داستان کوتاه: طوطی مُرده همسایه من (قسمت اول)

ابراهیم گلستان

0
ابراهیم گلستان
این داستان کوتاه به قلم ابراهیم گلستان در تابستان سال ۱۳۴۵ در یازدهمین شماره مجله فرهنگی آرش به سردبیری سیروس طاهباز به چاپ رسیده است و حالا با گذشت ۵۰ سال در چند قسمت دنباله دار مجدداً در مجله فرهنگی هنری پتریکور منتشر خواهد شد.

چه کنم؟ دلم می خواست آواز بخوانم. اول که آمدم خانه، خواستم روزنامه بخوانم اما حیفم آمد؛ خواستم کتاب بخوانم زورم آمد؛ خواستم رادیو بگیرم، دیدم رادیو از صبح روشن مانده خودش دارد یواش یواش می خواند و وقتی صدایش را بلند کردم دیدم مزخرف می خواند. خاموشش کردم. می دانستم که دلم می خواهد آواز بخوانم.
رفتم سر گنجه، دیدم یک بطر شراب مانده است. رفتم در یخچال را باز کردم دیدم سه جور پنیر دارم، یک مرغ پخته که یک ران نداشت و چند تکه گوشت – چکش خورده و بیات – یک کاسه زیتون و پنج تخم مرغ و شش بطر آبجو. دودل بودم شراب بخورم یا آبجو. اما خوراک را می دانستم که چه باید بخورم. جای تردید و تصمیم نبود.
تاوه را گذاشتم روی اجاق،تخم مرغ‌ها را‌ در یک کاسه شکستم‌ و کمی پنیر سفید روی آنها رنده کردم و همه را‌ زدم؛یک تاوه دیگر‌ گذاشتم‌ روی شعله ی دیگر اجاق و داخلش روغن انداختم تا داغ شـد. آنوقت‌ مایه را برگرداندم توی تاوه؛ بعد با نوک کارد کفِ تاوه ی اول را که حالا بوی داغی فلز می داد کمی‌ روغن مالیدم که فوراً دود شد و من هم فوری دو تکه گوشت انداختم توی آن. نان برشته‌کن برقی را هم زدم و دو تکه نان رویش گذاشتم و با کارد گوشه‌های مایه تخم‌مرغ را که‌ بسته‌‌ بود در تاوه دیگر از لبه جدا کردم و وسط مایه را بهم زدم تا ببندد. نان‌ها را برداشتم و از روی دیگر گذاشتم و بیفتک‌ها را پشت ‌ورو کردم و رفـتم از‌ یخچال‌ مرغ و زیتون را هم آوردم گذاشتم‌ روی میز. بعد تخم‌مرغ را در همان تاوه آوردم گذاشتم روی پشت یک‌ بشقاب و رفتم بیفتک‌ها را هم آوردم و نشستم به خوردن که بوی‌‌ نان‌ سوخته بلند شد. بلند شدم نان را برداشتم و دو بریده دیـگر گذاشتم‌ و آمدم نشستم. نه آبجو ریختم، نه شراب؛ دیدم من که خوشم‌ چرا به کبدم فشار‌ بیاورم‌.
از‌ همان میانه‌های آماده کردنِ شام‌ شروع‌ کردم‌ به خندیدن.‌ چـون می دیدم دلم می خواهد آواز بخوانم. اول بنا کردم به آواز، بعد خنده‌ام گرفت.بعد بلند خندیدم، بعد راستی‌ خنده‌ام‌ گرفت‌ و بعد راستی شروع کردم به آواز خواندن.
یک‌ وقت‌ دیدم صدای فریاد بلند شد. همان وسطهای کـار صداهایی شنیده بودم. حتی انـگار بـاز شـدن درِ بالکن همسایه را‌ هم‌‌ شنیده‌ بودم، اما توجه نکرده بودم. تا اینکه میان یک نفس‌ تازه کردن، فریادهای بلندی شنیدم که فحش می داد. فکر کردم دارد به من فحش‌ می دهد چون این‌ روزهـا‌ هـرکس‌ فحش می دهد به همه می دهد؛ هرچند هیچ کس از فحش نمی رنجد الا‌ احمق‌، و کسی به فحش گوش نمی دهد مگر برای پس دادن فحش. بلند شـدم رفـتم کـنار در، دمِ بالکن‌. مردی‌ بود‌ در پیراهن و زیرجامه که نمی شناختمش. اصلاً من همسایه‌هایم را نـمی شناختم‌ این مرد را هم چند بار روی این‌ بالکن‌ دیده بودم که گاهی‌ گلدانهایش را و گاهی قفس طوطی اش را جابه‌جا می کند.
مرد فریاد زد: «مردم خجالت هم‌ نمیکشن‌!»
دیدم‌ رویش به مـن است. به آواز پرسیدم:«چطورشده؟ چه خبر شده،قربان؟»
فریاد زد: «مسخره‌ کرده‌ای؟»
برای‌ آنـکه روشـن بشوم و کار هم تمام شود،آوازم را بریدم‌ و ساده پرسیدم:«خیلی‌ عذر‌ می خوام‌،چی شده مگر؟»
مرد با خـشم بـیشتری فـریاد زد: «قباحت هم خوب چیزیه،حیا بکنین‌.آب‌ پررویی و بی‌چشم و رویی اومده».
گفتم:«خوب چـی شده؟حرفتو بـزن. نـصف شبی مردم خوابیدن». با هوار حرفم‌ را‌ برید‌، «نصف شبی؟ مردکه ی دبنگ، تو چه‌ می دونی نصف شب چیه؟»
گـفتم: «دبنگ خـودتی. ساعت بیست و چهار».
داد زد‌،«مردکه ی‌ لات!» و شروع کرد به فحش‌های بد بد دادن‌ به من و به ایـن سـاعت‌ که‌ یازده‌ نشده بود و به همه ساعت‌ها و فریادش با جیغ‌های طوطیش درهم شـده بـود.
ایـستادم به نگاه‌ کردن‌. برایم‌ دیدنی بود. مرد داشت یک‌ریز فحش می داد. بعد فهمیدم مـی گوید مـی خواهد بخوابد‌ و من‌ دارم آواز می خوانم. درست مثل اینکه من شکایت کنم می خواهم آواز بخوانم و او دارد می خوابد. امـا‌ حـرف‌ نـزدن من و همین جور نگاه کردنش، آتشیش کرده بود. دکاندار سر‌ کوچه‌ با شاگردش و دو سه آدمِ‌ دیـگر آمده‌ بودند‌ در‌ پیاده‌رو به تماشا. داشتم می رفتم تو به‌ این‌ امید کـه‌ فـحش‌هایش بـند بیاید اما یکی از توی خیابان شیشکی بست، از‌ آن‌‌ شیشکی‌ها که صدای بد می کند‌ و یکی‌ گـفت: «سـبیل‌ مـرد‌ را‌ عشقه»و ناگهان یک گلدان افتاد روی‌ بالکنم‌ و ترکید. همسایه‌ام آنرا برای مـن‌ پرت کـرده بود.گفتم: «یواش بیا.»
فحش‌ بد‌ داد.
من خنده‌ام گرفت.
خم شد یک‌ گلدان دیگر برداشت و داشت‌ آنـرا‌ پرت مـی کرد که‌ مردم از‌ پائین‌ هو کشیدند. من به آواز خواندم: «یواش بیا،یواش بیا،یـواش…‌یواش» و از مسیر‌ گلدان‌ کنار رفتم.گلدان افتاد و شـکست‌. مـردم‌ هـو‌ کشیدند.
همسایه‌ام نعره‌ زد‌. طوطی اش جیغ کشید.
حـالا‌ چـند‌ تا از همسایه‌های طبقه بالا و چند تا از همسایه‌های‌ ساختمان روبرو پنجره‌هایشان را باز‌ کرده‌ بـودند یـا روی بالکن‌هایشان‌ آمده بودند‌ تا‌ تـماشا کـنند‌.
من‌،دوباره به‌ نرمی گـفتم: «خوب،آقا‌ جان بسه دیگه. معرکه‌ گـیری بسه دیگه. شب بخیر. بفرماین برین. شب بخیر».
همسایه دیگر اختیار‌ خـودش را نـداشت، چون حالا دیگر‌ با‌ فریاد‌ فـحش‌هایی‌ می داد‌ که به یـک‌ سـخنرانی‌ کالبدشناسی بیشتر شباهت داشت.
گـفتم«بسه دیگه، مَرد!»
یکی از پائین گفت: «انگار دارن تخمش را‌ میکشن‌».
از‌ زبانم پرید: «اگر که تـخم داشـته باشه‌».
که‌ همسایه‌ دوباره‌ شـروع‌ کـرد‌. مـن هم شروع کـردم.او داد مـیزد و من آواز می خواندم.آخر ایـن‌که نـمی شد، من ساکت بودم او لجش‌ می گرفت،من آواز می خواندم او لجش می گرفت،خنده می کردم‌ لجش‌ می گرفت.خـوب بـگیرد.بنا کردم در بالکن با پای والس رقصیدن و بـه ضـرب سه‌ چهارم خـواندم: «هـرچه دلت مـی خواهد…فحش بده، داد بزن…» و نـرم از مسیر گلدان سوم کنار کشیدم‌. گلدان‌ که در پرتابش‌ به خاطر حرص بیشتر، زورِ بیشتری به کار رفته بود از روی بـالکن گـذشت و رفت‌ افتاد میان پیاده‌رو که صـدای مـردم درآمـد.
یـک وقـت دیدم در هوا دارد‌ مـی آید‌. سـفینه این بار سرنشین‌دار بود. قفس بود با طوطی. قفس رسید و خورد به لبه بالکن و یله شـد و بـرگشت طـرف هوا، پائین، و رفت خورد‌ به‌ کف خـیابان. جـیغ طـوطی‌ بـا‌ سـوت‌ پلیـس درهم شد. من خم شدم پیاده‌رو را نگاه کنم و می شنیدم‌ که همسایه عربده می کشید و وای ‌وای می کرد و دیدم پلیس در ساختمان‌ را زد و باز‌ کرد‌ و آمد تو. رفتم توی‌ اتاق‌.
توی اتـاق پر شده بود از دود و بوی تند نانِ سوخته. رفتم سیم‌ نان برشته‌کن را از برق کشیدم. نان‌ها ذغال شده بودند و نمی شد دستشان زد. کسی به‌ در‌ راهرو می کوفت. پلیس بود. ما را بردند کلانتری.
هـمسایه بـا همان لباس خواب آمد. من کتم را برداشتم و در راه‌ پوشیدم. تا رسیدیم به تاکسی. مَرد نفس‌نفس می زد و بد می گفت؛‌ اما‌ خسته شده‌ بود.کلانتری دور نبود.
در کلانتری، اول از من بازجویی کردند. مـن راستش را گفتم.

ادامه دارد…
قسمت بعد

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید