پرونده ویژه وودی آلن: ۱- مورد عجیب آقای آلن

0
وودی آلن

مازیار اسلامی: می توان با این پرسش ساده شروع کرد: در کار وودی آلن در مقام نویسنده، کارگردان و بازیگر چه ویژگی ها و خصوصیاتی وجود دارد که او را سزاوار چنین ستایش های بی حدوحصر می کند. ستایش هایی که ذره ای از آن نصیب معاصران هم سبک او از آلبرت و مل بروکس گرفته تا الین می نشد؟ البته می شود با این پرسش محدودتر هم شروع کرد که آلن برای مخاطبان ایرانی دارای چه جاذبه های فرهنگی و سینمایی است که نامش در مقام هنرمندی چندساحتی (نویسنده، کارگردان، بازیگر و البته در کنار همه اینها روشنفکر) چنین شوق آفرین است. پاسخ به این پرسش ها البته تا حدود زیادی حاصل تجربیات مشترک نگارنده در زمانی نه چندان دور با علاقه مندان همیشگی و ستایشگران آلن است و البته تا حدودی دیگر نیز به رویکرد انتقادی معاصر به آلن. بیش از یک دهه است که از مقام آلن در غرب ارزش زدایی شده است؛ دیگر آن توجه مملو از ستایش و تحسین دهه ۱۹۸۰ نثار او نمی شود. اما مسئله اینجا است که «بادهای غربی» همیشه با تاخیرهایی چند ده ساله به اینجا می رسند و گاه البته هیچ گاه نمی رسند. همین جا هم روشن کنم که این مقاله محصول برآیند بازبینی فیلم های مهم آلن در بحبوحه وزش همان «بادهای غربی» است. دست کم خود من دوازده سال پیش، یکی از نخستین مترجمان داستان های آلن به فارسی بوده ام، آن هم به نیت بزرگداشت مقام روشنفکری آلن، در زمانه ای که دربه در دنبال یک فیلمساز روشنفکر قابل اتکا می گشتیم و آلن البته تنها جنس موجود در بازار بود. از فلسفه حرف می زد، به سینمای اروپا عشق می ورزید، فیلم های سکولار می ساخت، داستان می نوشت، زندگی شخصی پر از تلاطم و مسئله ای داشت، کلبی مسلک بود… آلن خود جنس بود، چون همه فانتزی های روشنفکرانه ما را در آن سن و سال محقق می کرد. کدام سینماگر روشنفکری می توانست چنین دم مسیحایی داشته باشد! اما هم اینک چه؟ با وزش بادها دیوارها فروریخته اند، پرده ها کنار رفته اند و آلن دست کم آنچنان که خود همیشه وانمود می کرد قصد دارد همه چیز را نشان دهد، در برابرمان است: عریان و آشکار.
غالب دوستداران آلن، به این دلیل شیفته پرسونای کمیک آلن اند، چون مایلند و دوست دارند خود را شبیه به این پرسونا ببینند. کمتر فیلمسازی است که توانسته باشد در میان دوستدارانش چنین حجم و بعدی از همذات پنداری را برانگیخته باشد. اما پرسش اصلی این است که چگونه پرسونایی که تحقق ضعف ها و کاستی های بشری است می تواند چنین همذات پنداری گسترده ای را برانگیزد؟ آلن توانست ضعف ها و کاستی های فردی اش را والاسازی کند. آلن فیزیک و ظاهر نامناسب، عقده های سرکوب شده، فقدان اعتمادبه نفس و ناتوانی جنسی اش را به ثقل ایجاد رابطه سنتی میان ستاره – مخاطب تبدیل کرد. آنچه در فیلم های آلن می بینیم جدا از لفاظی های بانمک در باب تمام امور، نوعی تملق و ستایش در باب خود (ego)هایِ تک تک ماست. ما همه مستعدیم که فکر کنیم حق با ماست و آلن گشاده دستانه و سخاوتمندانه این امکان را در اختیارمان می گذارد.
