افسر میخواست بداند در گذشته میان ما چه گذشته است. من گفتم: «هیچ. اصلا این آقا را من نه میشناسم و نه دیدهام. همسایه است.»
بسکه همسایه جوش زده بود، موقع بازجوییِ من، او را برده بودند به یک اتاق دیگر. افسر پرسید از او شکایتی دارم که من گفتم نه، من اصلا او را نه دیدهام و نه میشناسم. همسایه است. همین.
افسر گفت: «اینکه به شما فحش داده؟»
گفتم: «کی نمیده؟»
گفت: «قصد ضرب داشته.»
گفتم: «اینکه گلدانهایش را پرت کرده؟»
گفت: «آره، که گلدانهایش را پرت کرده.»
گفتم: «خوب، گلدانهای خودش را پرت کرده.»
نیشخند زد و گفت: «اگر به شما خورده بود؟»
گفتم: «اونوقت میشد از تنبلی خودم. تازه طوطیاش را هم پرت کرد به من.»
پاسبانی که ما را آورده بود گفت: «جناب سروان، با قفس.»
افسر خندید و پاسبان هم خندید و بعد گفت: «اما سرکار طوطیه مُرد.»
بعد همسایه را آوردند.
افسر برای آنکه کار را تمام کرده باشد با خوشبینی گفت: «خوب، آقا. این یکی آقا از شما شکایتی نداره.»
که مرد حرفش را برید و ترکید و گفت: «شکایت نداره؟ خوبه که حالا شکایت هم داشته باشه. شکایت نداره! همین یکیش کم مونده بود. سرکار شما میدونین دارین چی میگین؟ میدونین با کی طرف شدین؟» و برای تاکید، دنبال سوالِ خودش ساکت شد. آنوقت گفت: «شاید بدونین. البته باید شما بدونین. وظیفهی شما دونستنه. لابد شما خبر دارین. شما میدونین، من نمیدونم.» و روی «شما» و «من» فشار میگذاشت، و هی نفسنفس میزد.
افسر همه اینها را به هیچ گرفت. کمی صبر کرد تا جوش مرد بخوابد. جوش مرد که خوابید تازه شروع کرد. اول چهرهاش آهسته درهم رفت، چشمهایش غصهدار شد، چند بار سر تکان داد و نشست روی صندلی و گفت: «ظلم، زور، تعدی، اجحاف، قلدری، قُلتشنی، بیانصافی، خاصهخرجی…» و هی صدایش سستتر میشد و خطابش خصوصیتر تا اینکه ناگهان از جا جست و داد زد: «آقاجانِ من، عزیز من، این رسم نشد. این وضع نمیشه. انصاف کجاس؟ به این یاردانقلی بگین چی میگه، چکار داره؟ ازش بپرسین شرف کو، حیثیت کو، میوهی کدوم درخته؟ یالا دیگه، بپرسین دیگه.»
من ماتم برده بود. نمیدانستم کدام ظلم و تعدی را میگوید و آن همه مترادف چیست که میشمرد؟ و ربط این تعدی و اجحاف و زور را با خودم نمیدیدم. میدیدم من فقط آواز خوانده بودم، آن هم پیش از نصفه شب، توی خانهی خودم. میدیدم که بر ضد خنده و آواز من قیام شده بود، همسایه گلدان پرت کرده بود — سه تا — و قفس طوطی را انداخته بود، طفلک طوطی.
افسر از مرد پرسید: «گزارش پاسبان چی؟ مگر شما…»
مرد حرفش را برید و با صدای مظلوم گفت: «نه آقا، نه. نه عزیز من، نه. نه.» و دستی روی صورت خود کشید و پیشانیش را گرفت، و گفت: «نه. من به این آقا کاری ندارم. این آقا شکار دنیاس. تقصیر نداره. خبر نداره. این آقا صبح کله سحر بلند میشه ورزش میکنه. میل میگیره. هنگ و هنگِ میل گرفتنش از خواب منو بیدار میکنه. اگر که یه روز هم بیدار نشه من به عادت هرروز او بیدار میشم. خوب میدونم. میل میگیره.» و صدایش بالاتر رفت و گفت: «میاد بیرون، دم در بالکن، فنر میکشه، فیره میده. نفس عمیق. هنگه میده. یه ساعت تموم.» و شماتتکنان از من پرسید: «مگه خونه چالهمیدونه؟ گود زورخونهس؟» و رو کرد به افسر: «بعد میره تو. اونوقت میشه نوبت حموم. صدای آب تو وان حموم بلند میشه.» و از هوا پرسید: «مرد! مگه مجبوری انقدر بلولی، تکون بخوری که عرق کنی؟» و رو کرد به افسر: «بعد که رفت تو آب تا یه ساعت صدای آب، چلپ و چلوپ. بعد ترق و توروق. چی شده دیگه؟ آقا میخواد ناشتا بخوره. صدای آبپرتقالگیری، بو تخممرغ، بو کاکائو، بو بلغور پخته، بو دارچین میاد، بو زنجبیل، بو گوشت خوک سرخ شده. چی بگم دیگه؟ سرطان مگه از چی میاد؟ ایشون دارن ناشتا میخورن که بنده میرم از خونه بیرون. ظهر که میام، بعد از ناهار، تمام ساختمون بنا کرده به لرزیدن. رادیو داره خبر میده اما آقا صفحه میذاره. حیف موسیقی. حیف اسم موسیقی. یا فرنگیه با عروتیز یا ایرونی با آواز قمر. خودِ زنک بوق ساله مرده، این هنوز داره صداش رو هی قرقره میکنه. یا صدای قمره یا صدای دلکش. ترا بخدا صدای دلکش رو میشه گفت صدا؟ یه بار نشد ویگن بذاره. یه بار نشد جبلی باشه، یه بار نشد بانو شاپوری یا راج کاپور… همهش قمر، همهش دلکش… یا سنفونی. ای بر پدر هرچی سنفونی! آخه تو ایرونی چکار داری به سنفونی؟ هیچ. بعد رفیقهشون میاد.»
من خواستم تا وصف و قضاوتی درباره ژاله نکرده، حرف را عوض کنم گفتم: «آخه آقای من، آواز مگر گناه داره؟ ورزش کردن، حموم کردن، صبحانه خوردن در کدوم مذهب در کدوم قانون…»
ناگهان ترکید: «باید باشید تا بشنوید چه افتضاحی میکنن. حیوون محض! خالص حیوون! فکر نکنین مس میکنن. این آقا بدش میاد از مس شدن!»
من که خیالم راحت بود از اینکه درها را همیشه بستهایم و حتی پردهها را هم کشیدهایم — چون ژاله همیشه میخواهد که اتاق لخت نباشد — اول گذاشتم همسایه تصورهای خودش را بگوید اما بعد که دیدم کار به شمردن عقاید من رسید که لابد گوش به دیوار میچسبانده، پریدم میان حرفش و گفتم:
«سرکار بنده بیخود گفتم شکایت ندارم. من شاکیم. این آقا داره توهین میکنه.»
«توهین؟ هه!» و پرید طرف من و من میدیدم افسر دارد کیف میکند که کار به جای جالب رسیده است و داد مرد را میشنیدم که میگفت: «حیوان! حیوان محض! حتی نمیذاره زن بیاد تو رختخواب بعد لخت بشه. زن را از این یک ذره شرم دروغی یا عشوه یا هر زهرمار دیگهای که اسمش رو بذارین محروم کرده. هرروز وادارش میکنه که آخرین تکه را هم بندازه کنار و بعد بیاد تو رختخواب.» داد زدم: «خفه شو دیگه!»
فریاد زد: «تازگیها اسم زنک را هم عوض کرده صداش میزنه “کفتر کلاغ نرگس خانم”.»
داد زدم: «بهت گفتم خفه شو دیگه!»
فریاد زد: «حیوون محض! حیوون محض! صداهاشون دنیا را پر میکنه. اما آقا تحمل جیرجیر تخت را هم نداشت. چهارشنبه هفته پیش رفت از دوچرخهسازی سر کوچه روغندون گرفت آورد لای درزهای چوبِ تخت روغن چکوند.»
به افسر گفتم: «این چی میگه؟»
افسر گفت: «په! قربانِ حواس جمع!»
رو کردم به مرد گفتم: «مردکه… تو همسایه منی یا فضول من؟ جاسوس منی؟»
و مرد میگفت: «دو سه ساعت بعد بلند میشن، حموم میکنن. این آقا باز حموم میکنه. ملتفت میشین؟ صبح حموم کرده بود، باز حموم میکنه. فردا صبح هم حموم میکنه. اونوقت براشون مهمون میاد. باز هم موزیک، باز عروتیز یا حرف زدن. حرف زدن از چرت و پرت. از سر سیری، حرفهایی که آدم اصلا ازشون سر در نمیبره. یا اینکه با هم میرن کوچه…»
گفتم: «چه بد! وظیفه فضولیتون ناقص میمونه تا فردا بشه.»
ساکت شد. تو لک رفت. آمد کنار میز افسر به آن تکیه داد. بعد سر برگرداند و به نفرت به من نگاه کرد. غیظم رفته بود و خندهام میگرفت. میخواستم بپرسم صداها را چهجور این همه دقیق میشنیده که دیدم وا رفت و لبش لرزید و چرخید و نشست و گفت:
«ناقص و کامل بیتفاوته. فردایی نیس دیگه.»
و انگار نفسش تنگ شد. و صدایش شکست. «کدوم فردا؟» و صدایش برید و ناگهان همچنانکه نشسته بود چرخی زد و پایش سست شد و از صندلی داشت میافتاد که خودش را به میز تکیه داد و وا رفت. افسر یک لحظه درماند و من نگاهش میکردم و نمیدانستم چه کنم که دیدم انگار مطمئن شده که بازی و ادا نیست و از جا بلند شد و روی میز خم شد تا سر مرد همسایه را از روی دستهایش بلند کند و مرد وا رفت و از طرف دیگر صندلی ول شد و افتاد. نه من که پریده بودم بگیرمش و نه پاسبان که او هم دویده بود تا بگیردش به وقت نرسیدیم. مرد افتاد روی زمین و از حرکت ناگهانی افسر، دواتِ روی میز هم سُرید و افتاد زمین و شکست و جوهرهای آبی و قرمز پخش شدند کف اتاق و راه افتادند رفتند زیر سر مرد. مرد را که از زمین بلند کردیم یخ کرده بود. رنگش سفید شده بود و جوهرهای قرمز و آبی موهایش را رنگ کرده بودند و از نوک آنها میچکیدند و روی صورتش مالیده شده بودند و مرد شل بود و بلندش که کردیم روی پایش نمیماند و روی صندلی که نشاندیمش وا رفت و داشت باز میافتاد که گرفتیمش. بوی جوهرها در هوا بود و پاسبان چند نفس تند به بو کشیدن بالا کشید و ناگهان گفت: «تریاک!»
«طوطی مردهی همسایهی من» — مجلهٔ آرش، تابستان ۱۳۴۵؛ بازنشر در مجموعۀ جوی و دیوار و تشنه، ۱۳۴۶
