داستان کوتاه:از خاطرات … السلطنه

0
خاطرات... السلطنه

‏صبح نیت کرده بودم حمام بروم. تامل که نمودم ملتفت شدم که نروم تمیزتر می مانم. نرفتم. همانطور آب نکشیده حضور شاه شرفیاب شده، زمین بوس کردم. دهان مبارک را باز نمودند آنچه فحش فاحش بود نثار چاکر نموده، با لگد مبارک به آبگاه بنده کوبیدند. از درد بیخود شده، نفس گیر گردیدم. با خوف هر چه تمام تر علت مرحمت قبله عالم را سوال کرده، دانستم که الحمدالله کدورتی از بنده نبوده است. نفسی تازه برون دادند و فرمودند افتخار شاشاندن ما امروز به تو رسیده است. خدا می داند چه شعفی به من دست داد. با کمال ذوق دویده، گلدان کریستال را که سفیر اطریش هدیه کرده بود، آوردم. قبله عالم همانطور دست به کمر مبارک زده ایستادند و ادرار کردند و بنده وظیفه نوکری به جا آوردم. گلدان را که بیرون می بردم، فرمودند:” دور نریزی به منجم باشی نشان بده، ببیند امروز برای ما چه پیش می آید”. اطاعت کردم و نزد منجم باشی بردم. بنده اصلا اطلاع نداشتم که ادرار قبله عالم هم مانند قهوه از مضارع خبر می دهد، هر بار که شرفیاب می شوم چیزی اینگونه به علم حقیراضافه می شود. خدا روزی را نیاورد که زنده باشم و زبانم لال کسالت ذات ملکوتی صفات را ببینم. ده کرور نوکر مثل من بلکه مافوق من فدای یک قطره ادرار قبله عالم. فرمودند خوب صحبت می کنی. التفاتا دو عدد تو سری به چاکر زده مرخص فرمودند. اهل خانه اسباب حمام حاضر کرده با نوکر به حمام خانه فرستاده بود به خیالی که من حمام می روم. موی آشفته را که محل توسری قبله عالم بود نشان داده گفتم البته که تا یک ماه حمام نمی روم. به شعفِ امروز، برای شام قوم و خویش را دعوت کرده میهمانی برپا شد. لذت داد. شب خوشی را گذراندم. تا فردا چه شود.
از کتاب « روزنامه خاطرات … السلطنه» بکوشش فرخ سرآمد ( از این کتاب با نام خاطرات روزانه اعتماد السلطنه هم یاد شده است)

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید