«لیدی برد» در زمان اکرانش یکی از تحسینشدهترین فیلمهای سال بود و حتی برای مدتی رکورد راتنتومیتوز را شکست: ۱۶۴ نقد مثبت پیاپی، بدون حتی یک نقد منفی. «لیدی برد» اولین تجربه کارگردانی مستقل گرتا گرویگ است. او پیشتر در نوشتن فیلمنامه، دستیار کارگردانی و بازیگری در چندین فیلم مستقل نقش داشته و اینجا در فیلم «لیدی برد» در واقع با گرتهبرداری از شخصیت خودش کاراکتری را با بازی سرشه رونان به تصویر میکشد که ۱۵ سال از خودش جوانتر است. داستان «لیدی برد» در شهر ساکرامنتو میگذرد؛ شهری که گرتا گرویگ در آنجا بزرگ شده است. کریستین مکفرسون، ۱۷ساله، کاراکتر اصلی فیلم است. دختری غالباً پرخاشگر که نام خود را «لیدی برد» گذاشته. او علیه مادرش، ماریون، میخروشد و در مدرسه دربارۀ وضعیت اقتصادی خانوادهاش دروغ میگوید. عناصر آشنای دوران بلوغ در تصویر جسورانۀ «لیدی برد» از مادر و دختری که مدام با یکدیگر جدل دارند و بهزودی قرار است به دلیل کالج رفتن دختر از هم دور شوند، به اوج میرسند.
گرویگ میگوید: «واقعیت این است که من یک مادر بینقص و یا یک دختر کامل نمیشناسم. مادران همان عوالمی را داشتهاند که دخترانشان حالا میخواهند داشته باشند و من میخواستم این را به تصویر بکشم. با توجه به فیلمهای خوبی که در مورد بلوغ پسران وجود داشت، میخواستم این بار از دید زنانه به آن نگاه کنم؛ با تمام جزئیاتش. باید نشان میدادم که «پسرانگی» (Boyhood) برای یک دختر چطور میتواند تصویر شود؟ یا «چهارصد ضربه».»
فیلم «لیدی برد» البته برای بسیاری از فیلمبازان ایرانی، شاید بهاندازۀ بینندگان و منتقدان آمریکایی کامل نباشد. میتوان گفت که این نوع پرداخت شیرین و سرگرمکننده و البته پرجزئیات از دوران بلوغ برای فیلمبین ایرانی با توجه به پیچیدگیهای بسیار زیاد زندگی در این منطقۀ جغرافیایی در اولویت نیست و به تصویری بسیار پرپیچوخمتر احتیاج دارد تا بتواند همذاتپنداریاش را جلب کند. چنانچه برای Boyhood هم اینگونه بود و در سالی که تمام منتقدان آمریکا یکصدا از شاهکار بیبدیل لینکلیتر میگفتند؛ اینجا در ایران از آنهمه قدردانی خبری نبود.
درک عمیق گرویگ و رونان از تجربۀ نوجوانانۀ دخترانه، در فیلم «لیدی برد» بهخوبی نشان داده میشود. از جمله اینکه چگونه دختران نوجوان برای شکل دادن هویت خود تحتتأثیر دیگران هستند. یک فردگرایی غریزی در رویکرد گرویگ به شکل و جریان دیالوگها وجود دارد. گرویگ ضمن مخالفت با این عقیده که داستانهای مربوط به دختران نوجوان باید بر روی عشق متمرکز باشند؛ هدف فیلمش را بر مفهومی از هویت بنا میکند و در نهایت تصویری درست از این سالهای سرگشتگی ارائه میدهد.
سوزان ولزچینا (Roger Ebert)
داستان آشنای دخترکی عاصی که سلطۀ ایدئولوژیک نهاد خانواده را برنمیتابد و دست به شورش میزند. به نظر میرسد که فیلم به نحوی حدیث نفس کارگردانش است. زنی که خود پیشتر در سنین بلوغ چنین وضعیت بحرانیای را از سر گذرانده است. همانطوری که خود گرویگ تلویحی بدان اشاره کرده است چنین داستانی را صرفاً یک فیلمساز زن میتواند بسازد. فیلم او یک خصلت اتوبیوگرافیکال دارد و هرچند یک اثر تماماً مستقل است اما میتواند با توجه به جسارتهای مضمونیاش فیلمی مربوط به جریان اصلی سینمای هالیوود نیز قلمداد شود. شعار اصلی فیلم نیز در ادامۀ چنین مسیر جسورانهای است. شعاری که از دهان کریستین کاراکتر اصلی فیلم خارج میشود: «دورۀ آموزش و یادگیری در دبیرستانها به پایان رسیده است.»
پیتر تراورس (Rolling Stone)
درست زمانی که تصور میکنید دیگر هیچ فیلم خوب و هیجانانگیزی با محوریت داستان بلوغ وجود ندارد و دیگر تمام ماجراها گفته شده و به اتمام رسیده است، فیلم «لیدی برد» با قدرت هرچه تمامتر به روی پردۀ سینماها میآید. ساخت این فیلم به نحوی به این موضوع اشاره میکند که تا زمانی که هر روز یک استعداد جدید پا به این سینما میگذارد، هیچ سبک داستاننویسی و فیلمسازی به پایان نخواهد رسید و همیشه فردی هست که به ما دوباره بفهماند هنوز هم میتوان از زاویهای جدید به موضوع خاصی نگاه کرد و آن را به تصویر کشید.