آلن شکست ها و ناکامی ها را متوجه بیرون می کند و در نتیجه این احساس امنیت خاطر را در مخاطب سطح بالایش برمی انگیزد که دیدید حق با ماست. آثار آلن نوعی خودشیفتگی مرموز را در مخاطب زنده می کند که حاصلش نادیده انگاشتن بیرون و هرگونه جریان اجتماعی است و البته این کشش ساده لوحانه که بهتر است جهان، خود را با ما منطبق کند. هنر آلن در این است که ضعف ها و سستی های مخاطب سطح بالایش را والاسازی می کند؛ ما به میانجی آلن می توانیم تمامی کاستی ها و ضعف های روانی مان را همچون ابژه های والایی که جامعه قادر به درک شان نیست ستایش کنیم، نوعی خودشیفتگی ساده لوحانه که پرسونای آلن آن را به بهترین وجه در طول این چند دهه پرورانده است و در نتیجه همذات پنداری مخاطبِ سطح بالایش را منجر شده است.
اینجا است که شمایل آلن گره سفت و سختی با فرهنگ روانشناسانه ی آمریکایی می خورد، فرهنگی که ذاتاً خودشیفته است و بوالهوس. آلن ظاهراً با شهامتی مثال زدنی اعترافات و خودافشاگری هایش را در قالب فیلم می ریزد. قصدش ظاهراً نقد فضای ریاکارانه ی نمایش است، اما خودش نیز بخشی از این فضای ریاکارانه است. مثلاً به بهانه اینکه باید در باشگاه شبانه، کلارینت بزند در مراسم اسکار حاضر نشد تا جایزه اش را بگیرد اما همین ژست نمایشی او باعث شده است تا اگر همه ما تنها یک خاطره از مراسم اسکار در ذهن داشته باشیم، همانا غیبت آلن در آن مراسم باشد. بله، آلن همیشه در حال اعتراف است و خودافشاگری، اینکه ظاهر نامناسبی دارد، از مرگ می ترسد، سینمای آمریکا در حد سینمای اروپا نیست، دارای ناتوانی است، دیگر به هیچ ایسمی اعتقاد ندارد و غیره و البته تمامی این اعترافات فیلمیک و شفاهی اش را با همان ژست نمایشی ای عرضه می کند که ستارگان مشهور در برنامه خانم اپرا وینفری انجام می دهند: اعتراف بریتنی اسپیرز در برنامه وینفری که هنوز آفتاب مهتاب ندیده است، یا مثلاً خانم چارلیز ترون دال بر اینکه پدرش در نوجوانی نسبت به او سوءنیت داشته یا اعتراف میک جاگر مبنی بر اینکه در اوایل دهه هفتاد با اریک کلاپتن سروسری داشته است.
اعترافات و خودافشاگری های آلن هم از قماش همین فخرفروشی های جهان ستاره ها است، اگرچه ممکن است قرائت های ساده لوحانه آن را صداقت و اعتراف از نوع سنت آگوستین قلمداد کند اما همه اینها در راستای همان روانشناسانه شدن افراطی فرهنگ آمریکایی است، اینکه عرصه نمادین از ما چه می خواهد و یا چه تصویری از ما را می پسندد و ما هم همان را برایش بازتولید کنیم. اینکه همان چارچوب و قابی را که عرصه نمادین می خواهد تا ما را درون آن تماشا کند، خود ما برایش بسازیم و آلن این قاب را در طول این سال ها خود با دقت برای مخاطب سطح بالایش ساخته است: بله من ضعف ها و عقده های فراوانی دارم، از مرگ می ترسم، با دختر خوانده ام سر و سِر داشته ام، از کسب لذت ناتوانم، در برابر استادان بزرگ سینما فیلمساز مهمی نیستم و… اما همه اینها تداوم همان پرسونایی است که آلن در فیلم هایش ساخته است، همان «رز ارغوانی» ای است که از پرده بیرون آمده و تکرارش برای مخاطب سطح بالای کمابیش درگیرِ ضعف ها و ناکامی های زندگی شخصی اش، تسلی بخش است.کیفیت اتوبیوگرافیک غالب فیلم های آلن نیز در همین خودشیفتگی او ریشه دارد.
آلن قادر نیست میان خود و پرسونای کمیک اش فاصله بگذارد، وودی فیلم هایش آینه ای از تمایلات و مکنونات آلن است. آلن در مقام فیلمساز آنقدر به شخصیت وودی نزدیک می شود که با آن یکی می شود. وظیفه او اغوا کردن تماشاگر است تا در آشفتگی ها و تزلزل های او سهیم شود، بی آنکه تماشاگر قادر باشد راه حل یا حتی موضعی نسبت به این کاستی های شخصیتی پیدا کند. در حالی که برعکس، نابغه ای مثل ژاک تاتی یا حتی جری لوئیس، همیشه فاصله دیالکتیکی شان با پرسونای کمیک شان را حفظ می کردند. لوئیس و تاتی در مقام هنرمند در یک سوی خیابان و پرسونای کمیک شان در سوی دیگر خیابان قدم می زنند بدین ترتیب هم خودشان و هم تماشاگر چشم انداز و فاصله ای انتقادی با آنها پیدا می کرد در حالی که آلن همواره به آن سوی خیابان می رود تا با پرسونای کمیک اش همراه و هم قدم شود.
درخصوص فیلم ها، اوضاع به مراتب بدتر است و اعتراف آلن مبنی بر اینکه از روی دست بزرگانی مثل فلینی، برگمان، بونوئل و دیگران می نویسد این حقیقت را که او به هر حال فیلمساز اصیلی نیست کتمان نمی کند. مجموعه برگمانی آلن شامل فیلم هایی است که عموماً «سون نیکویست»، فیلم بردار فیلم های برگمان به قصد تکرار آن حسِ بی روح، سرد و یخ زده روشنفکرانه ی او در آن مشارکت داشته است. اما پرسش اصلی این است که نیویورکِ گرم و سرزنده چه دخلی به فضای منجمد و بی روح اسکاندیناوی فیلم های برگمان دارد. این گونه است که صحنه های داخلی آلن تکرار ملال آور «فریادها و نجواها» می شود؛ «کمدی شب نیمه تابستان»، تکرار لبخندهای «شبی تابستانی» برگمان و «زنی دیگر» نیز شکل روانشناسی شده، «توت فرنگی های وحشی». البته نمونه هایی مثل «سپتامبر» هم موجود است که ترکیبی از چند فیلم برگمان است یا مثلاً صحنه آغازین «هانا و خواهرانش» که تکرار موبه موی «مصائب آنا» است. ردیف کردن این شباهت ها کار ملال آوری است. اما درخصوص فلینی اوضاع اندکی مضحک تر است. اینجا دیگر از فیلمبردار فلینی هم خبری نیست تا اندکی از روح فیلم های استاد را به فیلم های آلن تزریق کند.
«هشت ونیم» می شود «خاطرات هتل استارداست»، «آمارکورد» می شود «روزهای رادیو» و جالب تر اینکه اپیزود فلینی در مجموعه بوکاچو ۷۰ تبدیل می شود به اپیزود «عقده اودیپ» آلن در مجموعه داستان های نیویورکی.

پی نوشت ها:
۱- درخصوص سبک نویسندگی، آلن به سنتی از مطایبه نویسان یهودی وابسته است که سرسلسله آنها گروچو مارکس کبیر است. البته آلن همیشه از دین خود به گروچو مارکس و جیمز تربر یاد کرده است. اما منتقدان از تاثیرپذیری آشکار او از مطایبه نویسانِ کمتر شناخته شده ای مثل رابرت بنچلی، جورج اس کافمن و اس جی پرلمان نیز یاد کرده اند. با این حال نکته مهم درخصوص آلن توانایی او در خلق موقعیت ها و شخصیت های متعدد در دل داستانی است که نقاط اوج و فرود چندانی ندارد.
۲- درخصوص کیفیت اتوبیوگرافیک فیلم های آلن تحقیقات فراوانی انجام شده است. در غالب اوقات پرسونای فیلمی که خود آلن در مقام فیلمساز بازنمایی می کند، خود وودی آلن در مقام بازیگر است و گاه در غیاب او این وظیفه به بازیگران زن او مثل میا فارو و دایان وست محول شده است.

منبع: روزنامه شرق/ شهریور ۹۴

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید