داستان کوتاه: طوطی مُرده همسایه من (قسمت سوم)

ابراهیم گلستان

0
داستان کوتاه ابراهیم گلستان
این داستان کوتاه به قلم ابراهیم گلستان در تابستان سال ۱۳۴۵ در یازدهمین شماره مجله فرهنگی آرش به سردبیری سیروس طاهباز به چاپ رسیده است و حالا با گذشت ۵۰ سال در چند قسمت دنباله دار مجدداً در مجله فرهنگی هنری پتریکور منتشر خواهد شد.

و افسر‌ بو کشید و گفت: « بله. . . تریاک» و یک سیلی سخت‌‌ خواباند‌ در گوشِ مرد که انگشتانش جوهری شد و سر مرد از یک طرف‌ به طرف دیگر یله شد. من گفتم: ‌«بو‌ جوهره‌ آقا» و افسر یک سیلی سخت‌ دیگر خواباند در گوش دیگر مرد‌ و مرد، مَنگ چشم باز کرد به‌ سختی و گفت: «نزن. ‌نزن. ولم کن بمیرم» و افسر سیلی سخت دیگری به‌ او‌ زد‌ و گفت‌: «یالا ورش دارین برسونیدش مریض خونه».
اول پاسبان خواست زیر بغلش را‌ بگیرد‌ اما مرد فانوس شد. بعد خواستیم به کمک هم بلندش کنیم که گیج‌ بازی درآوردیم و نشد. من‌ دیدم‌ کارِ‌ خودم است، رفتم زیر تنه‌اش و بلندش کردم و انداختمش‌ روی شانه‌ام و به پاسبان‌ گفتم‌: «بیفت‌ جلو».
به مکافات از پله‌های کلانتری آمدیم پائین. افسر به پاسبان‌ گفت: «اژدر نژاد حواست‌ باشه‌ مرتب‌ بهش سیلی بزن». این را گفت و اژدرنژاد شروع کرد به زدن. ضربه های سیلی‌ را من که زیر بارِ تنه ی او بودم حس‌ می کردم‌ و نزدیک بود چند بار با بارم بیفتم. سر پیچ پلکان روی پله‌های سه‌گوش پایم‌ جا‌ خالی‌ کرد و لیز خوردم‌ اما خودم را زدم به دیوار که نیفتم، که سر مرد‌ سخت‌ خورد به دیوار. بعد رسیدیم به دالان و همین که خطر لیز‌ خوردن‌‌ تمام‌ شده بود، پاسبان دوباره شروع کرد به سیلی زدن به مردِ منگِ بینوای بارِ من. مرد با‌ هرسیلی‌ ناله می کرد و من دلم می سوخت. من تا آنجا که می شد‌ با‌ آن‌ بار سنگین دوید، داشتم می دویدم. از حیاط کلانتری که رد می شدیم یک زن برهنه که فقط یک ‌تنکه‌ پوشیده‌ بود‌ و کفش به پا داشت‌ و جوراب هایی که از زانوهایش افتاده بود، از در پرید تو و هوار کشید. فحش می داد و هوار می کشید و گریه می کرد و می دوید و دو دستش را‌ ضرب‌ در هم روی سینه‌اش گذاشته بود و با کف دستها پستانهایش را ‌پوشانده بود و می دوید‌ سوی‌ پله‌ها. دم در که رسیدیم‌ پاسبان بی حواس زیر‌ کلاه خودش با سبیلهای سیاه و پرپشت هنوز داشت سرک‌ می کشید‌ توی حیاط تا شاید تا آخرین لحظه زن را ببیند.
از در که بیرون رفتیم،گفتم‌: «اژدرزاده‌، یه تاکسی صدا بزن».
پاسبان‌ گفت: ‌«اژدرنژاد» و داد‌ زد: ‌«تاکسی‌!»
تاکسی که رسید من مرد را‌ انداختم‌ روی تشک عقب و پاسبان‌ پرید پهلوی مرد و اول یک سیلی‌ به او زد‌ و بعد برای خودش جا باز کرد‌. من هم پریده بودم‌ جلو،‌ پهلوی راننده نشسته بودم و گفته‌ بودم‌ برود بیمارستان و تاکسی تند می رفت و پاسبان مرد را سیلی می زد.
من رو‌ کردم‌ به پشت و گفتم: «سرکار، یخه‌اش‌ را‌ باز‌ کن». اما انگار که یقه‌اش‌ باز‌ بود. پاسبان سیلی دیگری‌ به‌ مرد زد و گفت: « بازه». پاسبانِ‌ وظیفه‌شناسی بود که از اجرای دستور خوشش‌ می آمد‌. دست‌کم از این‌ دستور.
گفتم:«تریاک خورده‌ و این همه‌ فریاد و جیغ‌!»
پاسبان‌ گفت: «لامصبا».
راننده پرسید: «تریاک‌ خورده؟»
پاسبان گفت: «ناموس ندارن».
راننده گفت: «آدمهایی را که تریاک می خورن باید گذاشت دم گلوله‌».
پاسبان‌ گفت: «زنک رو می گم».
راننده گفت: ‌«از‌ دست‌ زنش‌ تریاک‌ خورده؟»
پاسبان گفت: «اون زنیکه خراب رو‌ می گم. زن لخته» و یک سیلی‌ زد به مرد.
من گفتم: «تو میشناسیش که خراب بود؟»
راننده‌ گفت: ‌«خراب‌ شده؟»
پاسبان گفت: «اگه خراب نبود، لخت چکار می کرد؟ خراب بوده‌ دیگه‌».
پرسیدم: ‌«جدیداً دیگه‌ لخت‌ میشن میان کلانتری؟»
راننده زد زیر خنده و میان خندهایش گفت: «لخت میشن میان‌ کلانتری!» و مدام می‌خندید.
پاسبان که با انگشتهایش سفت ‌و سخت دو طرف دهان مرد همسایه را گرفته بود و می فشرد، گفت: «میان می برنشون جلالیه. خوب که انداختن بهشون،یه فصل خوب می‌زننشون. آخرش هم همه رخت‌ و لباس و کیف و پول و هرچی که دارن از تنشون درمیارن و ولشون‌ میکنن و‌ درمیرن‌».
راننده گفت: «تفریح میکنن».
پاسبان سیلی دیگری خواباند در گوش مرد.
گفتم: «یه خورده تندتر برون،خواهش می کنم».
راننده گفت: «چاکر شمام».
پاسبان گفت: «ناموس ندارن».
گفتم: «سرکار‌ اژدری‌! خیلی می زنی».
پاسبان گفت: «اژدرنژاد»
رسیدیم به بیمارستان. در بخش مسمومین دو نفر جلوتر از ما بودند. در دالان صبر کردیم تا نوبت‌ ما‌ شد. در همین حین که نوبت ما بشود،‌ پاسبان‌‌ ماموریت خود را انجام می داد و من به در و دیوار و صداهای دور و به مردی که از ضربه‌های سیلی گونه‌هایش باد کرده بود، فکر میکردم. مردی که همسایه ی من بود و‌ با آنکه او‌ را تا آن شب‌ ندیده‌ بودم، اما او فضولی مرا کرده بود و از همه کارهای من خبر داشت. یا دست‌کم از کارهایی که توی‌ خانه‌ام می کردم. و در همین حین فکر می کردم آیا پیش از‌ آنکه‌ نوبت‌ به ما برسد او نخواهد مُرد؟
در دالان درازِ سقف کوتاه، دیوار به رنگ سربی سرد در نور چراغ، موجدار بود. یک دختر پنج شش ساله در چادرنماز چرک مُرده‌ با‌ یک‌ پسرِ سه‌ چهار ساله، ساکت روی نیمکت نشسته بودند…تنها. از آمدن ما خود را بی‌حرکت گرفته بودند. زیرچشمی‌ اما با حدقه‌های‌ کاملا باز، ساکت و نشسته از ما می رمیدند. وقتی‌ پاسبان‌ باز‌ یک سیلی‌ در گوش مرد زد، دخترک دست پسرک را گرفت و پسرک خودش را سوی‌ دخترک کشاند‌ و ‌‌خیره‌ به روبرو نگاه می کردند تا اینکه پسر یکباره زد زیر گریه. دختر سر پسرک‌ را‌ به‌ خودش فشرد و به روبرو نگاه می کرد و من دلم می‌ خواست کاش این مرد، تریاک نخورده بود‌. من دیگر نمی‌توانستم حتی‌ برای کشتن وقت یا شکستن سکوت یا کنجکاوی‌ یا ترحم از آنها‌ احوالشان‌ را بپرسم.
پاسبان شانه‌های شل همسایه ام را گرفته بود و تکانش می داد و قر می زد و او را به دیوار می کوبید، اما دیگر سیلی نمی زد چون می گفت کف‌ دستهایش دیگر ورم کرده. مردِ همسایه بی حال بود و بچه‌ها خیره‌ به پاسبان نگاه می کردند تا نوبت به ما رسید.
این بار من پاهای همسایه را گرفتم و پاسبان زیر بغل‌هایش را، و او را میان خود کشاندیم‌ توی‌ اتاق. در اتاق دو پرستار زن و یک مرد دستیار پزشک بودند. دستیار سیگار می کشید. دستیار گفت: «بخوابونینش».
خواباندیمش. یکی از پرستارها گفت: «بخوابونینش».
خوابانده بودیمش.
پرستار که کفش‌های‌ تختِ‌ پختِ بی‌پاشنه‌اش، او را چپانده شده‌ توی زمین نشان می داد، می گفت: «…مرتیکه رفت پهلو پاسبان…» و از این‌جا لهجه‌اش را به تقلید رشتی‌ها برگرداند و گفت: «…گفت سرکار نیم ساعت‌ پیش‌ یکی را ندیدین که اینجا بدون بنده راه می رفت؟» و بعد هرسه‌ زدند زیر خنده.
دستیار پزشک داشت لوله را توی حلقِ مرد همسایه فرو می کرد. ما او را گرفته بودیم‌ و من‌ سعی‌ می کردم دهان مرد را باز‌ نگاه‌‌ دارم‌ و همین باعث می شد که تیزی دندانِ مرد انگشتهایم را به درد بیاورد. دستیار لوله را فروتر می راند و همسایه تقلا می کرد. پاسبان گفت: «لا مصب بسه دیگه‌». و مردِ‌ دستیار‌ در حالیکه کار فروبردن لوله را تمام می کرد‌،گفت‌:‌ «وسط ندارن. یا این طرفن یا اون طرف. وسط ندارن». همینطور که سر می‌جنباند، برگشت لگن روی چارپایه را برداشت و با پا‌ چارپایه‌ را‌ کشید پیش‌ تخت و لگن را گذاشت رویش و شروع کردند به شستشو. تیزی دندان مرد‌ استخوانِ انگشتم را می سوزاند و مردِ همسایه تقلا می کرد.
زن پرستار به پاسبان گفت: ‌«اگه‌‌ می گیری،‌ سفت بگیر».
پرستار دومی گفت: «اینارو براشون حتما میسازن».
مرد دستیار‌ گفت: ‌«میسازن چیه».
لوله اکنون پر شده بود از خونابه که حباب داشت.
پرستار دومی گفت: «حتما‌ میسازن».
پرستار‌ اولی گفت: «میسازن چیه. این جورین».
مرد دستیار گفت: «وسط ندارن. یا‌ این‌ ورن‌ یا اون ورن. وسط ندارن».
پرستار دومی گفت: «هرمملکتی خوب و بد داره».
اولی گفت: ‌«سفت‌ بگیر‌!»
دستیار گفت: «یا مردِ رند و اَرقه ‌ان یا خر و خرفت».
دومی پرسید: «دکتر حشمتی هم گیلانیه؟»
پاسبان‌ پای‌ مرد همسایه را سفت‌تر گرفت. دندان‌های تیز مرد پوست انگشتهایم را کنده بود‌ و خونی شده بود. دستیار گفت: «بندر پهلوی‌ئیه. خودشون میگن پهلوی چی.»
اولی گفت: «راسی‌ فهمیدین‌ امروز چی شد؟»
از توی راهرو صدای زنگ ساعت بلند شد که نصف شب‌ را‌ میزد‌.
اولی گفت: «امروز دکتر افتخار… همین دکتر افتخار دواخونه…رفته‌ بود بیرون با ماشینش. ماشین رو میذاره‌ خودش میره یه چیزی بخره، یه کاری داشته. یه ده دقیقه طول‌ میکشه‌. بعد‌ که میاد نگاه میکنه‌ می‌بینه چراغ و قالپاقاش رو…»
دومی پرسید: «قالپاقاش چیه؟»
پاسبان گفت: «قالپاق ماشین».
اولی‌ گفت: ‌«قالپاق‌ دیگه».
دستیار گفت: «هنوز هم میاد. چقدر خورده!»
اولی گفت: «آژدان…بابا یه‌ خورده‌ سفت بگیر».
دومی پرسید: «خوب،اونوقت چی شد؟»
اولی گفت: «آهان. وقتی که میاد می‌بینه هرچهار چراغ‌ و هر‌ دو جفت قالپاقاش رو دزدید‌ن. فقط پنج دقیقه. اونوقت می‌بینه رو شیشه ماشینش‌ هم یه ورقه چسبونده بودن. اخطاریه. توقف‌ ممنوع‌». و زد‌ زیر خنده.
دومی پرسید: «خوب،یعنی که‌ چی؟»
اولی‌ پرسید: «نفهمیدی؟» و وقتی که فهمید نفهمیده، گفت: «نکنه تو هم. . . » و از این‌جا باز‌ لهجه‌اش‌ را برگرداند و ادامه داد: «. . . کله‌ ماهی‌خوری؟»
آنوقت هرسه‌ خندیدند‌. پاسبان هم‌ خندید‌ و با‌ لهجه گفت: ‌ «کله‌ماهی‌خور». و همه خندیدند.
گفتم: ‌«انگار‌ میزونی اژدرزاده».
پاسبان با همان لحجه گفت: «اژدرنژاد» و زد زیر خنده.
کار‌ که تمام شد، دستیار رفت‌ درِ راهرو را باز‌ کرد‌ و پرسید: «نوبت کیه؟»
در راهرو‌ کسی‌ نبود جز همان دو بچه که‌ نشسته بودند و در که باز شد با‌ نگاه‌ رمیده و کنجکاو نگاه‌‌ می کردند‌. دستیار‌ سر برگرداند تو‌ و گفت: ‌«اینا هنوز نشسن».
ما هم مرد را روی تخت نشانده بودیم و من کتم را درآورده بودم و روی شانه‌ او‌ انداخته بودم و بعد دستهایش را کرده‌‌ بودیم‌ توی آستین‌ها‌ که دستیار‌ گفته بود: «چند ساعتی مواظب‌ می خواد تا خوابش‌ نبره» و من پرسیده بودم: «مگه همین‌جا نگهش نمیدارین؟»و مردِ دستیار گفته بود: «گمون نمی کنم‌ جا‌ گیر بیاد» و زنِ پرستار دومی‌ گفته‌ بود‌: «پره‌ پره‌». بعد از این مکالمه، مرد‌ را انداخته بودم‌ روی شانه‌ام و آورده بودمش توی راهرو. همانجا ایستاده‌ بودم با بار‌ روی‌ دوشم‌ و کنار آن بچه‌ها که کز کرده به پائین دیوار‌ خیره‌ بودند‌.

ادامه دارد…
قسمت قبل

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید