داستان کوتاه: آن مرد،زیر باران

0
باران

مردی زیر باران قدم می زند و موز می خورد. از کجا می آید. به کجا می رود. چرا موز می خورد. چقدر تند باران می بارد. مرد موز را از کجا آورده است. اسم موز چیست. مرد چقدر تند راه می رود. آیا حواسش به باران هست. چه در سرش می گذرد. کیست که این سوال ها را می پرسد. چه کسی قرار است به آنها جواب بدهد. چرا. چه اهمیتی دارد. چقدر سوال درباره مردی که زیر باران قدم می زند و موز می خورد اینجا هست. آیا سوال قبلی یکی از همان سوال هاست یا نوع دیگری از سوال است و نه در مورد مرد و یا قدم زدن در زیر باران. یک سوال به دنبال چه چیزی است. آیا هر سوالی، سوال دیگری در پی دارد. اگر چنین است چه هدف و فایده ای دارد. اگر نیست، سوال آخر چه خواهد بود.
آیا مرد هیچ یک از جواب ها را می داند. آیا از خوردن موزها لذت می برد. از قدم زدن زیر باران. آیا مرد سنگینی نگاه ها را روی خود احساس می کند. سنگینی سوال ها را چه. چرا رنگِ زردِ روشنِ موز آخرین رنگ ممکنی به نظر می آید که توانسته در دنیایی خاکستری باقی بماند. دنیایی که بارانِ کدرِ خاکستری، همه جایش را خاکستری تر می کند. من سوال پس از سوال در ذهن دارم. اما تنها جوابی که دارم این است: تمام داستان هایی که می توانم از این مرد که زیر باران قدم می زند و موز می خورد بنویسم، غمناک و خاکستری خواهند بود مگر اینکه من از خیابان، تو را ببینیم که نشسته ای و از پشت پنجره در حال تماشای مردی هستی که زیر باران قدم می زند و موز می خورد…پنجره. کدام پنجره. از کدام پنجره می توان مرد را دید. از کدام طرف. کجا نشسته ای. کیست که این سوال ها را می پرسد…
جان ادگار ویدمن
ترجمه از آرش رادمنش
پی نوشت: پایان این داستان تغییر کرده و طبق نظر ویدمن و مترجم پیش نرفته است.

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید