یادداشت های جشنواره(۴): بمب،یک عاشقانه

دو نگاه...دو یادداشت

1
بمب،یک عاشقنه

«یادداشت های جشنواره» به بررسی کوتاه فیلم های مهمِ سی و ششمین جشنواره فیلم فجر می پردازد. در چهارمین سری از یادداشت های کوتاه جشنواره به فیلم بمب، یک عاشقانه ی پیمان معادی پرداخته ایم:

وای دهه چهل(اینجا جایگزین شود با دهه شصت) خیلی باحال… نوستالژیـــــای الکی*
امیر گرشاسبی
به ورق زدن آلبوم عکس های قدیم می ماند گاهی هم آن وسط می گوییم فلانی را یادت هست؟ عاشق فلانی بود و سری تکان می دهیم و بعد عکس دیگری و شاید خاطره ای دیگر.
قرار است دو داستان عاشقانه در میان بمباران جنگ -یکی کودکانه و معصومانه و دیگری میان بزرگسالان – تعریف شود که جنگ رنگ و بوی دیگری به آن می بخشد، اما قصه ای برای گفتن نیست داستان آن دو بزرگسال در سکوت می گذرد و آن داستان کودکانه هم خلاصه می شود در اسلوموشن و موسیقی دوست داشتنی(چیزی شبیه در حال و هوای عشق حداقل برای من، البته که این کجا و آن کجا) و برای پرکردن باقی دو ساعت زمان فیلم هرآنچه از خاطرات دهه شصت موجود است؛ از توپ دو لایه و پوست پرتقال روی بخاری گذاشتن و تیله بازی و ایستادن در صف نفت و دیدنی‌ها و… در فیلم گنجانده می‌شود (البته فکر می کردم که چپاندن واژه مناسب تری است چون هدف فقط بودنِ تمامی خاطرات بوده بدون ربط با مسیر داستانی).
این همه رنگ و موسیقی و نوستالژی باید در خدمت داستان باشد، شاخ و برگی باشند زیبنده درختی تناور. درختی نیست اما – و آنچه هست بسیار نحیف است- و تنها همین‌ها دیده می‌شوند…همین نوستالژیای الکی. چیزی که حداقل برای من لذت‌ بخش نیست.
*شعری از محسن نامجو


درخشش ابدی یک ذهن کودکانه
پتریکور
مواجهه با اثر جدید پیمان معادی برایم خوشایند بود. نه آنقدر که سر ذوقم بیاورد اما برخلاف همه انتقادهایی که در روزهای اول جشنواره از سوی منتقدان و مردمِ ایستاده در صف های جشنواره از آن شنیده بودم، فیلم خوبی در نظرم آمد. احساسی که از همان تراولینگ اولیه ی فیلم در خیابان با آن رنگ های گرم و دوربین موقر کلاری و موسیقی گوش نواز النی کاریندرو گرفتم چیزی بیش از پرسه زنی در خاطراتم بود. نمای آن خیابان بیش ازآنکه بازسازی نعل به نعل دهه شصت باشد، در نظرم بیشتر بازسازی رویای دهه شصت آمد. انگار ما به دنبال لیلا حاتمی وارد دنیایی خیالی شده بودیم که تمام اجزای دنیای واقعی آن را ساخته بودند. آن هم با دقت و وسواسی کم نظیر. بی اختیار یاد ژان پیر ژونه و آملی و پاریس اش افتادم و آن وقت علاوه بر دنیای کودکی ام در دهه شصت، حجمی از فانتزی در سینما با من همراه شد که حالی جدا از گذشته ام نداشت.
در دنیای خیالی و در پروسه ی به یاد آوردن، خالقِ دنیا اجزایی را به واقعیت تحمیل می کند که باب میلش باشد و البته خارج از قواعد دنیای نمادین هم نباشد. یعنی ممکن است که در واقعیت چند اتفاق همزمان با هم تداخلی نداشته باشند اما این میل ماست که می تواند به هر سمت و سویی برود و هر جزیی را در کنار جز دیگر بگذارد بی آنکه درکلیتِ امر واقع در ظاهر خللی ایجاد شده باشد. در اینجا دهه ی شصتی که کارگردان ( و ما که درآن زمان کودکی کردیم ) به خاطر می آورد با تمام واقعیت های تلخش (که درکی از آن تلخی ها نداشتیم) رنگی دارد به گرمای آنچه روی پرده می بینیم و پر است از نوستالژی هایی در گوشه و کنار تصویر بدون هیچ ترتیب و آدابی که ذهن ما خواه ناخواه میلش این است که دنیایش را همان طور که دوست دارد بسازد و در خیال، درگیر واقعیات خشک و متعلقات جبر نشود. کمی فیلم که به جلو می رود کارگردان همانقدر موقر و آرام دست ما را می گیرد و با خود به دنیای فانتزی کودکی هایش –کودکی هامان- می برد. دنیایی که جنگش جنگ نبود و مرگی که در مدرسه فریاد می زدیم برایمان معنادارتر بود -که بازی اش می پنداشتیم- تا مرگی که از آسمان بر سرمان می بارید. دنیایی که زندگی در زیرزمین ها و راه پله هایش جریان داشت و لابه لای حرف بزرگترهای محله که از صدام و کوپن و نفت و فوتبال می گفتند می شد که دختر همسایه را دید زد و مثلاً عاشق شد. دنیایی که بزرگترهای ما از سریال «آینه» درس زندگی می آموختند و «دوستت دارم» تابویی بود برایشان و وقتی قهر می کردند آنقدر با هم حرف نمی زدند تا به بهانه ایی صحبتِ بی ربطی بیفتد تا فراموش کنند اصل موضوع قهر را…سکوت را. دنیایی که در آن دو کانال بود که اگر یک به جنگ می رفت و با ما کاری نداشت، از دو «دیدنیها» برایمان می آمد. دنیایی که جنگ و مُردن برایمان نه غرور داشت و نه درد مگر آنکه پای دختر همسایه و همبازی سالیان وسط می آمد تا غصه بخوریم و دلتنگ شویم که چرا ما ماندیم و توپ دو لایه ای که هی به دیوار کوبیده می شد و برمی گشت. دنیایی که در آن دوست داشتیم تا نامه بنویسیم و بعدها بیژن بیرنگ در «همسران» و «خانه سبز» این میل به نامه و خواندن ذهنی اش را برایمان نمایشی کرد و ماند در خاطرمان…در خاطرات جمعی مان تا پیمان معادی در عاشقانه ی آرامش آن ها را آنطور که میلش می خواهد در کنار هم قرار دهد و آن سالهای عجیبِ در خانه را برایمان به طریقی دیگر زنده کند. دنیای خیالی معادی این گونه برایم خوشایند شد و روایتی که در جزییات به پیش می رفت نه تنها برایم خسته کننده نبود که از تمام شدنش و بازگشت به واقعیت هراس داشتم.
دنیایی که البته برای کسانی که در پی امر واقعی هستند، بی فایده است که واقع گراتر از اینها را در سریال «وضعیت سفید» و فیلم های «ماجرای نیمروز» و «سیانور» دیده اند. دنیایی که اگر با عینک رئالیسم به آن بنگری، چیزی ندارد جز یک داستان یک خطی و زن و مردی که حرف نمی زنند و کودکی که عاشق می شود و مرگ را روی دیوار و عشق را در نامه می نویسد. اما فیلمِ معادی بیش از اینهاست. فیلمی بسیار پخته تر و جلوتر از «برف روی کاج ها». فیلمی که اگر خالقش محو تماشای دنیای ذهنی خود نمی شد و قصه گوتر بود، می توانست برای نسل های دیگر هم به اندازه ی نسل ما قابل درک و خوشایند باشد. برای من معادی با دومین فیلمش، دومین کارگردان محبوب این جشنواره بود.

یادداشت قبلی

1 دیدگاه

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید