تویین پیکس: پرونده نهایی؛ قسمت هشتم: آنی بلک‌برن/ ویندوم ارل

تویین پیکس: پرونده نهایی؛ قسمت هشتم: آنی بلک‌برن/ ویندوم ارل

کتاب «تویین پیکس: پرونده نهایی» نوشته مارک فراست در اکتبر سال ۲۰۱۷ و بعد از پخش مجموعه‌ی «بازگشت» منتشر شد. این کتاب به عنوان دنباله‌ای بر کتاب «تاریخ سری تویین پیکس» که در سال ۲۰۱۶ منتشر شده بود، در قالب اسنادِ یک پرونده حاوی گزارشات تامارا پرستون (مامور FBI) ارائه شده و به سرنوشت و زندگی بسیاری از اهالی شهر تویین پیکس و دیگر افرادی که در طول سریال با آنها آشنا شده‌ایم می‌پردازد. بنای ما در مجله فرهنگی هنری پتریکور بر این است که ترجمه‌ی این رمان را در چند بخش مجزا، که هر قسمت مخصوص داستان یکی از شخصیت‌ها باشد، در اختیار علاقه‌مندان به جهان اسرارآمیز تویین پیکس قرار دهیم. البته اینکه دوره‌ی انتشار این مطالب چگونه باشد، بر خود ما هم معلوم نیست که همه چیز بر اساس مشغله و گرفتاری‌های پیش‌بینی نشده‌ی این روزگار رقم می‌خورد.

اداره تحقیقات فدرال
مامور ویژه: تامارا پرستون

آنی بلک‌برن

دوست دارم فکر کنم او در آن چند هفته‌ای که در دابل آر گذراند، به خوشبختیِ هرچند گذرایی دست یافت: عشق بی‌قیدوشرط خواهرش و حمایت جمعی از دوستان که او را از صمیم قلب به‌خاطر جذابیت، هوش و زیبایی‌اش دوست داشتند. آشناییِ دیرهنگام با دنیایی که بسیار مشتاقِ شناختنش بود و سزاوار بود در آن زندگی کند. ظاهراً او این فرصت را هم پیدا کرد تا اولین رابطه‌ی عاشقانه‌ی جدیِ بزرگسالی‌اش را شکل دهد؛ آن هم—همان‌طور که می‌دانید—با دوست قدیمی‌تان، مأمور ویژه دیل کوپر.
وقتی به اتفاقاتی که در ادامه‌ی ماجرا برای او رخ داد فکر می‌کنم، وسوسه‌ای در درونم شکل می‌گیرد تا به‌نوعی مأمور کوپر را در این تراژدی مقصر بدانم. در این‌جا با زنجیره‌ای طولانی از وقایع روبه‌رو هستیم که امتدادش به بدترین اشتباه زندگی کوپر—که خودش هم به آن معترف است—برمی‌گردد. همان‌طور که مطمئنم می‌دانید، منظورم ماجرای عاشقانه‌ی دوران جوانی‌اش با همسرِ همکار و مرشدِ سابقش، ویندام ارل است. امروز می‌دانیم که کارولین ارل در طول دوران زندگی مشترکش، چنان فشار روانی و عاطفیِ شدیدی را متحمل می‌شده که روی آوردنش به کوپر، شبیه فریادی برای کمک به نظر می‌رسد تا تلاشی برای اغواگری. کوپر هرگز نمی‌توانست در برابر پرنده‌ای با بال شکسته مقاومت کند—شما هم حالا به‌اندازه‌ی من می‌دانید که این موضوع، بخش جدایی‌ناپذیر شخصیت اوست: «سندرم شوالیه‌ی سفید»؛ همان میل مقاومت‌ناپذیر برای نجات هر دوشیزه‌ی گرفتار و درمانده‌ای که سر راهش قرار می‌گرفت.
(نمی‌خواهم این‌جا بیش از حد وارد تحلیل روان‌شناختی شخصیت او شوم، اما احساس می‌کنم این موضوع مستقیماً با رابطه‌ی پرتنش کوپر با مادرش ارتباط دارد؛ زنی شکننده که در بخش عمده‌ای از سال‌های نوجوانی کوپر، با درجات مختلفی از رنج‌های روحی و جسمی—که حاصلِ ازدواج پرتلاطمش بود—دست‌وپنجه نرم می‌کرد. پیش از آن‌که مادرش درنهایت بتواند خودش را پیدا کند و به ثبات برسد، کوپر زمان زیادی را صرفِ رسیدگی و مراقبت از او می‌کرد—شاید حتی زمانِ بیش از حد زیادی را—و به نظر می‌رسد همین موضوع باعث شکل‌گیریِ یک باور اخلاقی (و چه‌بسا یک احساس وظیفه) در درون او برای «نجات» زنانِ در معرض خطر ایجاد کرده باشد؛ باوری که تا بزرگسالی نیز با خود داشت.)
اگرچه رابطه‌ی کوپر با کارولین بر حمایت عاطفی متمرکز بود و در ۹۹ درصدِ مواقع، در حد یک عشق افلاطونی باقی ماند، اما درست همان یک باری که این رابطه از خطوط قرمز عبور کرد و به هم‌آغوشی انجامید، اتفاقاً با از کنترل خارج شدنِ کامل ویندام ارل مصادف شد. آن‌چه تا این‌جای کار می‌دانیم از این قرار است:

کوپر به همراه آنی بلک‌برن در فصل دوم تویین پیکس

ویندوم ارل

ویندوم ارل در جوانی، با هر معیاری، فردی با استعدادِ خارق‌العاده بود. در چهارده‌سالگی استادبزرگ شطرنج شد، در شانزده‌سالگی به دانشگاه پنسیلوانیا راه یافت و در هجده‌سالگی فارغ‌التحصیل شد. ارل مدرک کارشناسی ارشدش را در رشته‌ی عدالت کیفری از دانشگاه «پِن استیت» گرفت و سپس به‌عنوان کارآموز، درخواست استخدام در اداره‌ی تحقیقات فدرال داد که پذیرفته شد. (او در فرم درخواستش اشاره کرده بود که تماشای فیلم پرطرفدار «من برای اف‌بی‌آی یک کمونیست بودم»[۱] محصول ۱۹۵۱ در سن ده‌سالگی، نقطه‌ی عطفی بوده که او را به سمت حرفه‌ی اجرای قانون سوق داده است.)
ارل پس از پایان دوره‌ی آموزشی در کوانتیکو با نمراتی درخشان و کم‌سابقه، اولین مأموریت میدانی خود را در اواسط دهه‌ی شصت آغاز کرد. او در مقام افسر رابط و امنیتی میان اداره و بخش‌های در حال تحولِ مجموعه‌ای بود که مدت‌ها با نام «پروژه‌ی کتاب آبی»[2] شناخته می‌شد. دورانی که حالا می‌دانیم مسیر او و داگلاس میلفورد[3] با هم تلاقی کرده است. (رئیس، مطمئنم که همکاری بعدی او با شما، به‌عنوان یکی از اعضای بنیان‌گذارِ گروه «رز آبی»، در این‌جا نیازی به توضیح ندارد.)
در سال ۱۹۷۳، زمانی که ارل به‌عنوان بازپرسِ اف‌بی‌آی در جلسات استماع پرونده‌ی واترگیت خدمت می‌کرد، با کارولین ویکام[4] آشنا شد و با او وارد رابطه شد؛ دانشجوی جوانِ حقوق که در تیم ساموئل دَش، دادستان ارشد کار می‌کرد. آن‌ها در دهم اوت ۱۹۷۴، درست یک روز بعد از استعفای نیکسون، طی یک مراسم مدنی (بدون تشریفات مذهبی) در واشنگتن دی‌سی با یکدیگر ازدواج کردند.
در اوایل دهه‌ی هشتاد، اگرچه ارل هم‌چنان در دفتر فیلادلفیای اف‌بی‌آی کار می‌کرد، اما او و کارولین در پیتسبورگ، زادگاه کارولین، زندگی می‌کردند؛ جایی که کارولین حالا یکی از شرکای یک دفتر حقوقی پررونق در حوزه‌ی حقوق شرکت‌ها شده بود. ارل معمولاً هفته‌ای یک یا دو بار میان این دو شهر رفت‌وآمد می‌کرد. ده سال از ازدواج‌شان می‌گذشت و فرزندی نداشتند. کارولین به‌شدت پایبند و متعهد به حرفه‌اش بود که ظاهراً همین موضوع نقطه‌ی تنش و اصطکاکی میان آن دو شده بود. در همین دوران بود که ارل کار با یکی دیگر از شاگردانِ شما را که به‌تازگی به دفتر فیلادلفیا پیوسته بود، آغاز کرد؛ دیل کوپر.
اما پیش از هر چیز، ذکر یک توضیح ضروری است: بخش‌هایی از این روایت ممکن است برای شما آشنا باشد، چراکه پیش‌تر صحبت‌های کوپر در این باره را که از نوارهای صوتیِ روزانه‌اش برای دایان—یا بهتر است بگوییم از نسخه‌های پیاده‌سازی‌شده‌ی آن نوارها توسط دایان—استخراج شده، مرور کرده‌اید. من بعد از بررسی مستقل تمام حقایق موجود، به این نتیجه رسیده‌ام که این نوارها و رونوشت‌ها به‌شدت سانسور و دست‌کاری شده‌اند. با اطمینان می‌توان گفت که انگیزه‌های «دایان» از این کار، در این مقطع زمانی کاملاً برای ما روشن است و در نتیجه نمی‌توان در همه‌ی موارد با اطمینان به آن‌ها استناد کرد.

صفحه‌ی اول روزنامه‌ی «تویین‌پیکس‌پست» با تیتر اصلی «آنی بلک‌برن: پرونده‌ی نهایی»، تصویر لبخند آنی بلک‌برن، و ستون‌های خبری فرعی درباره‌ی فرار ویندام ارل، شب فاجعه‌بار مسابقه‌ی دوشیزه‌ی تویین‌پیکس، یادبود آنی در کافه دابل آر، و پرسش «آنی بلک‌برن کجاست؟»

در اوایل دهه‌ی ۱۹۸۰، انجام تحقیقات روی یک پرونده‌ی قتل که ظاهراً کار یک قاتل سریالی بود—و ما امروز دلایل محکمی داریم که گمان کنیم این قتل‌های زنجیره‌ای کارِ خودِ ارل بوده است—باعث شد مأمور جوان، دیل کوپر، برای اولین مأموریت میدانی‌اش به دفتر پیتسبورگ اعزام شود. خیلی زود به او مأموریت داده شد تا در روند تحقیقاتِ جاری در مورد این قتل‌ها مشارکت کند؛ تحقیقاتی که از مراحل ابتدایی با هدایت مأمور ارل پیش می‌رفت. هم‌چنین می‌دانیم که ارل از همان لحظه‌ای که کوپر و کارولین را در مهمانی کریسمس اداره در فیلادلفیا به یکدیگر معرفی کرد، به وجود یک کشش و علاقه‌ی متقابل میان آن‌ها مشکوک شده بود. خود کوپر هم در نوارهایش به این کشش اعتراف کرده، اما بسیار بعید بود که این موضوع به جایی برسد، مگر آن‌که ماه‌ها اقامت او در پیتسبورگ برای کار روی این پرونده پیش می‌آمد. هرچند نبوغ ذاتی ارل باعث شده بود تا او بتواند این موضوع را از چشم تمام اطرافیانش پنهان کند، اما از روی اظهارات بعدی او در زمان بازداشت، می‌دانیم قرائن فراوانی وجود دارد که نشان می‌دهد ویندوم ارل در آن مقطع مدت‌ها بود در مسیر فروپاشی روانی پیش رفته بود.
بنابراین ارل نه‌تنها به شکل‌گیری نوعی کشش میان همسر و شریک کاری‌اش شک داشت، بلکه با رویکردی بیمارگونه هر کاری که از دستش برمی‌آمد انجام داد تا آن‌ها را به سمت یکدیگر سوق دهد و ثابت کند که این رابطه واقعیت دارد؛ تا از این طریق، واکنش منزجرکننده‌ای را که از قبل در سر می‌پروراند، توجیه کند. ارل بارها به بهانه‌ی مأموریت‌های خارج از شهر—ظاهراً سفرهایی مرتبط با تحقیقات جاری—اعلام می‌کرد که شهر را ترک کرده است، اما در واقع مخفیانه در شهر می‌ماند تا آن‌ها را زیر نظر بگیرد. او حتی دست به اقداماتی زد تا آن‌ها را بیشتر به هم نزدیک کند؛ مثلاً به‌طور ناشناس هر دوی آن‌ها را به یک مکان مشخص می‌کشاند تا کاملاً «تصادفی» با هم روبه‌رو شوند، و در واقع نقش یک «کوپیدِ» (خدای عشق) مجنون و انتقام‌جو را بازی می‌کرد. این ماجرا در آن آخرِ هفته‌ی شومی که کوپر و کارولین به‌عنوان دو عاشق در کنار هم سپری کردند، به نقطه‌ی اوج خود رسید؛ همان زمانی که از مرز جنونی پنهان گذشت و به قاتلی بالفعل تبدیل شد.
اگرچه این حمله در ظاهر نمونه‌ای کلاسیک از «جنایت ناشی از فوران عاطفی» به نظر می‌رسید—که ظاهراً قصدِ خود ارل هم همین بود و شاید امید داشت که این موضوع به پایه‌ی اصلیِ دفاعیات حقوقی‌اش در دادگاه تبدیل شود—اما ویندوم ارل روی یک حقیقت حساب نکرده بود: مأمور کوپر تا آن زمان شخصاً به این نتیجه رسیده بود که قاتل سریالی پرونده‌ای که تمام این مدت به دنبالش بوده‌اند، کسی نیست جز خودِ ارل. به نظر می‌رسد کارولین نیز به‌تنهایی به همین نتیجه رسیده بود و زمانی که او و کوپر حقایق را با هم بررسی کردند، این موضوع برای‌شان مسجل شد. اکنون کاملاً روشن است که وقتی ارل جان همسرش را گرفت و چیزی نمانده بود که کارِ کوپر را هم تمام کند، هدفش این بود که نگذارد آن‌ها رازِ گناهکاری‌اش را برای اداره فاش کنند. در این نقطه بود که این «جنایت عاطفی» به پوششی بسیار مناسب—هم برای اهداف ما و هم برای اهداف او—تبدیل شد تا حقیقتِ به‌مراتب زشت‌تری را پنهان کند. کار به محاکمه نکشید و حقیقت به همراه کارولین به خاک سپرده شد. هر یک از این دو تفسیر به‌تنهایی برای توجیه نگهداری ارل در یک مرکز فوق‌امنیتی ویژه‌ی مجرمان مبتلا به بیماری روانی بیش از اندازه کافی بود؛ پیامدی که کاملاً درخور و مناسب او بود. حالا هم‌چنین متوجه شده‌ام که این تراژدی، دقیقاً همان مسیری بود که باعث شد شما برای اولین بار با مأمور کوپر ملاقات کنید؛ کسی که از هر نظر به امیدها و آرمان‌هایی وفادار ماند که ویندوم ارل زمانی تجسم آن‌ها بود و بعدها به تلخ‌ترین شکل به آن‌ها خیانت کرد.
شدت رنج و پشیمانی کوپر در پیامد هولناک این وقایع تراژیک را نباید دست‌کم گرفت. او در دوران نقاهتِ جسمانی‌اش، با عزمی راسخ و صداقتی کامل، خودش را وقف جلسات مشاوره و خودکاوی کرد. گفته‌های او ثبت شده—یا بهتر است بگوییم ضبط شده—که تأیید می‌کند این تجربه، سخت‌ترین درس زندگی‌اش بوده و شایسته‌ی تحسین است که او این درس را عمیقاً جدی گرفت. اما رئیس، جدی‌گرفتن آن درس کجا و ریشه‌کن کردنِ آن میل نهادینه به نجات زنی گرفتار از دست خودش کجا؛ این‌طور نیست؟

ویندوم ارل در صحنه‌ای از سریال تویین پیکس فصل دوم

(آیا در این‌جا بیش از حد به مأمور کوپر سخت می‌گیرم؟ من پذیرای نظر شما هستم، پس لطفاً اگر چنین احساسی دارید به من اطلاع دهید. با وجود اهمیت خود پرونده، من بر این باورم که وسواس فکریِ کوپر نسبت به پرونده‌ی لورا پالمر نیز پژواک‌هایی از همین گرایش را در خود دارد.)
پس بگذارید حرفم را به سرانجام برسانم: آیا این خصلتِ تثبیت‌شده در کشش کوپر به آنی بلک‌برن نقشی داشت؟ این امکان وجود دارد که آن‌چه او را به سوی آنی کشاند، چیزی بسیار خالص‌تر و ساده‌تر بوده باشد: این واقعیت که هر دوی آن‌ها در برابر حملات وحشیانه‌ی مجرمانی خطرناک به بنیادی‌ترین بخش وجود‌شان تاب آورده و از آن جان سالم به در برده بودند؛ حملاتی که چیزی نمانده بود به قیمت جان‌شان تمام شود. نباید اهمیت این واقعیت را دست‌کم گرفت که چنین روایت شخصیِ قدرتمندی آن دو را به یکدیگر پیوند می‌داد. چه‌بسا اگر به رابطه‌شان فرصت رشد داده می‌شد، می‌توانست به التیام‌بخش‌ترین پیوندی تبدیل شود که هر دوی آن‌ها تا به حال تجربه کرده بودند، و شاید حتی (چقدر فکر کردن به این موضوع قلب آدم را به درد می‌آورد) به عشقِ یک عمر بدل می‌شد. این موضوع اصلاً دور از ذهن نیست، و می‌دانم چنین سرانجامی دست‌کم همان چیزی بود که برای دوست‌تان آرزو می‌کردید. متأسفانه، ما هرگز نخواهیم فهمید.
اما این را می‌دانیم که پس از نزدیک به ده سال حبس در سلول انفرادی یک مرکز فدرال با بالاترین سطح امنیتی، ارل نقشه‌ی یک فرار جسورانه را طراحی کرد و بدون این‌که هیچ ردی از خود به جا بگذارد، ناپدید شد. هم‌چنین می‌دانیم که او با همان سرکشیِ بیمارگونه‌ای که از آن لذت می‌برد، به مخفیگاهی پناه برد که پیش‌تر در «ندامتگاه متروکه‌ی ایالتی ایسترن» در فیلادلفیا برای خود دست‌وپا کرده بود؛ قدیمی‌ترین و بدنام‌ترین زندان کشور برای مجرمان مبتلا به اختلالات روانی. از همان‌جا بود که او نقشه‌ی انتقامی را که ظاهراً در تمام این مدت در سر می‌پروراند، کلید زد.


[1] «من برای اف‌بی‌آی یک کمونیست بودم» (I Was a Communist for the F.B.I) فیلمی نوآر و ضدکمونیستی محصول ۱۹۵۱ به کارگردانی گوردون داگلاس است. داستان آن بر تجربه‌های مردی استوار است که مخفیانه برای اف‌بی‌آی به شاخه‌ی پیتسبورگ حزب کمونیست آمریکا نفوذ می‌کند و برای حفظ پوشش خود، عضوی وفادار به حزب جلوه می‌کند.
[2] داگلاس «داگی» میلفورد برادر دواین میلفورد، شهردار تویین پیکس، و صاحب و ناشر روزنامه‌ی محلی شهر بود؛ روزنامه‌ای که ابتدا Twin Peaks Gazette نام داشت و بعدها به Twin Peaks Post تغییر نام داد. نقش گسترده‌تر او عمدتاً در کتاب «تاریخ سری تویین پیکس» نوشته‌ی مارک فراست آشکار می‌شود.
[3] پروژه‌ی کتاب آبی برنامه‌ای متعلق به نیروی هوایی ایالات متحده برای بررسی گزارش‌های مربوط به اشیای پرنده‌ی ناشناخته بود که از سال ۱۹۵۲ تا پایان سال ۱۹۶۹ فعالیت داشت. در جهان داستانی تویین پیکس، مارک فراست در کتاب «تاریخ سری تویین پیکس»، داگلاس میلفورد را از افسران برجسته‌ی این پروژه معرفی می‌کند که تحقیقاتش درباره‌ی پدیده‌های ناشناخته، او را به اسرار فراطبیعیِ منطقه و بعدها به فعالیت‌های مرتبط با «رز آبی» پیوند می‌دهد.
[4] کارولین ویکام، همسر ویندوم ارل، در بیشتر سریال تنها در گفت‌وگوها و خاطرات شخصیت‌ها حضور دارد؛ با این حال، در قسمت پایانی فصل دوم، تصویری از او در بلک لاج (لژ سیاه) و در خلال دگرگونی چهره‌ی آنی بلک‌برن ظاهر می‌شود.

Latest

Read More

Comments

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید

5 − 3 =

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.