و احساس می‌آفرید.

یکی از مهم‌ترین رویدادها در این زمینه، اکران فیلم تقلب ساختۀ سیسیل بی. دمیل بود که در سال ۱۹۱۶ در فرانسه به نمایش درآمد. نورپردازی سایه‌روشن، استفاده از سیلوئت، ترکیب‌بندی حساب‌شدۀ قاب‌ها و بازی مهارشدۀ سسوئه هایاکاوا، این فیلم را برای بسیاری از منتقدان فرانسوی به نمونه‌ای چشمگیر از امکانات بصری سینما تبدیل کرد. استقبال از «تقلب» به تقویت این تصور کمک کرد که سینما می‌تواند به جای تقلید از تئاتر، از نور، قاب‌بندی، حرکت و بازی مقابل دوربین برای ساختن زبان هنری خاص خود بهره بگیرد. این دریافت بعدها در نوشته‌ها و آثار فیلم‌سازانی که با امپرسیونیسم سینماییِ فرانسه پیوند یافتند، گسترش پیدا کرد.

گسترش مجلات تخصصی، نقد فیلم و سینه‌کلوب‌ها در شکل‌گیری این فضای تازه نقش مهمی داشت. بوردول این روند را ساخت آگاهانۀ یک فرهنگ سینمایی می‌نامد که بر سه ستون اصلی استوار بود: نشریاتی مثل Le Film و Cinéa فضایی فراهم کردند تا منتقدان و فیلم‌سازان دربارۀ ماهیت سینما، امکانات تصویر متحرک و تفاوت آن با تئاتر، ادبیات و دیگر هنرها بحث کنند. سینه‌کلوب‌ها با نمایش فیلم‌های تجربی، آثار خارجی و تولیدات مستقل، فضایی برای آشنایی مخاطبان با روش‌های تازۀ فیلم‌سازی فراهم می‌کردند؛ و در نهایت، تأسیس سالن‌های نمایش اختصاصی (آرت‌هاوس‌هایی نظیر سالن ویو-کولومبیه)، تضمینی برای اکران این آثار متفاوت بود. این محافل به تدریج جامعه‌ای از تماشاگران جدی و آگاه پدید آوردند که سینما را نه فقط وسیله‌ای برای سرگرمی، بلکه هنری مستقل و شایستۀ نقد و مطالعه می‌دانستند.

لویی دلوک در شکل‌گیری و گسترش این فرهنگ نقشی محوری داشت. فعالیت او در مقام منتقد، سردبیر، نظریه‌پرداز، فیلم‌نامه‌نویس و فیلم‌ساز، نقد سینمایی را به تولید عملیِ فیلم پیوند می‌داد. او از سال‌های پایانی جنگ در نشریۀ Le Film فعالیت داشت و بعدها نشریۀ Cinéa را اداره کرد؛ مجله‌ای که علاوه بر نقد و نظریه، به معرفی سینمای کشورهای دیگر، برگزاری نمایش و سخنرانی و حمایت از تولید فیلم می‌پرداخت. دلوک برای عملی کردن ایده‌هایش به نوشتن بسنده نکرد و سینه‌کلوب اختصاصی خود را نیز (در کنار محافل مشابهی مانند کلوبِ کانودو) تأسیس کرد تا فیلم‌هایی را که در مجله‌اش تحسین می‌کرد، برای مخاطبان جدی به نمایش بگذارد.

فعالیت‌های او در مقام سردبیر، نظریه‌پرداز و سازمان‌دهندۀ نمایش‌های سینمایی، یک چرخۀ کامل و متصل ایجاد کرد؛ مجلات به عنوان تریبونی برای خلق گفتمان فکری، سینه‌کلوب به عنوان پاتوقی برای تربیت تماشاگر و اکران آثار پیشرو و فیلم‌سازیِ خود و هم‌فکرانش به عنوان میدانی برای آزمون عملی تئوری‌ها عمل کردند.

با این حال، این فضای فرهنگیِ مستقل به معنای گسست کامل فیلم‌سازانِ امپرسیونیست از صنعت سینمای تجاری نبود. آن‌ها در موقعیتی دوگانه فعالیت می‌کردند؛ از یک سو در پی تثبیت سینما به عنوان هنر بودند و از سوی دیگر، برای تأمین هزینۀ تولید و دسترسی به امکانات فنی و شبکه‌های نمایش، گاه با شرکت‌هایی چون پاته و گومون همکاری می‌کردند. برخی نیز شرکت‌های تولیدی خود را تأسیس کردند تا آزادی بیشتری برای استفاده از نوآوری‌های فرمی داشته باشند. این موقعیت میان استقلال هنری و وابستگی صنعتی سبب شد آثارشان معمولاً قالب‌های آشنایی مانند ملودرام یا اقتباس ادبی را حفظ کنند، تا در درون همین قالب‌ها از تجربه‌های فرمال بهره بگیرند.

امپرسیونیسم سینمایی فرانسه مکتبی با بیانیه‌ای واحد، برنامه‌ای مدون و اصولی کاملاً ثابت نبود. فیلم‌سازانی که بعدها ذیل این عنوان قرار گرفتند، دیدگاه‌های نظری و مسیرهای هنری متفاوتی داشتند، اما همگی به کشف ویژگی‌ها و امکانات خاص سینما علاقه‌مند بودند.

دیوید بوردول در پژوهش خود دربارۀ سینمای امپرسیونیستی فرانسه کوشید با استفاده از مفهوم «شباهت‌های خانوادگی»، مجموعه‌ای از ویژگی‌های مشترک سبکی میان آثار این فیلم‌سازان شناسایی کند. از منظر بوردول، این ویژگی‌ها یک «پارادایم سبکی» منسجم را می‌ساختند که هدف نهایی آن انتقال مستقیم ذهنیات و حالات روانی شخصیت به مخاطب بود. در مقابل، ریچارد ایبل در کتاب «سینمای فرانسه: موج اول، ۱۹۱۵ تا ۱۹۲۹» بیش از آنکه در پی یافتن سبکی ثابت و مشترک باشد، به جایگاه تاریخی فیلم‌ها در صنعت و فرهنگ سینمای فرانسه توجه داشت. ایبل عامدانه از اصطلاح امپرسیونیسم فاصله می‌گیرد و به جای آن از اصطلاح «آوانگارد روایی» استفاده می‌کند تا نشان دهد این فیلم‌ها، برخلاف آثار کاملاً انتزاعی یا غیرروایی، همچنان از داستان، شخصیت و قالب ملودرام یا اقتباس ادبی و برخی قراردادهای سینمای تجاری استفاده می‌کردند. نوآوری آن‌ها در کنار گذاشتن کامل روایت نبود، بلکه در تغییر دادن شیوۀ روایت و نمایش تجربۀ شخصیت‌ها شکل می‌گرفت. آن‌ها روایت خطی، میان‌نویس‌ها و پیوستگی متعارف را حفظ می‌کردند، اما با تصاویر ذهنی، تغییر ریتم، جابه‌جایی زمان، استفاده از تمهیدات اپتیکی و جلوه‌های بصری، این قراردادها را دگرگون می‌ساختند.

من متهم می‌کنم (۱۹۱۹) ساختۀ آبل گانس

فیلم‌سازان و نظریه‌پردازان اصلی

ریچیوتو کانودو، نویسنده و نظریه‌پرداز ایتالیایی مقیم فرانسه، از نخستین کسانی بود که کوشید سینما را به عنوان هنری مستقل و هم‌پایۀ دیگر هنرها معرفی کند. او در سال ۱۹۱۱، در مقالۀ «تولد هنر ششم: جستاری دربارۀ سینماتوگراف»، سینما را هنری ترکیبی دانست که ریتم‌های مکانیِ معماری، مجسمه‌سازی و نقاشی را با ریتم‌های زمانیِ موسیقی و شعر درهم می‌آمیزد. کانودو بعدها با افزودن رقص به نظام طبقه‌بندی خود، سینما را «هنر هفتم» نامید.

نقش کانودو در شکل‌گیری مستقیم سینمای امپرسیونیستی محدود بود، اما نوشته‌های او به گسترش بحثی کمک کرد که برای فیلم‌سازان و نظریه‌پردازان این جریان اهمیت اساسی داشت؛ سینما چه امکاناتی دارد که آن را از ادبیات، تئاتر و نقاشی متمایز می‌کند؟ فیلم‌سازان امپرسیونیست این پرسش را از سطح دفاع کلی از «سینما به مثابۀ هنر» فراتر بردند و آن را به مسئله‌ای عملی و زیبایی‌شناختی تبدیل کردند. آن‌ها در نوشته‌ها و فیلم‌های خود در پی آن بودند که قابلیت‌های ویژۀ تصویر متحرک را بررسی کنند و از این طریق، مجموعه‌ای از دستورالعمل‌های تجویزی برای نمایش سوبژکتیویته و دیگر کارکردهای روایی، ریتمیک، نمادین و بصری را پایه‌ریزی کنند.

لویی دلوک، ژان اپستاین، مارسل لربیه، ژرمن دولاک و آبل گانس چهره‌های اصلی این جریان بودند که هر کدام وجه متفاوتی از نظریه و سبک امپرسیونیستی را گسترش دادند.

دلوک از نخستین منتقدان و نظریه‌پردازانی بود که مفهوم فتوژنی را در بحث‌های سینمایی گسترش داد. اپستاین این مفهوم را در نوشته‌ها و فیلم‌هایش بسط داد و به رابطۀ تصویر متحرک با زمان، حرکت و هستی اشیا پرداخت. دولاک بر ریتم دیداری و استقلال سینما از ادبیات و تئاتر تأکید داشت؛ او برای توضیح ساختار فیلم از موسیقی الهام می‌گرفت و معتقد بود حرکت، نور، شکل و ریتم می‌توانند بدون وابستگی کامل به داستان، تجربه‌ای سینمایی بیافرینند. لربیه به تلفیق سینما با معماری، طراحی، موسیقی و هنرهای تجسمی علاقه‌مند بود. گانس نیز با تجربه در تدوین، حرکت دوربین، چندتصویری و نمایش چندپرده‌ای، مرزهای فنی و اجرایی سینمای صامت را گسترش داد.

فیلم‌سازان دیگری از جمله دیمیتری کیرسانف، ژاک فدر و ژان رنوار نیز در بخش‌هایی از فعالیت خود به زیبایی‌شناسیِ امپرسیونیستی نزدیک شدند، اما در متون تاریخ سینما معمولاً آن‌ها را جزو هستۀ اصلی این جنبش به شمار نمی‌آورند.

خاص‌بودگیِ سینما و مفهوم فتوژنی

همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد؛ پرسش بنیادی فیلم‌سازان امپرسیونیست آن بود که چه چیزی سینما را از تئاتر، ادبیات، نقاشی و عکاسی متمایز می‌کند و مفهوم فتوژنی در مرکز این بحث قرار داشت. واژۀ فتوژنی پیش از ظهور سینمای امپرسیونیستی نیز رواج داشت، اما دلوک آن را به مفهومی نظری در سینما تبدیل کرد و اپستاین دامنۀ معنایی‌اش را گسترش داد. فتوژنی به کیفیتی اشاره داشت که سازوکار سینمایی می‌توانست آن را در چهره‌ها، اشیا و حرکات نمایان یا برجسته کند؛ کیفیتی که در مواجهۀ روزمره با همان پدیده‌ها لزوماً قابل تشخیص نبود. از این منظر، تصویر ثبت‌شده با شخص یا شیئی که مقابل لنز قرار می‌گیرد یکسان نیست. انتخاب زاویه، فاصله، قاب، نور، سرعت حرکت و جایگاه نما در تدوین، سوژه را از زمینۀ آشنای خود جدا می‌کند و به آن هویتی تازه می‌بخشد. از این منظر، سینما صرفاً جهان را بازتولید نمی‌کند، بلکه با دخالت ابزار و ذهنیت هنرمند، آن را دگرگون می‌سازد و نوعی آشنایی‌زدایی پدید می‌آورد؛ تا جایی که در آثار امپرسیونیستی، حتی اشیای بی‌جان نیز گاه بر پرده واجد احساس، شخصیت و روح به نظر می‌رسند؛ پدیده‌ای که بوردول آن را نوعی جان‌بخشی سینمایی می‌نامد.

اپستاین جایگاه فتوژنی را در سینما با نقش رنگ در نقاشی و حجم در مجسمه‌سازی مقایسه می‌کرد و آن را عاملی می‌دانست که استقلال هنری این رسانه را رقم می‌زند. از دید او، برخی وجوه نهفتۀ اشیا، موجودات و چهره‌ها تنها در بازنمایی سینمایی مجال ظهور می‌یابند و نیروی بیشتری پیدا می‌کنند. دیمیتری کیرسانف نیز بر همین دگرگونی تأکید داشت و معتقد بود هر پدیده، با انتقال به پرده، صورت تازه‌ای از وجود را تجربه می‌کند. مجموعۀ این دیدگاه‌ها نشان می‌دهد که فتوژنی نه مفهومی صرفاً فنی و قابل‌اندازه‌گیری، بلکه اصطلاحی نظری و شاعرانه برای توصیف توان سینما در کشف، برجسته‌سازی و دگرگون‌کردن واقعیت بود.

با این حال، پیدایش فتوژنی را نمی‌توان صرفاً به کارکرد دوربین نسبت داد. نمای نزدیک، چهره یا شیئی عادی را رازآلود و پرمعنا جلوه می‌داد؛ تصویر سیاه‌وسفید روابط میان نور، سایه و بافت را دگرگون می‌کرد و حرکت آهسته یا تند، دریافت معمول از زمان را مختل می‌کرد. از این رو، فتوژنی را می‌توان حاصل برخورد واقعیت مقابل دوربین، امکانات دستگاه سینمایی و تصمیم‌های زیبایی‌شناختیِ فیلم‌ساز دانست.

ناپلئون (۱۹۲۷) ساختۀ آبل گانس

تمهیدات سبکی و فرمی

تمهیدات سبکی امپرسیونیست‌ها از نوآورانه‌ترین تجربه‌های سینمای صامت بود، در حالی که بیشتر آثار آن‌ها همچنان بر الگوهای روایی نسبتاً متعارف استوار بودند. در طرح داستانی این فیلم‌ها، شخصیت اصلی معمولاً در پی مجموعه‌ای از حوادث با بحرانی عاطفی یا روانی مواجه می‌شد و همین موقعیت زمینه را برای نمایش ادراکات ذهنی و حالات درونی او فراهم می‌کرد.

خاطرات، رؤیاها، خیال‌پردازی‌ها و توهمات شخصیت‌ها از طریق فلاش‌بک، تصاویر ذهنی و جلوه‌های اپتیکی در ساختار روایت جای می‌گرفتند. روایت افزون بر پیشبرد کنش، بستری برای کاوش در تجربۀ روانی شخصیت بود. شخصیت‌های این آثار اغلب در وضعیت‌هایی نظیر مستی، اختلال حواس، نابینایی، اضطراب، وسواسِ خودکشی یا مواجهه با مرگ قرار می‌گرفتند و فیلم‌سازان می‌کوشیدند تماشاگر را به تجربۀ ادراکی آن‌ها نزدیک کنند.

کنش داستانی در بسیاری از این فیلم‌ها بر اساس روابط علّی و پیوستگی زمانی پیش می‌رفت، اما آهنگ روایت به گونه‌ای تنظیم می‌شد که تماشاگر فرصت توجه به واکنش‌های عاطفی و وضعیت روانی شخصیت‌ها را پیدا کند. مکث بر روی چهره‌ها، نماهای نزدیک، استفاده از اسلوموشن و تکرار تصاویر باعث می‌شد حالات درونی شخصیت بخشی از فرایند پیشرفت داستان شود.

در نوشته‌های نظری برخی فیلم‌سازان این جریان، گرایش آشکارتری به رهایی سینما از سلطۀ داستان دیده می‌شود. ژرمن دولاک وابستگی سینما به روایت ادبی و نمایشی را مانعی در مسیر استقلال این هنر می‌دانست. این نگرش در آثار متأخر او شکل عملی‌تری یافت؛ در این آثار، داستان و شخصیت به حاشیه می‌رفت و حرکت، نور، شکل و ریتم در مرکز توجه قرار می‌گرفت. دولاک از این نظر یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازان و فیلم‌سازان مرتبط با «سینمای ناب» به شمار می‌رود؛ جریانی که می‌کوشید سینما را از وابستگی به ادبیات و نمایش رها کند و امکانات ذاتیِ تصویر متحرک را در مرکز قرار دهد.

ژان اپستاین نیز نسبت به داستان‌های از پیش ساخته و سلطۀ روایت ادبی بر سینما بدبین بود. از نظر او، ارزش داستان در درجۀ نخست به فرصت‌هایی بستگی داشت که برای آفرینش لحظه‌های سینمایی و ظهور فتوژنی فراهم می‌کرد. در این دیدگاه، یک حرکت، چهره، شیء یا تغییر ریتم می‌توانست از پیرنگ اهمیت بیشتری پیدا کند؛ چراکه قدرت ویژۀ سینما نه فقط در بازگویی رویدادها، بلکه در دگرگون کردن شیوۀ دیده شدن جهان آشکار می‌شد.

بوردول ویژگی‌های مشترک این جریان را در چهار دستۀ فیلم‌برداری، میزانسن، تمهیدات اپتیکی و روابط زمانی، مکانی و ریتمیک میان نماها دسته‌بندی کرده است.

۱. فیلم‌برداری و حرکت دوربین

همان‌طور که پیش‌تر گفته شد؛ در سینمای امپرسیونیستی، دوربین تنها وسیله‌ای برای ثبت رویدادها نبود، بلکه می‌توانست شیوۀ دیدنِ جهان را تغییر دهد و کیفیت‌هایی تازه در چهره‌ها، اشیا و حرکات آشکار کند.

نمای نزدیک
نمای نزدیک یکی از ابزارهای مهم این جریان بود. فیلم‌سازان با جدا کردن چهره یا شیء از محیط پیرامون، توجه تماشاگر را به تغییرات ظریف حالت صورت، بافت اشیا و جزئیات معنادار جلب می‌کردند. ساعت، چرخ، دست یا لیوان می‌توانست از وسیله‌ای معمولی به عنصری عاطفی یا نمادین تبدیل شود و چهرۀ انسان نیز در نمای نزدیک به فضایی برای مشاهدۀ ترس، میل، تردید و اضطراب بدل گردد.
قلب وفادار (۱۹۲۳) ساختۀ ژان اپستاین نمونه‌ای روشن از این کاربرد است. اپستاین در این فیلم بارها میان نمای نزدیک چهره‌ها و جزئیات اشیای پیرامون ارتباط برقرار می‌کند. چهره‌ها تنها اطلاعات روایی منتقل نمی‌کنند، بلکه تغییرات عاطفی شخصیت‌ها را آشکار می‌سازند و اشیای روزمره نیز حضوری مستقل و شاعرانه پیدا می‌کنند. در اینجا، فتوژنی از طریق تغییر مقیاس و جدا کردن چهره و شیء از محیط شکل می‌گیرد؛ دوربین کیفیتی را در آن‌ها آشکار می‌کند که در نگاه روزمره کمتر دیده می‌شود.

حرکت دوربین
فیلم‌سازان امپرسیونیست از حرکت دوربین برای دنبال کردن کنش، ایجاد ضرباهنگ و نزدیک کردن تماشاگر به نگاه یا احساس شخصیت استفاده می‌کردند. حرکت‌های پن و تراولینگ و قرار دادن دوربین روی وسایل متحرک، تصویر را از حالت ایستا خارج می‌کرد.
در صحنۀ شهربازیِ «قلب وفادار»، اپستاین نماهایی را که از روی وسایل متحرک گرفته شده‌اند با تصاویر چرخ‌وفلک، تاب‌ها، چهره‌ها و جزئیات محیط ترکیب می‌کند. حرکت چرخشی تصویر تنها فضای شهربازی را نشان نمی‌دهد، بلکه سرگیجه، فشار و آشفتگی عاطفی شخصیت را نیز به تماشاگر منتقل می‌کند.
آبل گانس نیز در ناپلئون (۱۹۲۷) امکانات حرکت دوربین را به شکلی گسترده‌تر آزمود. در صحنۀ کنوانسیون، دوربین بر سازوکاری شبیه تاب یا پاندول نصب شده و آشفتگی سیاسی مجلس را به تجربه‌ای فیزیکی و ناآرام برای تماشاگر تبدیل می‌کند.

زوایای نامتعارف
نماهای زاویه‌بالا (High-angle)، زاویه‌پایین (Low-angle) و قاب‌بندی‌های مایل (Dutch angle) برای برهم‌زدن ادراک متعارف از فضا به کار می‌رفتند. این شیوه‌ها می‌توانستند احساس بی‌ثباتی، فشار روانی یا سرگیجه را ایجاد کنند و گاه نیز بر اقتدار یا برتری یک شخصیت تأکید بگذارند. با این حال، دلالت آن‌ها ثابت نبود و متناسب با موقعیت روایی هر صحنه تغییر می‌کرد.

قابی از فیلم قلب وفادار ساختۀ ژان اپستاین از فیلم‌های مهم سبک امپرسیونیسم

۲. میزانسن، نور و فضا

فیلم‌سازان امپرسیونیست بیشترین نوآوری خود را در فیلم‌برداری، تدوین و جلوه‌های تصویری نشان دادند، اما دکور، نور، لباس، بازیگری نیز در شکل دادن به فضای روانی آثارشان نقش مهمی داشت.

نورپردازی
برای امپرسیونیست‌ها، نور خالق اصلی فتوژنی بود. نور می‌توانست شکل و بافت اشیا را برجسته کند، چهره را دگرگون سازد یا فضایی مبهم، رؤیاگونه و تهدیدآمیز به وجود آورد. نورپردازی امپرسیونیستی به یک شیوۀ ثابت محدود نبود و از نور طبیعی، ضدنور، نور نرم، بازتاب، مه و تغییرات تدریجی روشنایی بهره می‌گرفت. کارکرد نور بیش از آنکه صرفاً ایجاد زیبایی بصری باشد، هماهنگ کردن فضای تصویر با وضعیت عاطفی شخصیت بود. در برخی آثار، روشنایی محیط با آرامش یا امید پیوند می‌خورد و در برخی دیگر، تاریکی، مه و سایه احساس ترس، بی‌ثباتی یا انزوا را تقویت می‌کردند.

دکور و فضا
در طراحی فضا دو گرایش عمده دیده می‌شود. برخی فیلم‌ها به معماری مدرن، سطوح هندسی و هنر دکو توجه داشتند، مانند زن غیرانسانی (۱۹۲۴) ساختۀ مارسل لربیه که از برجسته‌ترین نمونه‌های این گرایش است و طراحی صحنه، معماری، لباس و هنرهای تزئینی را در قالب یک اثر مدرنیستی به یکدیگر پیوند می‌دهد.
در مقابل، فیلم‌سازانی همچون لویی دلوک و ژان اپستاین از مکان‌های واقعی، ساحل، بندر، دریا و چشم‌اندازهای طبیعی نیز استفاده می‌کردند. طبیعت در این آثار صرفاً پس‌زمینه نبود، بلکه می‌توانست با تنهایی، انتظار، میل یا اضطراب شخصیت‌ها هماهنگ شود.
سقوط خاندان آشر (۱۹۲۸) ساختۀ ژان اپستاین نمونه‌ای برجسته از تبدیل فضا به بازتاب وضعیت روانی است. فیلم با تلفیق داستان «سقوط خاندان آشر» اثر ادگار آلن پو و عناصری از «تصویر بیضی‌شکل»، خانه را به فضایی تب‌آلود و ناپایدار تبدیل می‌کند. پرده‌هایی که پیوسته در باد حرکت می‌کنند، سایه‌ها، تالارهای خالی، دکورهای غیررئالیستی و حرکت کُند شخصیت‌ها، خانه را از یک مکان عادی به تجسم وسواس، بیماری و زوال بدل می‌سازند. در این فیلم، فضای معماری و حالت روانی شخصیت‌ها از یکدیگر جدا نیستند؛ هر تغییر در محیط، شدت بحران درونی آن‌ها را نیز افزایش می‌دهد.

بازیگری
بازیگری در سینمای امپرسیونیستی، در مقایسه با بسیاری از آثار اکسپرسیونیستی آلمان، معمولاً مهارشده‌تر بود. نمای نزدیک به بازیگران امکان می‌داد از تغییرات ظریف نگاه، چهره و حرکت بدن برای انتقال حالات درونی استفاده کنند.

قابی از فیلم سقوط خاندان آشر ساختۀ ژان اپستاین از فیلم‌های مهم سبک امپرسیونیسم

۳. تمهیدات اپتیکی و بازنمایی ادراک

یکی از ویژگی‌های مهم سینمای امپرسیونیستی، استفاده از ابزارهای اپتیکی برای نشان دادن تفاوت میان دید عادی و ادراک ذهنی شخصیت بود. این جلوه‌ها اغلب ورود خاطره، رؤیا، خیال، مستی، ترس یا آشفتگی روانی را مشخص می‌کردند.

تغییر شکل تصویر
آینه‌ها، شیشه‌های منحنی و عدسی‌های معوج می‌توانستند چهره یا محیط را دگرگون کنند. در مادام بودۀ خندان (۱۹۲۳)، ژرمن دولاک از تصاویر دگرگون‌شده و خیال‌پردازی‌های زن برای نمایش نارضایتی او از زندگی زناشویی و نگاهش به همسر استفاده می‌کند. واقعیت بیرونی در این تصاویر براساس احساس و تصور شخصیت تغییر می‌یابد.

تصویر خارج از فوکوس
تار شدن تصویر می‌توانست ضعف دید، حواس‌پرتی، خاطره، مستی یا فاصله گرفتن شخصیت از محیط را نشان دهد. ال‌دورادو (۱۹۲۱) ساختۀ مارسل لربیه یکی از نمونه‌های شاخص این تمهید است. در بخشی از فیلم، تصویر شخصیت اصلی از فوکوس خارج می‌شود، در حالی که محیط پیرامون او وضوح خود را حفظ می‌کند. این تفاوت نه خطایی فنی، بلکه روشی برای نشان دادن فاصلۀ ذهنی شخصیت از فضای اطراف و فرورفتن او در اضطراب و افکار درونی است.
در این صحنه، سبک بصری اطلاعاتی را منتقل می‌کند که تنها از طریق کنش یا میان‌نویس قابل بیان نیست. تفاوت میان وضوح محیط و تاری شخصیت، مرز میان جهان بیرونی و تجربۀ درونی او را آشکار می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه روایت امپرسیونیستی از دل یک موقعیت داستانی به ذهن شخصیت راه می‌یابد.

برهم‌نهی تصاویر (Superimposition)
برهم‌نهی تصاویر برای نمایش خاطره، رؤیا، فکر یا حضور هم‌زمان چند تصویر ذهنی به کار می‌رفت. قرار گرفتن چند تصویر بر یکدیگر می‌توانست تراکم افکار، آشفتگی ادراک یا پیوند زمان حال با گذشته را نشان دهد.
اپستاین در «سقوط خاندان آشر» از برهم‌نهی برای افزایش کیفیت رؤیاگون و تب‌آلود فیلم استفاده می‌کند. تصویر چهره‌ها، پرده‌ها، سایه‌ها و اشیای در حال حرکت گاه روی یکدیگر قرار می‌گیرند و مرز میان واقعیت، خیال و پیش‌آگاهی را مبهم می‌سازند. این تصاویر بیش از آنکه اطلاعاتی روشن دربارۀ رویدادها ارائه دهند، احساس وسواس، ترس و نزدیک شدن مرگ را منتقل می‌کنند.

حرکت آهسته (اسلوموشن)
حرکت آهسته نیز می‌توانست زمان یک رویداد را کشیده و کیفیتی متفاوت به حرکت بدن یا اشیا بدهد. در «سقوط خاندان آشر»، حرکت آهستۀ شخصیت‌ها و اشیای پیرامون، رفتارهای معمول را به حرکاتی سنگین، غیرواقعی و شبح‌گون تبدیل می‌کند. زمان در این تصاویر مطابق سرعت طبیعی جهان بیرونی پیش نمی‌رود، بلکه براساس فضای روانی و احساسی فیلم دگرگون می‌شود.

ماسک و آیریس
ماسک‌ها و آیریس‌های دایره‌ای یا بیضی بخشی از قاب را می‌پوشاندند و میدان دید را محدود می‌کردند. این ابزارها برای برجسته کردن یک جزئیات، هدایت نگاه تماشاگر یا نزدیک کردن تصویر به دید محدود شخصیت استفاده می‌شدند.

قابی ار فیلم قلب وفادار ساختۀ ژان اپستاین از فیلم‌های مهم سبک امپرسیونیسم

۴. تدوین و سازمان‌دهی فضا، زمان و ریتم

فیلم‌سازان امپرسیونیست از تدوین برای دگرگون کردن روابط مکانی، زمانی و ریتمیک میان نماها استفاده می‌کردند. این نوآوری‌ها معمولاً درون روایت داستانی شکل می‌گرفتند و به انتقال ادراک، خاطره و احساس شخصیت کمک می‌کردند.

روابط مکانی و نقطۀ دید
تدوین مبتنی بر نگاه و نمای نقطه‌نظر، از ابزارهای مهم این جریان بود. فیلم می‌توانست میان چهرۀ شخصیت و آنچه می‌بیند رفت‌وآمد کند و فضای بیرونی را با برداشت ذهنی او پیوند دهد.
این پیوند همیشه به نمایش دقیق جغرافیای صحنه محدود نمی‌شد. گاه دو تصویر براساس شباهت، تضاد عاطفی یا ارتباط ذهنی کنار یکدیگر قرار می‌گرفتند. در نتیجه، تدوین می‌توانست علاوه بر نشان دادن مکان، رابطۀ روانی شخصیت با محیط را نیز آشکار سازد.

روابط زمانی، حافظه و روایت چندمنظری
فلاش‌بک، خاطره و خیال نظم خطی روایت را مختل می‌کردند. آینۀ سه‌وجهی (۱۹۲۷) ساختۀ ژان اپستاین نمونه‌ای مهم از سازمان‌دهی روایت بر پایۀ حافظه و زاویه‌های دید متفاوت است.
در این فیلم، سه زن رابطۀ خود را با مردی واحد بازگو می‌کنند و هرکدام تصویری متفاوت از او ارائه می‌دهد. شخصیت مرد نه از طریق یک معرفی مستقیم و قطعی، بلکه از خلال خاطرات، برداشت‌ها و روایت‌های ناهمگون این سه زن شناخته می‌شود. هر روایت بخشی از شخصیت او را آشکار می‌کند، اما هیچ‌یک حقیقت نهایی را در اختیار تماشاگر قرار نمی‌دهد.
ساختار فیلم نشان می‌دهد که هویت یک فرد می‌تواند در نگاه دیگران شکل‌های متفاوتی پیدا کند. زمان گذشته نیز در قالب خاطره‌ای ثابت و بی‌طرف بازنمی‌گردد، بلکه در هر روایت براساس احساس و تجربۀ راوی بازسازی می‌شود. به این ترتیب، فیلم مفهوم امپرسیونیستی ادراک را به ساختار روایت گسترش می‌دهد: واقعیت نه حقیقتی کاملاً یکپارچه، بلکه حاصل مجموعه‌ای از نگاه‌های جزئی و گاه متناقض است.

تدوین ریتمیک و مونتاژ شتاب‌دار
بوردول این تکنیک را مهم‌ترین دستاورد امپرسیونیست‌ها می‌داند؛ جایی که آن‌ها برای رهایی از روایت و رسیدن به «استعارۀ موسیقایی»، ریتم بصری را خلق کردند. یکی از شناخته‌شده‌ترین شیوه‌های تدوین امپرسیونیستی، کوتاه شدن تدریجی طول نماها برای افزایش سرعت و تنش بود؛ روشی که «مونتاژ شتاب‌دار» نامیده می‌شود. در این شیوه، نماها با نزدیک شدن به نقطۀ اوج کوتاه‌تر می‌شوند و ضرباهنگ تصویر شدت می‌گیرد.
سکانس قطار در چرخ (۱۹۲۳) ساختۀ آبل گانس نمونۀ کلاسیک این روش است. حرکت قطار، چرخ‌ها و واکنش شخصیت‌ها در نماهایی پی‌درپی به یکدیگر متصل می‌شوند و با کوتاه شدن تدریجی نماها، احساس شتاب و خطر افزایش می‌یابد. به باور بوردول، فیلم‌سازان روس (به ویژه آیزنشتاین) عمیقاً تحت تأثیر این دستاورد گانس قرار گرفتند.
صحنۀ شهربازی «قلب وفادار» نیز نمونه‌ای برجسته از پیوند تدوین ریتمیک با وضعیت روانی شخصیت است. نماهای کوتاه از چرخ‌وفلک، تاب‌ها، اشیای در حال حرکت و چهره‌ها با سرعتی رو به افزایش کنار هم قرار می‌گیرند. تدوین نه‌فقط تحرک محیط، بلکه اضطراب و فشار عاطفی شخصیت را می‌سازد. حرکت مکانیکی شهربازی با آشفتگی انسانی درهم می‌آمیزد و فضای بیرونی به بازتابی از بحران درونی تبدیل می‌شود.

نمایی از فیلم «زن غیرانسانی» ساختۀ مارسل لربیه از فیلم‌های مهم سینمای امپرسیونیستی

پراکندگی، دگرگونی و میراث ماندگار

از میانۀ دهۀ ۱۹۲۰، انسجام اولیۀ جریان امپرسیونیسم فرانسه به تدریج کاهش یافت و فیلم‌سازان مسیرهای هنری متفاوتی در پیش گرفتند. مرگ زودهنگام لویی دلوک در سال ۱۹۲۴ نیز این جریان را از یکی از مهم‌ترین منتقدان، نظریه‌پردازان و سازمان‌دهندگان خود محروم کرد؛ هرچند پراکندگی بعدی فیلم‌سازان را نمی‌توان تنها پیامد فقدان او دانست.

مارسل لربیه به تولیدهای بزرگ‌تر و پرهزینه‌تر روی آورد. او با تلفیق سینمای روایی با معماری و طراحی مدرنیستی و به کارگیری حرکت‌های سیال و پیچیدۀ دوربین و استفاده از دکورهای ملهم از هنر دکو، مسیر سینمای فرمالیستی را در پیش گرفت.

ژان اپستاین، در نقطۀ مقابل، بیش از پیش مجذوب قابلیت‌های فلسفی دوربین شد. اواخر دهۀ ۱۹۲۰ از ملودرام‌های شهری فاصله گرفت و به فیلم‌برداری در سواحل و جزایر بریتانی روی آورد. در فیلم پایان زمین (۱۹۲۹)، دریا، باد، صخره‌ها و زندگی روزمرۀ ماهیگیران، بخشی فعال از تجربۀ فیلم‌ هستند. توجه اپستاین به تغییر سرعت تصویر و حرکت طبیعت نیز با اندیشه‌های او دربارۀ توانایی دوربین در تغییر ادراک معمول از زمان و حرکت پیوند داشت.

ژرمن دولاک نیز در رادیکال‌ترین چرخش فرمی، بیش از پیش از روایت داستانی فاصله گرفت و به سوی «سینمای ناب» حرکت کرد. او وابستگی سینما به پیرنگ ادبی، شخصیت‌پردازی نمایشی و بازیگری تئاتری را مانعی در راه کشف امکانات مستقل این هنر می‌دانست. در آثار متأخر او (نظیر دیسک ۹۵۷)، داستان تقریباً حذف می‌شود و حرکت نور، سایه، اشیا و ضرباهنگ تدوین ساختار اصلی فیلم را شکل می‌دهد.

در همین دوره، بسیاری از شیوه‌هایی که در آغاز دهه نشانۀ نوآوری امپرسیونیستی به شمار می‌رفتند، به تدریج در سینمای داستانی رواج یافتند. نمای نزدیک، حرکت دوربین، تصویر خارج از فوکوس، برهم‌نهی، فلاش‌بک، نمای نقطه‌نظر و تدوینِ سریع دیگر تنها به آثار این فیلم‌سازان محدود نبودند. گسترش این روش‌ها به معنای شکست جنبش نبود؛ برعکس، نشان می‌داد که بخشی از دستاوردهای آن وارد زبان رایج سینما شده است. همین فراگیر شدن سبب شد تمایز ظاهری میان فیلم‌های امپرسیونیستی و برخی تولیدات متعارف کمتر شود. بوردول برای توصیف مرحلۀ پایانی این جریان از دوره‌ای سخن می‌گوید که می‌توان آن را مرحلۀ «پراکندگی» و تجاری‌سازیِ سبک دانست. از دیدگاه بوردول، در این مقطع، تمهیداتی که روزی ابزارهایی رادیکال برای نفوذ به درون ذهن کاراکتر بودند، توسط فیلم‌سازان تجاری به «تزئینات بصری سطحی» و کلیشه‌هایی عاری از پشتوانۀ نظری و روان‌شناختی تقلیل یافتند و سبک امپرسیونیستی خلوص خود را از دست داد.

از سوی دیگر، ظهور و گسترش دیگر شاخه‌های آوانگارد، فضای سینمای هنری فرانسه را متنوع‌تر کرد. فیلم‌های دادائیستی، سوررئالیستی و انتزاعی فاصلۀ بیشتری از داستان‌گویی متعارف گرفتند و الگوهای ساختارشکنانه‌تری را برای عبور از فرهنگ بورژوایی ارائه دادند. از نگاه برخی هنرمندان آوانگارد، فیلم‌های امپرسیونیستی با وجود نوآوری‌های بصری، همچنان بیش از اندازه به ملودرام، روان‌شناسیِ فردی و روایت ادبی وابسته بودند. در چنین فضایی، امپرسیونیسم دیگر تنها یا رادیکال‌ترین صورت سینمای نوگرای فرانسه به شمار نمی‌رفت.

علاوه بر مباحث زیبایی‌شناختی، شرایط اقتصادیِ صنعت فیلم فرانسه نیز بر سرنوشت این گروه تأثیر گذاشت. فیلم‌سازان امپرسیونیست گاه با شرکت‌های بزرگ همکاری می‌کردند و گاه شرکت‌های مستقل خود را تأسیس می‌کردند؛ اما تولیدکنندگان مستقل فاقد سرمایه و شبکۀ توزیع غول‌های فیلم‌سازی بودند و حفظ استقلال هنری هم‌زمان با تأمین هزینه‌های تولید و اکران، چالشی دشوار بود و ثبات مالیِ بلندمدتی در پی نداشت. چنان‌که ریچارد ایبل در پژوهش‌های خود نشان می‌دهد، تاریخ این جریان را نباید تنها به نظریه‌ها و دستاوردهای سبکی محدود کرد، بلکه باید آن را در بستر سازوکارهای تولید، توزیع، الگوهای روایی و شبکه‌های اکرانِ جایگزین تحلیل کرد.

تیر خلاص بر پیکر این جنبش، ورود سینمای ناطق در سال‌های پایانی دهۀ ۱۹۲۰ بود که ساختار صنعت فیلم را یکسره دگرگون کرد. همان‌طور که بوردول تحلیل می‌کند، امپرسیونیسم جنبشی بود که ذاتاً بر پایۀ سینمای صامت و زبان بصری خالص بنا شده بود؛ با ورود دیالوگ، تئاتر بار دیگر جایگاه خود را پس گرفت و فیلم‌سازانی که سینما را موسیقیِ نور می‌دانستند، در برابر غلبۀ کلام تا حدود زیادی خلع سلاح شدند. علاوه بر این، تولید و اکران فیلم‌های صدادار نیازمند تجهیزات نوین ضبط، استودیوهای عایق‌بندی‌شده و سالن‌های مجهز بود. این تحول فناورانه، هزینه‌های تولید را به شدت افزایش داد و جایگاه شرکت‌های برخوردار از سرمایه و تجهیزات را تقویت کرد. اکران فیلم پول اثر لربیه در اوایل سال ۱۹۲۹، تقریباً مقارن با هجوم فیلم‌های ناطق آمریکایی به پاریس بود؛ تقارنی نمادین که از پایان یک دوران مهم در سینمای صامت و آغاز یک نظم صنعتی جدید خبر می‌داد.

اما پایان تاریخی امپرسیونیسم به معنای ناپدید شدن دستاوردهای آن نبود. بازنمایی رؤیا، خاطره و توهم، کاربرد بیانیِ نمای نزدیک، دوربین سوبژکتیو، تغییر سرعت، فلاش‌بک و تدوین ریتمیک از جمله دستاوردهایی بودند که در سینمای روایی، شاعرانه و تجربیِ دوره‌های بعد (از هیچکاک تا برخی از فیلم‌های موج نوی فرانسه) ادامه یافتند.

اندیشه‌های اپستاین دربارۀ زمان و حرکت، نوشته‌های دولاک دربارۀ ریتم دیداری و سینمای ناب و مفهوم فتوژنی همچنان در نظریۀ فیلم اهمیت دارند و مورد توجه‌اند. اهمیت تاریخی این جنبش نه فقط در نوآوری‌های فنی، بلکه در تغییر نگرش به ماهیت سینما نهفته است. فیلم‌های این جنبش نشان دادند، سینما می‌تواند نه‌فقط آنچه را که انسان می‌بیند، بلکه نحوۀ دیدن، احساس کردن و به خاطر آوردن او را نیز به تصویر بکشد.

مهم‌ترین فیلم‌های جنبش امپرسیونیسم سینمایی فرانسه

آبل گانس

۴ فیلم
  • ۱۹۱۸ «سمفونی دهم» La Dixième Symphonie
  • ۱۹۱۹ «من متهم می‌کنم» J’accuse
  • ۱۹۲۳ «چرخ» La Roue
  • ۱۹۲۷ «ناپلئون» Napoléon

مارسل لربیه

۷ فیلم
  • ۱۹۱۹ «رز-فرانس» Rose-France
  • ۱۹۲۰ «کارناوال حقیقت‌ها» Le Carnaval des vérités
  • ۱۹۲۰ «مرد دریا» L’Homme du large
  • ۱۹۲۱ «ال‌دورادو» El Dorado
  • ۱۹۲۴ «زن غیرانسانی» L’Inhumaine
  • ۱۹۲۵ «مرحوم ماتیاس پاسکال» Feu Mathias Pascal
  • ۱۹۲۸ «پول» L’Argent

لویی دلوک

۳ فیلم
  • ۱۹۲۱ «تب» Fièvre
  • ۱۹۲۲ «زنی از ناکجاآباد» La Femme de nulle part
  • ۱۹۲۴ «سیل» L’Inondation

ژان اپستاین

۷ فیلم
  • ۱۹۲۳ «مسافرخانه‌ی سرخ» L’Auberge rouge
  • ۱۹۲۳ «قلب وفادار» Cœur fidèle
  • ۱۹۲۳ «دختر زیبای نی‌ورنز» La Belle Nivernaise
  • ۱۹۲۶ «شش‌ونیم در یازده» Six et demi, onze
  • ۱۹۲۷ «آینه‌ی سه‌وجهی» La Glace à trois faces
  • ۱۹۲۸ «سقوط خاندان آشر» La Chute de la maison Usher
  • ۱۹۲۹ «پایان زمین» Finis Terrae

ژرمن دولاک

۴ فیلم
  • ۱۹۲۰ «جشن اسپانیایی» La Fête espagnole
  • ۱۹۲۳ «مادام بوده‌ی خندان» La Souriante Madame Beudet
  • ۱۹۲۷ «دعوت به سفر» L’Invitation au voyage
  • ۱۹۲۸ «صدف و مرد روحانی» La Coquille et le Clergyman

دیمیتری کیرسانف

۲ فیلم
  • ۱۹۲۶ «منیلمونتان» Ménilmontant
  • ۱۹۲۹ «مه‌های پاییزی» Brumes d’automne

آثار مهم نزدیک به جنبش

۷ فیلم
  • ۱۹۲۳ «اجاق سوزان» Le Brasier ardent — ایوان موزژوکین
  • ۱۹۲۴ «گالری هیولاها» La Galerie des monstres — ژاک کاتلن
  • ۱۹۲۴ «کین» Kean ou Désordre et génie — الکساندر ولکوف
  • ۱۹۲۵ «دختر آب» La Fille de l’eau — ژان رنوار
  • ۱۹۲۵ «چهره‌های کودکان» Visages d’enfants — ژاک فدر
  • ۱۹۲۶ «گریبیش» Gribiche — ژاک فدر
  • ۱۹۲۸ «دخترک کبریت‌فروش» La Petite Marchande d’allumettes — ژان رنوار

منابع:

  • Bordwell, David. French Impressionist Cinema: Film Culture, Film Theory, and Film Style. Arno Press, 1980.
  • Abel, Richard. French Cinema: The First Wave, 1915–1929. Princeton University Press.
  • Abel, Richard. French Film Theory and Criticism: A History/Anthology, 1907–1939. Princeton University Press.
  • اندرو، دادلی. «تئوری‌های اساسی فیلم». ترجمهٔ مسعود مدنی.
  • بوردول، دیوید و تامپسون، کریستین. «هنر سینما». ترجمهٔ فتاح محمدی.
  • هیوارد، سوزان. «مفاهیم کلیدی در مطالعات سینمایی». ترجمهٔ فتاح محمدی.

Latest

Read More

Comments

3 دیدگاه

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید

9 + 16 =

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.