بعد از معرفی «سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری» به عنوان اولین فیلم از مجموعهی مهمترین فیلمهای سال، این بار به فیلم «رشته خیال / Phantom Thread»، آخرین ساختهی پل توماس اندرسون، کارگردان گزیدهکار سینما، میپردازیم.
یک دهه بعد از «خون به پا میشود»، پل توماس اندرسون بار دیگر با دنیل دیلوئیس همکاری کرده است؛ ترکیبی که بهتنهایی کافی است تا «رشته خیال» به یکی از مهمترین فیلمهای سال تبدیل شود. اهمیت این همکاری زمانی بیشتر میشود که دیلوئیس اعلام کرده بعد از این فیلم از بازیگری کنارهگیری خواهد کرد. «رشته خیال» در ۱۱ دسامبر سال گذشته برای نخستین بار در نیویورک و در مرکز فیلم لینکلن به نمایش درآمد و از ۲۵ دسامبر همان سال اکران محدود خود را در سینماهای آمریکا آغاز کرد. فیلم از همان نمایشهای اولیه با استقبال گستردهی منتقدان روبهرو شد.
«رشته خیال» این بار اندرسون را از جغرافیا و فضای آشنای آثار آمریکاییاش دور میکند و به لندن دههی ۱۹۵۰ میبرد؛ به جهان بسته و آیینی خیاطخانههای اشرافی، لباسهای سفارشی و مناسکی که نظم، دقت و ظرافت در آنها نقشی اساسی دارند. طراحی لباس مارک بریجز، موسیقی جانی گرینوود و فیلمبرداری نرم و کلاسیک اثر، در نگاه نخست حالوهوای ملودرامهای باشکوه سینمای کلاسیک را تداعی میکنند؛ اما زیر این سطح آراسته و صیقلخورده، از همان ابتدا نوعی تنش و بیقراری جریان دارد. همین کشمکش میان زیبایی و آشفتگی، نظم و اختلال، یکی از عناصر اصلی است که «رشته خیال» را از قالب یک درام تاریخی صرف فراتر میبرد.
دنیل دیلوئیس در «رشته خیال» نقش رینولدز وودکاک را بازی میکند؛ طراح لباس مشهور و سختگیری در لندن دههی پنجاه که زندگیاش بر نظمی دقیق، آیینهایی تغییرناپذیر و وسواسی تمامعیار نسبت به کار بنا شده است. این نظم با ورود آلما، با بازی ویکی کریپس، بهتدریج برهم میخورد. آلما ابتدا به مدل و منبع الهام رینولدز بدل میشود، اما حضورش خیلی زود از چارچوبی که مرد برای زنان زندگیاش تعیین کرده فراتر میرود و تعادل جهان بستهی او را به هم میزند. رابطهای که در ابتدا شبیه مناسبات آشنای هنرمند و الهه به نظر میرسد، رفتهرفته به نبردی پیچیده بر سر عشق، وابستگی، قدرت و کنترل تبدیل میشود.
اندرسون پیش از «رشته خیال» با آثاری چون «مگنولیا»، «خون به پا میشود»، «مرشد» و «فساد ذاتی» جایگاه خود را بهعنوان یکی از مهمترین فیلمسازان معاصر آمریکا تثبیت کرده بود. «رشته خیال» در ادامهی همان مسیر، جهانی بهظاهر کلاسیک و باشکوه را بنا میکند، اما زیر این سطح آراسته، یکی از نامتعارفترین و پیچیدهترین روابط عاشقانهی سینمای او را شکل میدهد.
رشته خیال ۲۰۱۷
Phantom Thread
کارگردان
پل توماس اندرسون
نویسنده
پل توماس اندرسون
بازیگران اصلی
دنیل دیلوئیس، ویکی کریپس، لسلی منویل
ژانر
درام، عاشقانه
کشور سازنده
آمریکا
زبان
انگلیسی
مدت
۱۳۰ دقیقه
رنگ
رنگی
واکنش منتقدان
نیکلاس الیوت (Cahiers du cinéma)
«رشته خیال» را نمیتوان صرفاً فیلمی دربارهی مد، پرترهای از یک هنرمند وسواسی یا داستان عشقی دانست که به رابطهای فرساینده و بیمارگون تبدیل میشود؛ فیلم همهی اینها هست و در عین حال مدام از چنین تعریفهایی فرار میکند. اندرسون نشانههایی متضاد پیش روی ما میگذارد و اجازه نمیدهد رابطهی رینولدز و آلما در قالبی آشنا آرام بگیرد. شاید همین تناقض باعث شود فیلم بیش از آنکه به لحاظ عاطفی تکاندهنده باشد، برهمزننده و غریب به نظر برسد که قدرتش نیز دقیقاً در همین غرابت است. همانطور که رینولدز سرانجام در برابر آلما تسلیم میشود، تماشاگر هم ناچار است خود را به زیباییِ نامتعارف و باشکوه فیلم بسپارد.
دومینیک لش (Film and Philosophy)
«رشته خیال» را میتوان در چارچوب مفهومی دید که استنلی کاول آن را «کمدیِ ازدواج مجدد» مینامید؛ الگویی که در آن یک زوج، پس از بحران و گسست، باید راهی تازه برای باهمبودن پیدا کنند. مسئله فقط این نیست که آلما چگونه در برابر سلطهی رینولدز مقاومت میکند؛ مهمتر آن است که این دو، در دل بحران و سردرگمی، باید قواعدی تازه برای زندگی مشترک خود بسازند. رابطهی عجیب آنها زمانی امکان ادامه پیدا میکند که تصور معمول از عشق، مراقبت، استقلال و حتی سلامت کنار گذاشته شود و آن دو معیارهای رابطهشان را ابداع کنند. از این منظر، پایان فیلم نه حلشدن یک رابطهی بیمار، بلکه رسیدن به نوعی توافق خصوصی و بسیار نامتعارف است.
سینا موقتی (New Review of Film and Television Studies)
برای فهم رابطهی ظاهراً نامعقول آلما و رینولدز باید «رشته خیال» را در سنت عاشقانههای گوتیک و فیلمنوآرهای دههی ۱۹۴۰ دید. رینولدز یادآور شخصیت ریشآبی و بازتاب سینمایی آن در فیلم Bluebeard (1944) ادگار جی. اولمر است؛ مردی مقتدر که زنان را وارد قلمرو بستهی خود میکند و وقتی جذابیتشان برای او از میان میرود، کنارشان میگذارد. اما آلما قربانی دیگری در این چرخه نیست. فیلم بهتدریج منطق داستان ریشآبی را وارونه میکند و زن نیز به شخصیتی به همان اندازه خطرناک و تعیینکننده تبدیل میشود. حتی پیوند آلما با گیاهان و سم را میتوان بخشی از استعارهی مرکزی فیلم دانست؛ عشقی که محبوب را دربرمیگیرد، تضعیف میکند و در عین حال او را به خود وابسته نگه میدارد.
آدام نیمن (Sight and Sound)
«رشته خیال» شاید جاهطلبانهترین و غافلگیرکنندهترین فیلم پل توماس اندرسون باشد؛ فیلمی که در ظاهر با وقار و جدیتِ یک ملودرام کلاسیک پیش میرود، اما زیر این ظاهر آراسته، کمدی بیرحمانهای از نبرد قدرت میان زن و مرد پنهان شده است. آلما کمکم از جایگاه الهه و مدلِ هنرمند بیرون میآید و ارادهی خود را تحمیل میکند. ظرافت کار اندرسون در این است که در تمام این مسیر، زیبایی خیرهکنندهی سطح فیلم را حفظ میکند و همزمان شیفتگی ما به همین زیبایی و تصنع را به پرسش میگیرد.
جفری اوبراین (The New York Review of Books)
«رشته خیال» انگار چند فیلم متفاوت را با نخی نامرئی به یکدیگر دوخته است: کمدی رمانتیک، ملودرام گوتیک، تریلر هیچکاکی و درامی دربارهی هنرمند و الههاش. شگفتی فیلم در این است که این جنسها و بافتهای متفاوت، در نهایت لباسی یکپارچه میسازند. زیبایی خاص فیلم نیز از همین رازآلودگی میآید؛ ما ساعتها به سه شخصیت اصلی نزدیک میشویم و تصور میکنیم آنها را شناختهایم، اما هر بار لایهای دیگر میان ما و حقیقتشان قرار میگیرد.
کریس ویسنیفسکی (Reverse Shot)
«رشته خیال» با الگوی آشنای «سرگیجه» آغاز میشود: مردی میکوشد زن را مطابق تصویر آرمانی خود شکل دهد. اما اندرسون بهتدریج این الگو را وارونه میکند. آلما از مدل و موضوعِ نگاه رینولدز به مرکز واقعی داستان تبدیل میشود و برای بازپسگرفتن اختیار خود، قواعد رابطه را تغییر میدهد. در نهایت این رینولدز و نبوغ هنری او نیست که مرکز ثقل فیلم را تشکیل میدهد؛ این میل و ارادهی آلماست که داستان را به حرکت درمیآورد.
چلسی فیلیپس-کار (Another Gaze)
فیلم از سنت ملودرامهای زنانه و آثاری چون «ربکا» و «سرگیجه» تغذیه میکند و ظاهراً داستان زنی را روایت میکند که در برابر مردی سلطهجو قدرت خود را پس میگیرد؛ اما جهان درونی آلما در مقایسه با رینولدز بسیار کمتر گشوده میشود. ما از هنر، خانواده، وسواسها و گذشتهی رینولدز بسیار میدانیم، در حالی که آلما عمدتاً در نسبت با او تعریف میشود. از این منظر، فیلم در حالی که میخواهد کلیشهی «هنرمند و الهه» را واژگون کند، خود هنوز کاملاً از آن رها نشده است.
ریچارد پورتون (Cineaste)
یکی از کلیدهای فهم «رشته خیال» این است که فیلم را اثری واقعگرایانه دربارهی یک طراح لباس در لندن دههی پنجاه نبینیم. اندرسون از جزئیات تاریخی استفاده میکند، اما جهان فیلم را عمداً به فضایی بسته و تقریباً رؤیاگونه تبدیل کرده است؛ خانهی وودکاک بیش از آنکه بخشی از لندن واقعی باشد، قلمرویی ذهنی با قواعد و مناسک مخصوص خودش است. همین ضدواقعگرایی به فیلم اجازه میدهد آزادانه میان کمدی، ملودرام، داستان گوتیک و افسانه حرکت کند. ارجاعات متعدد به تاریخ سینما نیز به شکل نقلقولهای تزئینی عمل نمیکنند؛ آنها باعث میشوند تماشاگر دائماً تصور کند ژانر فیلم را شناخته و میتواند مسیرش را پیشبینی کند، اما اندرسون هر بار این انتظار را منحرف میکند. بنابراین غرابت «رشته خیال» فقط در رفتار شخصیتها نیست؛ فرم فیلم نیز ما را در جهانی قرار میدهد که در عین آشنایی، پیوسته از منطق واقعگرایانه و انتظارات ژانری فاصله میگیرد.