!Lost In Translation

از روزمرگی ها

0
روزمرگی ها

من تمام زبان های جهان را می دانم و زبان دل اما… نمی دانم. تمام آجرهای جهان را می شناسم و دیوار جملات را خوب می چینم و پیش قلبت لالم. من تو را خوب می شناسم و مجنونت را هیچ نمی شناسم. من برای داشتنت تمام قهرمان ها و ضد قهرمان های تاریخ سینما شده ام. من خشم و انتقام می دانم و خشم تو را هیچ… من عشق و شهوت می دانم و تن تو را هیچ…من تصویر می دانم، تخیل می دانم، داستان می دانم. سینما می دانم و داستان مان را هیچ… من اغواگری می دانم و فَم فَتل درونم اما پیش تو یک زن کور است… من تمام فیلم نامه های جهان را می دانم و فیلم نامه زندگی با تو یک سورپرایز است. من کادر و میزانسن می دانم. سوژه و ابژه می دانم. فرم و محتوا می دانم. از دنیا در چشمهای تو اما هیچ نمی دانم. در چشمهایت، چشم هایم را می بندم و مه ۶۸ است و تو جسد بی جانم را در پایتخت فرانسه به سینه ات می فشاری…بنگ. چشم هایم را می بندم و ویت کنگی ام که تو از دور تنم را وداع می کنی… بنگ. چشم هایم را می بندم و دخترک ۲۲ ساله ام که بعد از شنیدن یکشنبه غم انگیز از انتظار آمدنت لبریز شده ام… بنگ. چشم هایم را می بندم و در هیروشیما…بنگ. چشمهایم را می بندم و لهستان است…بنگ. چشم هایم را می بندم و آلمان…بنگ. چشم هایم را می بندم و ایتالیا…بنگ. چشم هایم را می بندم و کوبا…بنگ. چشم هایم را می بندم و شوروی…بنگ. چشم هایم را می بندم و عراق،ترکیه، کره، افغانستان…بنگ بنگ بنگ بنگ بنگ. چشم هایم را می بندم و اینجا ایران است و من با تو هزار بار عاشقانه زیسته ام…بنگ.

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید