یادداشت های جشنواره(۱): لاتاری

دو نگاه...دو یادداشت

0
لاتاری

«یادداشت های جشنواره» به بررسی کوتاه فیلم های مهمِ سی و ششمین جشنواره فیلم فجر می پردازد. در اولین سری از این یادداشت ها به فیلم لاتاری محمدحسین مهدویان پرداخته ایم.

کجا باید برم که یک شب فکر تو منو راحت بذاره؟!!
امیر گرشاسبی
به کجا باید گریخت از چنین فیلمی؟ باید بگذاریم عصبانیتمان بخوابد، باید از قضاوت سیاسی در مورد این فیلم پرهیز کنیم، نباید به چنین مزخرفاتی که قصد فروکردن ایدئولوژی از طریق سینما در مغز و جاهای دیگرمان را دارد واکنش نشان دهیم. توصیه ی دیگر؟ نمی دانم. نسبت من با هر فیلمی که بخواهد بیانیه سیاسی باشد تا فیلم، مشخص است، مزخرف می خوانمش مهم نیست طرفدار کدام ایدئولوژی یا طرز فکر باشد، مزخرف است.
سینمای قهرمان پرور؟ قهرمانش کهنه سربازی است که روزنامه ۵۰۰ تومنی می خواند و بیست و سی می بیند و چهره اش هم تا حد امکان شبیه شخصی خاص است و قرار است ناجی ناموس این مملکت باشد- البته روشش قیصری است- ما باید این همه اشاره ‌های مستقیم را نفهمیم و خودمان را به خریت بزنیم که فیلم قصد قهرمان سازی از طیف و گروه خاصی را ندارد؟
این فیلم که داستانی است و با دو فیلم قبلی که بیشتر نزدیک به سینمای مستند بود نباید در فرم کمی فرق داشته باشد؟ نباید نماها کمی متفاوت باشد از فیلم قبلی و دوربینی که در فیلم قبل قابل ستایش بود اینجا نباید کمی تغییر می کرد؟ وقتی با یک فرمول همه فیلم ها را بدون درک تفاوت ها می سازید باید همچنان تعریف کنیم از فیلم؟ و عصبانیتمان را ربط بدهیم به عدم درکمان از فیلم یا گرایش سیاسی مان؟
در آخر هم بر موج عرب ستیزی با تکیه بر احساسات وطن پرستانه در قالب نام خلیج فارس سوار می شوند و همان راهی که در تسخیر سفارت‌خانه‌ها پیموده شده را با کشتن یک عرب در برابر دوربین‌ها و خواندن یک بیانیه می پیمایند و آن را به عنوان نسخه ی حل مشکلاتی که در تمام این سال‌ها چشم بر آن بسته بودند تجویز می کنند. آن وقت این را اگر ارتجاع بدانیم به علت گرایش سیاسی و نگاه سیاسی‌مان به سینماست.
کجا باید برم…


لاتاری بهت خورده آقا رضا سرچشمه…منم باهاتم!
پتریکور
بعد از دیدن لاتاری در عجب ماندم که چطور کارگردانِ ماجرای نیمروز توانسته اینقدر (آن هم با اصرار زیاد) فیلم بدی بسازد. وقتی در بررسی فیلم های جشنواره، از ماجرای نیمروز و خوبی هایش می نوشتم، اصلاً فکر نمی کردم که مهدویان در فیلمِ بعدی اش بتواند همه ی آن خوبی را بیرحمانه از بین ببرد تا ما را آن قدر در بحث به عقب هدایت کند که حالا موضوع نقدِ ما این باشد که اصلاً لاتاری سینما هست یا که خیر.
در نظر من لاتاری به هیچ وجه سینما نیست و در بهترین حالت ممکن، می تواند سریالی دو قسمتی باشد که در قسمت اول، ماجرای کشدارِ یک عشق را – با همان دوربین مستندنمای ناظر در ماجرای نیمروز که اینجا اصلاً کارکرد ندارد و گاهی توی ذوق می زند- تعریف می کند که در جامعه ی امروزی ایران می گذرد و با آن که درامش از حد متوسط بالاتر نمی رود و حتی مرگ هم در آن خاصیتِ اوج داستان را ندارد، اما قابل دیدن است. فاجعه در قسمت دوم این سریال اتفاق می افتد. داستانی که در دوبی می گذرد و دوربین در اینجا نقش پوششی را دارد تا ما بیانیه ای که دست کارگردان هست را نبینیم. انگار که کارگردان بلندگویی را دستش گرفته و از همه چیز برایمان می گوید. اینجاست که تصاویر خاصیت سینمایی بودنشان را از دست می دهند و فقط می ماند آواهایی که کارگردان به زور از دهانِ شخصیت های فیلمش به صورت ما پرتاب می کند. البته حرفم را باید تصحیح کنم چراکه اصلا اینجا شخصیتی ساخته نشده است و ما با چند تیپِ تقلبی طرفیم. حاج کاظم آژانس شیشه ای که حالا مربی فوتبال شده و جوانان را ارشاد می کند و تخمه هم نمی خورد به همراه قیصری که حالا در وردآورد زندگی می کند و عاشق است و ناموسی دارد که کمی شل حجاب است. البته این ناموس، اصلاً تیپ هم نیست و فقط در فیلم حضور دارد تا ما به ازایی باشد برای حرکات بعدی قیصر. واقعاً چه چیز در ذهن مهدویان بوده که حاج کاظم را با قیصر در کنار هم قرار داده؟ می توان اینگونه حدس زد که در مرحله ایده پردازی، کارگردان به همراه دوست فیلمنامه نویسش ابتدا از این ایده سر ذوق آمده اند که دو یاغی را کنار هم قرار می دهیم و بعد از گوشه و کنار قصه کسان دیگری هم به آنها اضافه می کنیم تا گروه خشن مان شکل بگیرد و دوباره همان بشود که در ماجرای نیمروز بود. بعد برای شاخ و برگِ ایده، پای نگاه ملی و میهنی را وسط می کشیم و برای آن که قضاوت نکنیم گاهی پشت قیصر و گاهی پشت حاج کاظم و گاهی هم پشت محافظه کاران امنیتی می ایستیم تا همه آینه ای از خود را در فیلم ببینند. در جلسه مطبوعاتی بعد از فیلم هم از آنجایی که اصلا معلوم نیست جانب چه کسی را گرفته ایم، خودمان توضیح می دهیم که چه شخصیتی را دوست داریم تا داستانمان جایی در بیرون فیلم هم ادامه داشته باشد. بدین ترتیب هم ایران و ایرانی را سربلند کرده ایم و هم باعث همبستگی ملی شده ایم و هم فیلمی چند لایه ساخته ایم.
واقعاً باید تاسف خورد که یک فیلم، توانسته چنان تصویری از خودش به نمایش بگذارد تا در موردش بتوان این گونه حدس زد و نوشت. حیف از مهدویان که تمام دستاوردهای دو فیلم اولش را در این سریال دو قسمتی تباه کرد و افسوس که خودش فکر می کند بهترین فیلمش را ساخته است. از این فیلم می توان بسیار نوشت اما نقد جزییات بماند برای اکران عمومی تا داستان فیلم اسپویل نشود اما از جلسه مطبوعاتی بعد از نمایش فیلم در جشنواره دو نکته از حرف های مهدویان در دلم مانده که اینجا می نویسم. مهدویان گفته است که فیلمش خطرناک است و باید بگویم با آنکه او معنای دیگری را از این جمله در نظر داشته، اما این درست ترین تعبیری است که می توان در مورد این فیلم داشت. فیلمِ لاتاری واقعاً خطرناک است و همین هم باعث می شود تا مخالفت ها و نقدهای صریح تری به نسبت فیلم های بدی مثل «نهنگ عنبر ۲» و «من سالوادور نیستم» برایش نوشته شود. لاتاری فیلم صادقانه ای نیست. کارگردانی دارد که میزانسن و کادر را می شناسد و با این توانایی سعی در فریب تماشاگرانش دارد. او غیرت را لای تصاویری به اسم سینما می پیچد و به مخاطبش می قبولاند که تو فیلمی دیدی که از غیرت و انتقامِ ملی می گوید. در پایان هم برای محکم کاری با گفتن نام خلیج فارس و آن تصاویر کاریکاتوری تلویزیونی از تماشاگرانش کف و سوت می گیرد و خیالشان را راحت می کند که آسوده بخوابید…قهرمانانی هستند که می آیند و ما را در برابر بیگانه ها و خودفروخته های داخلی محافظت می کنند. لاتاری خیانتی است به ذات سینما و هنری که می تواند تاثیرگذار باشد. لاتاری که معتقدم فیلم پر فروشی هم خواهد بود در لایه ی زیرین، یک ناخودآگاه جمعی ریاکارانه ای را شکل می دهد که بسیار خطرناک است.
نکته ی دوم در آن جلسه مطبوعاتی اشاره ای است که مهدویان به منش قهرمانان سینما می کند و می گوید: “در همه فیلم های دنیا قهرمانانِ خودسر کارهای غیرمتعارف می کنند. این یک فیلم است و همه چیز را با واقعیت سنجیدن باعث شده سینمای ما عقیم بشود. حتی در فیلم آژانس شیشه ای هم قهرمان با یک کار غیر متعارف به نام گروگانگیری می خواهد یک وضعیت بحرانی را عنوان کند. حتی در فیلم های هالیوودی مثل «حرامزاده های بی شرف» که قهرمانان هیتلر را می کشند تاریخ جعل می شود.”
ای کاش مهدویان به جای مثال آوردن از یک شاهکار برای موجه جلوه کردن، انتقام و صداقت را از تارانتینو یاد می گرفت تا بداند پای یک شخصیت ایستادن یعنی چه؟ تا بداند رستگاری از دلِ خون یعنی چه؟ تا بداند چگونه می توان شخصیتی فارغ از هر ایدئولوژی و عقیده و هر قضاوتی مانندِ کلنل هانس لاندای «حرامزاده های بی شرف» خلق کرد که با تمام عقاید فاشیستی اش بتوان او را دید…بتوان او را هم دوست داشت. ای کاش او سینما را از تارانتینو یاد می گرفت تا بتواند فیلمی بسازد که فرای حزب و جناح عمل کند، تا بتواند از این همه انتقادهای ایدئولوژیک که ربطی به سینما ندارند، نجات پیدا کند. ای کاش حداقل ساخت چنین فیلم هایی را به حاتمی کیا و کیمیایی واگذار می کرد که سینمایش را بلدند.( بد بودن فیلم های آخر این دو کارگردان دلیلی بر رد این مدعا نیست). ای کاش دوربین لرزانش در همان کوچه ی ماجرای نیمروز می ماند و دیگر در شهر نمی چرخید تا به قیصر امروزی اش برسد…ای کاش مهدویان لاتاری را هیچ وقت نمی ساخت.

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید