روزمرگی

از روزمرگی ها:من همان جا مشغول مُردنم بودم!

تصویر رفتنت مثل قطاری است که در یک روز بارانی ایستگاه خالی را ترک می کند... می روی. دنبالت می دوم و سرما پوست...

!Lost In Translation

من تمام زبان های جهان را می دانم و زبان دل اما... نمی دانم. تمام آجرهای جهان را می شناسم و دیوار جملات را...

از روزمرگی ها:میان تو و چشمانم تفنگی است

این روزها... این روزها را این زمین از یاد نمی برد. در زمین هایی به جا مانده از تاریخ، زیر گرمای آفتابی که بیشتر...

از روزمرگی ها: آقای سرنوشت

من به سرنوشت ایمان دارم. وقتی دست جادویی اش را تا انتهای آرزوهایت فرو می برد و دقیقا آن یکی که همه ی دیگر...

از روزمرگی ها:طعم سیگار دمِ صبح

آن وقت ها حشر و نشر زیاد بود. مثلا همین کافه فیروز؛ روزهای دوشنبه آل احمد می آمد، شاملو همیشه بین رفتن به چاپخانه...

از روزمرگی ها: نوزدهم دی ماه سالی که برف می بارید

خواب می‌بینم که در یک اردوگاه، لابه لای زندانیان دیگر نشسته‌ام. پاهایم را توی شکمم جمع کرده ام و سرم را روی شان گذاشته‌ام....

تبلیغات