پست مدرنیسم و بلید رانر

0
بلید رانر

در بلید رانر (۱۹۸۲) ساخته ریدلى اسکات، دکارد (هریسون فورد) عضوى از گروه ویژه ی پلیس است ( واحد بلید رانر). او احضار می شود تا گروهى از انسان‏ نماها (Replicants) را از رده خارج کند. انسان ‏نماها، روباتهایى پیشرفته‏ اند که کمپانى تایرل (Tyrell) آنها را ساخته تا به عنوان کارگران برده در مستعمره هاى خارج از جهان کار کنند. آنها به لحاظ مجازى موجوداتى شبیه به انسان هستند. آن ها به گونه‏ اى طراحى شده ‏اند که از هویت غیرانسانى‏ شان آگاه نباشند. آنها نمى ‏دانند که انسان‏ نما هستند. هنگامى که تایرل صاحب این شرکت، به دکارد توضیح مى دهد که «اگر آنها را صاحب گذشته کنیم، تکیه‏ گاهى براى احساساتشان خلق کرده ‏ایم و در نتیجه مى‏ توانیم بهتر آنها را کنترل کنیم»، دکارد ناباورانه در پاسخ مى گوید: «خاطره؟ شما از خاطره صحبت مى‏ کنید؟»

فردریک جیمسن معتقد است که با پست‏ مدرنیته ما شاهد «به محاق رفتن تاریخى‏ گرى و تاریخى هستیم که آن را به شکل زنده تجربه کرده‏ ایم. بنابراین از نظر او، میان نوستالژى و زبانِ پست‏ مدرنیستى با تاریخى‏ گرى واقعى، تضادى بنیادى وجود دارد. در توضیح این امر جولیانو برونو در مقاله ی معروفش به نام « شهر سرگردانی: پست مدرنیسم و بلید رانر» با توصیف دو مفهوم «اسکیزوفرنی» و « پاستیش» از دید جیمسن این تاریخی گری را تبیین می کند و همزمان به تحلیل بلید رانر به عنوان نمادی پست مدرنیستی با این دو المان می پردازد. وی در مقاله اش بر روی مفهوم هویت و رابطه اش با تاریخ و همچنین نقش تصاویر و شبیه سازی در ارتباط با پیدایش تاریخ تمرکز می کند و به ارتباط پست مدرنیسم و معماری و جامعه پساصنعتی می پردازد. برونو در توصیف پاستیش به وضعیت شهر لس آنجلس در فیلم اشاره می کند. البته قابل ذکر است که در رمان فیلیپ کی .دیک به نام «آیا آدم مصنوعی ها خواب گوسفند برقی می بینند؟» شهری که ماجرا در آن اتفاق می افتد، سانفرانسیسکوست که در فیلمِ اسکات هوشمندانه به لس آنجلس تغییر پیدا کرده است. لس آنجلسِ ریدلی اسکات، هم به واسطه ی اشاره اش به وضعیت شهر در فیلم نوآر و هم به واسطه ی وجه زیبایی شناسانه ای که در فیلم دارد، نمونه ای اعلا از شهر پست مدرنیستی است. لس آنجلسِ بلید رانر بر خلاف لس آنجلس آشنایی که بزرگترین منبع تولید رویا را در هالیوودش دارد، ویران‌شهر یا دیستوپیایی است سیاه و نمناک و سرد. دیستوپیا نقطه مقابل اتوپیاست، البته منظور از نقطه مقابل نه مخالف بلکه به نوعی نشان دهنده ی توهم اتوپیا و ناکارآمدی اندیشه ی آرمانگرایانه ی آن نیز هست. در دیستوپیا ممکن است تمام امکانات یک اتوپیا وجود داشته باشد یا بقول «براینت» رئیس پلیس فیلم، تمام امکانات آسودگی و راحتی انسان در اختیارش باشد، ولی در واقع ساکنان آن نه آسوده‌ باشند و نه خوشحال.

بلید رانر 1982لس آنجلسِ سال ۲۰۱۹ در فیلم، جایی است که امکان تحقق هر گونه هویت در آن ناممکن است. همه شبیه به هم هستند و چیزی به نام اصالت وجود ندارد. در معماری شهر، فرم های هنری متفاوت و گاهی فراموش شده از اهرام مصر گرفته تا ستون های رومی و یونانی بسیار دیده می شود. اما این تفاوت ها ملغمه ای است از بازیافت فرم های قدیمی و کم وبیش فراموش شده و به قول بودریار در حالتی کلی معنایی چون «دوزخ شباهت ها» دارد. ریپلیکنت ها دائما تولید می شوند و چهار سال بعد از رده خارج می شوند و به این از رده خارج شدن، بازنشستگی می گویند و نه مردن. مردن زیر ساختمان هرمی شکل تایرل معنایی ندارد و مرگ کیفیتی مومیایی شده می یابد. به تعبیر جیمسن مشخصه ی غالب مکانی در وضعیت پست مدرن «پاستیش» است و لس آنجلسِ بلید رانر به همین اشاره دارد. پاستیش فرمی زیباشناسانه است که اشاره دارد به نوعی تقلید از عناصر، سبک ها و فرم هایی که در گذشته وجود داشته اند و حالا یا از میان رفته اند یا در محاق فراموشی و گوشه نشینی قرار گرفته اند. جیمسن بازتولید فرهنگ را در دوره سرمایه داری متأخر، به عنوان یکی از ویژگی های مهم زمانه می شناسد و پاستیش را برگرفته از نوعی تاریخی گری و کالایی شدن فرهنگ می داند. فرهنگی تقلیدی که هیچ ابایی ندارد که تقلیدی بودن خودش را پنهان کند.
پاستیش به عنوان یکی از مولفه های زیبایی شناسانه پست مدرن در پی این است که نشان دهد که در عصر سرمایه داری متاخر چیزی از بین نمی رود و چیزی که رو به اضمحلال است اتفاقاً همین عنصر تفاوت است. در دنیای امروز به واسطه ی قدرت زیاد تکثیر و توزیع نه تنها از مرگ شیء جلوگیری می شود که در لایه ای بالاتر همه چیز بیشتر از گذشته به هم شباهت پیدا می کنند. در این وضعیت همه ی عناصر و ویژگی ها از طریق تشابه به هم متصل می شوند و دیگر امکان خلق فرم تازه ای متفاوت با فرم ها و سبک های موجود میسر نیست. مثال این امر صنعت مُد است. در صنعت مُد هیچ چیزی از بین نمی رود و به اصطلاح مرگ ندارد. هر آن چیز که امسال مُد است ممکن است ده سال پیش مُد بوده باشد و یا ده سال بعد دوباره احیا شود. کاری که تارانتینو در حد اعلا انجام می دهد و به بازیافت فرم های فراموش شده در آثار پست مدرنیستی اش می پردازد. در نتیجه ی این بازیافت ما دیگر با گذشته سر و کار نداریم و تنها زمانی که برایمان می ماند زمان حال است. چراکه هر آنچه در گذشته بوده به نوعی در حال تجربه می کنیم و بخشی از زمان حال می شوند. نوستالژی و زنده کردن تجربه ها از طریق فرآیند خاطره کیفیتی است که دیگر کاربرد ندارد. این وضعیتی است که جیمسن از آن به عنوان «نوستالژی زمان حال» نام می برد. وضعیتی که نه گذشته در آن موجود است و نه آینده.

بلید رانر 1982از طرفی دیگر مشخصه ی غالب زمانی در وضعیت پست مدرن «اسکیزوفرنی» است که در نظر برونو بلید رانر این دو ویژگیِ وضعیت پست مدرن یعنی پاستیش و اسکیزوفرنی را همزمان با هم دارد. جیمسن برای توضیح این مفهوم از لاکان بهره می گیرد و عرصه نمادین.
به تعبیر لاکان همه ما هنگامی می توانیم زمان را به عنوان یک امر پیوسته و خطی تجربه کنیم که به عرصه ی نمادین یا عرصه ی زبان قدم بگذاریم. ما به محض اینکه پا به عرصه نمادین می گذاریم، می توانیم پدیده های پیرامون خود را نام گذاری کنیم و به آن ها نظم ببخشیم و به تعبیری از طریق زبان به زمان مسلط شویم و تجربه هایی از حال داشته باشیم و گذشته را در مقام امری متمایز از حال درک کنیم و با مفهوم آینده کنار بیاییم. حالا اسکیزوفرنی زمانی رخ می دهد که در ورود به عرصه زبان وعرصه نمادین با مشکل مواجه شویم. جایی که زبان فرو می پاشد نظم نمادین از بین می رود و فرد قادر نیست خود را در مقام یک «من» شناسایی کند و هویتش را به عنوان فردی متمایز و امری ثابت از دست می دهد. در این حالت تعریف زمان هم به عنوان گذشته، حال و آینده از هم می پاشد. در این جا خصلت اسکیزوفرنیک بر چارچوب پاستیش منطبق می شود و تجربه، فقط متعلق به زمان حال می گردد.
در بلید رانر ما با ریپلیکنت هایی طرف هستیم که خصلت اسکیزوفرنیک پیدا کرده اند و فقط زمان حال را می توانند تجربه کنند. تنها ریپلیکنتی(راشل) هم که می توانند قدم در عرصه نمادین بگذارد از منطق فرویدی- لاکانی پیروی می کند. یعنی در رابطه با دکارد (هریسون فورد) ابتدا دارای هویت جنسی می شود و بعد با پذیرفتن سلطه ی پدرانه ی شخصیتِ دکارد امکان ورود به نظم نمادین را می یابد. در نتیجه هم هویت پیدا می کند و هم به عنوان یک انسان اصیل شناخته می شود که صاحب گذشته است. او به واسطه ی عکسی از مادرش از گذشته برخوردار می شود. در طرف مقابل راشل، رهبر ریپلیکنت ها قرار می گیرد که برای نپذیرفتن نظم نمادین(سلطه ی پدرانه) کنشی ادیپی دارد و با کشتن پدر(تایرل) برای همیشه خصلتی اسکیزوفرنیک پیدا می کند. تاریخ امری هیستریک است و وقتی شکل می گیرد که ما به آن توجه کنیم. برای نگاه کردن به تاریخ لازم است که از بیرون به آن بنگریم و برای کسی که اصطلاح پیوستگی زمان را درک نمی کند، این نگاه از بیرون ممکن نیست.

بلید رانر ۲۰۴۹:چگونه انسان تنهاتر شد!

منابع:
بلید رانر: شهر پست مدرن،سینمای پست مدرن/ کتاب صحنه هایی از یک ازدواج/ مازیار اسلامی
مقاله ی شهر سرگردانی: بلید رانر و پست مدرنیسم/ جولیانو برونو
پست مدرنیسم: منطق فرهنگی سرمایه داری متاخر/ فردریک جیمسن

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید