پادکست چهارم: ماتیلدا

0
پادکست پتریکور

 

لباس هایم غرق خون و ویسکی است. بوی باروت و سوختگی می آید. اینجا فرانسه است. درست وسط جنگ جهانی دوم و مهمترین واقعه این قرن قطعا این است که من ماتیلدا را ۷۲ روز است که ندیده ام. نفسم به سختی بالا می آید و زانویم به نظر نمی رسد سر جایش باشد. من سرباز بی گناه یک جنگ نا خواسته ام و خسته ام…. از دیدن این همه سرباز که هیچ کدامشان زبانم را نمی فهمند خسته ام. هیچ چیز سر جایش نیست و نمی توانم باور کنم که در خیابان های این شهر روزی زن و مرد هایی دست در دست هم چه رویاها که نبافته اند. چه بوسه ها که نگرفته اند و چه عشق ها که ابراز نکرده اند. اینجا وسط روز هم هوا تاریک است و همه چیز ویران شده و انگار از روز نخست اینگونه بود. چقدر همه زود به این جنگ تن می دهند. حتی خیابان. رخت این جنگ چنان به تنش نشسته که انگار برایش سفارشی دوخته باشند. درست مثل زخمی که هیچ وقت خوب نخواهد شد. چشمانم تار می بیند. و صدای صحبت کردن سرباز های آلمانی را می شنوم که نزدیک می شوند. قلبم تند تر می زند. مثل پرنده ای که در تله ای گیر کرده باشد اینجا روی زمین نشسته ام و با خودم می گویم کاش می توانستم یک بار دیگر لابه لای موهایش را ببویم و حس لمس دستانش را تجربه کنم. با دست های خونی ام نامه اش را از جیبم بیرون می کشم و اشک چشمهایم را تار تر می کند. “فرانک عزیزم… امروز یکشنبه است و من از باقی روزها احساس تنهایی بیشتری می کنم.”صدای هق هقم بلندتر می شود و صدای چکمه هایشان هم “میدانم که در این لحظه تنها نیستم و دخترکان زیاد دیگری مثل من در همین لحظه” بالای سرم رسیده اند و آلمانی حرف می زنند. سه نفرند. یونیفرم هایشان خاکی است و اسلحه هایشان را به سمتم نشانه گرفته اند. چیزی درونم خالی می شود. دستهای سردم می لرزند. تمام تنم می لرزد. لحظه ای در چشمانشان نگاه می کنم و نامه ام را با گریه و بلند بلند می خوانم… “آرزو می کنند که عشق زندگی شان با تمام شدن این جنگ لعنتی پیششان برگردند. رادیو قدیمی پدر آهنگ مورد علاقه مان را پخش می کند و من با خود فکر می کنم که کی می توانیم این آهنگ را در کنار هم…” و بنگ… این پایان داستان زندگی من است. قبل از آنکه بتوانم ماتیلدا را در آغوش بگیرم. قبل از اینکه لذت گرفتن دست هایش را در روز عروسی مان حس کنم. قبل از آنکه پدر شوم. قبل از اینکه با پسرم در راه مدرسه مسابقه بگذارم. قبل آنکه موهایم سفید شود. قبل از اینکه این جنگ لعنتی تمام شود. حتی قبل از آنکه برای ماتیلدا بنویسم که ماتیلدای عزیزم. کاش می توانستیم برای آخرین بار با این آهنگ برقصیم… جایی خوانده بودم که اگر سرباز ها نامه های عاشقانه شان را بلند بلند بخوانند جنگ تمام می شود. و شد. برای من تمام شد. اما نگفته بوند که با تمام شدن این جنگ دنیایم بدون ماتیلدا خواهد بود.

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید