پاسبان گفت: «ببریمش دیگه.»
گفتم: «یه کمی خوبه نگهش داریم.»
گفت: «نه، بریم دیگه.»
گفتم: «بهتره یه کمی نگهش داریما.»
و مرد را گذاشتم روی نیمکت کنار بچهها. مرد، منگ و وارفته و رنگپریده، خواب بود.
پاسبان گفت: «من که میگم ورش داریم بریم دیگه.»
گفتم: «حالا اول برو یه تاکسی بگیر.»
گفت: «بلندش کنیم تا دم در تا تاکسی برسه معطل نشیم.»
نشستم پیش روی مرد. به صورتش نگاه کردم که از سیلیها ورم کرده بود اما بیخون مینمود.
پاسبان گفت: «پس من اول میرم یه دس برسونم به آب.» و رفت.
صدای پایش تا ته راهرو دور شد. دستهای مرد سرد بود. گفتم: «بلند شو بریم.» و مرد را به شانه کشاندم. انگار سنگین شده بود، سنگینتر از وقتی که آورده بودمش. راه افتادیم.
ته راهرو، سر پلهها که رسیدیم صبر کردم تا پاسبان از دستشویی بیاید بیرون. تکیه دادم به دیوار. یکی از پرستارها از اتاق خارج شد و آمد طرف من و از من گذشت و از پلهها رفت بالا توی حیاط پیش بچهها. از شکاف در که بازمانده بود نور توی راهرو افتاده بود. بعد از آن مردِ دستیار، سر بیرون آورد و نگاهی کرد و رفت تو در را بست. راهرو مانند قوطی درازی بود که هر چهار طرفش موج برق داشت و روبهرو، ته، بنبست بود، با دو بچه در سکوت.
از پلهها رفتم بالا. بوی بعد از نیمهشب در حیاط بود. مرد روی شانهام یواش ناله کرد. پاسبان رسید. رسیده بودیم دمِ اتاق دربان. دربان گفت: «شکر خدا بهتر شد؟»
پاسبان گفت: «خوابه یا بیدار؟»
من گفتم: «یه تاکسی بگیر.»
مرد روی شانهام دوباره ناله کرد. بردمش توی اتاق تنگِ دربان گذاشتمش روی تخت. پاسبان رفت پی تاکسی. من آمدم بیرون دم در.
دربان گفت: «چکاره تونه؟»
گفتم: «همسایهمه.»
پرسید: «همخونهاین؟»
گفتم: «همسایهایم.»
پرسید: «چطور شده بود؟»
گفتم: «تریاک خورده بود.»
پرسید: «تریاک از کجا آورده بود؟»
از خودم پرسیدم راستی از کجا تریاک آورده بود و گفتم: «من چه میدونم. از خودش بپرس.»
گفت: «اونوخ میگن تریاک قاچاقه، گیر نمیاد.»
از ته باغ صدای روشن شدن یک اتومبیل آمد. دربان گفت: «اگر که آمبولانس باشه میگم شما رو هم سوار کنه.»
گفتم: «ممنون.»
شب پاکی بود و بوی شببو میداد. پشت کاجهای باغ، کوه بود و برفهای روی کوه و آسمانِ صاف. دربان گفت: «همهش کلکه. تریاک میرفت طلا میاومد حالا این روزا طلا میره تا تریاک بیاد. تازه هروئین هم هست.»
آمبولانس بود. دربان به راننده گفت ما را سر راه پیاده کند. من رفتم و از جیب کتم که تن مرد همسایه بود پنج تومان درآوردم و دادم به دربان و گفتم پاسبان که آمد به او بدهد و مرد را انداختم روی دوشم و آمدیم بیرون. میخواستم سوار شوم که پاسبان رسید. تاکسی پیدا نکرده بود. او هم سوار شد و راه افتادیم.
در راه مرد چشم باز کرد اما گیج بود و دوباره چشم بست. راننده گفت ما را سر راه خود پیاده میکند. ما را نزدیک کلانتری پیاده کرد. پاسبان گفت: «من خودم میرم درستش میکنم.»
گفتم: «خداحافظ.»
گفت: «چایی بچهها. خدا برکت.»
دست کردن در جیب کتم که تنِ مردِ همسایه بود سخت بود. به پاسبان گفتم: «خودت دست کن تو این جیب و کیفم رو دربیار.»
کیف را درآورد. مرد نالهای کرد و من کمی پول درآوردم و دادم به پاسبان. خداحافظی کردیم و رفت. خیابان خالی بود و نسیم، برگهای تازهی چنار را به هم میزد. صدای پای من میپیچید، صدای تازهای بود. شاید از سنگینی دو آدم بود که اینجور صدا میداد. مرد یک بار تکانی خورد اما سنگینیاش سنگینی لخت وارفتهای بود. چند بار نالید. چیزی به دم در خانه نمانده بود که گفت: «داریم کجا میریم؟»
گفتم: «بهتر شدی؟»
پرسید: «اینجا کجاست.»
گفتم: «داریم میرسیم.»
پرسید: «کجا میرسیم؟»
گفتم: «میرسیم خونه.»
گفت: «منو کجا میبری؟»
گفتم: «میریم خونه.»
گفت: «بذارم زمین.»
گذاشتمش زمین و گرفتمش. گیج بود و گیج میرفت. نگاهش داشتم. چشمانش را بسته بود. دو سه قدم بردمش تا رسیدیم به یک درخت. تکیهاش دادم به درخت و شانههایش را گرفتم. گفت: «بذار بشینم.»
گفتم: «بهتره بریم.»
گفت: «بذار بشینم.»
گفتم: «سرما میخوری.»
گفت: «استفراغ دارم.»
گفتم: «بیار بالا.»
اما هرچه تلاش کرد چیزی نبود. چیزی نمانده بود که بالا بیاید. گفت: «من از دنیا بدم میاد.»
گفتم: «سرما نخوری. بلند شو بریم.»
گفت: «من از دنیا بدم میاد.»
گفتم: «آره، باشه. حالا پاشو بریم.»
گفت: «بریم کجا؟»
گفتم: «بریم خونه.»
گفت: «من از خونهام بدم میاد. من خونه ندارم. من نمیدونم خونهام کجاست.»
گفتم: «من میدونم.»
گفت: «تو نمیدونی. من میدونم که تو بدونی؟»
رفتم زیر تنهاش و بلندش کردم و باز انداختمش روی شانهام و راه افتادیم. نمیتوانست مقاومتی کند، اگرچه میخواست. اما سنگین بود. سنگین شده بود.
گفت: «بذارم زمین. کجا میبریم؟ تو از کجا پیدات شد؟»
گفتم: «من پیدا نشدم، تو پیدام کردی.»
گفت: «من اصلا تو رو نمیشناسم.»
گفتم: «قربانِ شما.»
گفت: «من نمیشناسم.»
گفتم: «پس چرا به آدمی که نمیشناسی فحش میدی، گلدون میندازی؟»
پرسید: «تو همسایه منی؟»
گفتم: «مخلصِ شمام.»
گفت: «بذارم زمین.»
محلش نگذاشتم. گفت: «یالا منو بذار زمین.»
گفتم: «حالا یه خورده گردش کنیم، هوا بخوریم.»
گفت: «میگم منو بذار زمین!»
گذاشتمش زمین. اینجوری بهتر میشد قانعش کنم. وایستادم روبهرویش.
گفت: «رد شو برو.»
گفتم: «نمیرم.»
گفت: «از جون من چی میخوای؟»
با پوزخند گفتم: «جون نداری که…»
گفت: «میگم برو!»
گفتم: «خیابون مگه ارث باباته؟» و باز پوزخند زدم.
خواست بلند شود که نتوانست. حرف زدن هم خستهاش کرده بود. شلتر شد.
گفتم: «پدر آمرزیده من اصلا تا امشب تو رو ندیده بودم.»
گفت: «اینم خودش یه دلیل دیگه.» بعد کمی نرم شد و گفت: «منم تا امشب تو رو ندیده بودم.» بعد سر برداشت و مرا ورانداز کرد و گفت: «تو نمیذاری من زندگی کنم.»
گفتم: «حالا تو هم با این کارها میخوای نذاری که من زندگی کنم؟»
گفت: «حالا که تو نذاشتی من حتی خودمو بکشم.»
گفتم: «خوب بعدا خودت رو بُکش… حالا میخوای بریم؟»
چیزی نگفت. صبر کردم. یک اتومبیل از پهنای خیابان سر یک چهارراه دور رد شد.
گفت: «من دلم میخواست بیسروصدا تو خواب بمیرم. تو اگه اون آواز لعنتی رو نمیخوندی.»
چیزی نگفتم.
گفت: «چرا چیزی نمیگی؟ فکر میکنی من احمقم؟ فکر میکنی حسودیم میشه؟»
گفتم: «نه.»
گفت: «آره.»
گفتم: «حسودی چی؟»
گفت: «من برای تو چه جوریام؟»
گفتم: «دلت میخواد چه جور باشی؟»
گفت: «دلم میخواد اینو بدونم.»
گفتم: «منم خیلی چیزا میخوام. منم دلم میخواد بلند بشی بریم. دلم میخواد سرما نخوریم. دلم میخواد بری بخوابی، راحتام کنی. منم برم خلاص بشم.»
گفت: «خسته شدی؟»
گفتم: «تو خسته شدی.»
گفت: «حتی نمیذاری فکر کنم خسته شدی!»
مردم راستی دیوانهاند. چه فکرها که به سرشان میزند.
گفتم: «من فقط تو رو کول کردم. اما تو رفتی تا لب گور.»
شاید نباید این همه رک میگفتم. اما کار از کار گذشته بود. زد زیر گریه. رفتم جلو، اما نتوانستم کاری کنم. ایستادم. بیحال بود. بیحالتر شد. جلو رفتم و شانه زیر شانهاش دادم و بلندش کردم؛ انداختمش روی شانهام و پاهایش را میان بازویم گرفتم که راه بیفتم. تقلا کرد بیاید پایین. هقهق میکرد. گفت میخواهد راه بیاید. گذاشتمش زمین و زیر بغلش را گرفتم. آهسته و بیمار میرفت. نمیتوانست راه برود اما میخواست. شاید هم نمیخواست و ادای خواستن درمیآورد. اما نمیتوانست. خسته شدم. از زمین کندمش و دوباره انداختمش روی شانهام و راه افتادم و او تنها هقهق میکرد. آنقدر هقهق کرد تا خوابش برد و رسیدیم دم در خانه. گلدانهای شکسته روی پیادهرو افتاده بود. دیدم که از دور پاسبانی به سرعت میآید به طرف ما. اما دیگر من در را باز کرده بودم و رفته بودم داخل. سر پلهها بیدار شد و میخواست بگذارمش زمین، اما من دیدم نه حوصلهی کُندی حرکاتش را دارم و نه میخواهم زور زیادی بزند. کلهی پدرش و خجالت کشیدنش. بدبخت یک غلطی کرده بود و نمرده بود. شاید هم از ته دل خوشحال بود از نمردن. شاید هم همانطور که میگفت بدحال بود از زنده ماندن؛ زنده ماندنِ اینجوری که همهاش گوش به دیوار بچسباند و حسرت مرا بخورد و زندگیش را در قالب صداها و حرکتهای من حبس کند. من که او را تا اینجا آورده بودم این چند پله هم رویش.
رسیدیم دم در خانه او. در بسته نبود. بردمش تو و گذاشتمش روی تختخواب و گفتم: «بفرما. این هم خونه.» دوباره خوابش برده بود. لحاف و پتویش را از زیر تنهاش کشیدم بیرون و کشیدم رویش و گذاشتم با همان کت من که تنش بود بخوابد. شاید هم خواب نبود و چون چیزی نداشت بگوید و یا اینکه از رو رفته بود، خودش را به خواب زده بود. زنگ خانه را میزدند. رفتم در را باز کردم اما کسی پشت در نبود و زنگ همچنان میزد. رفتم روی بالکن به پایین نگاه کردم دیدم پاسبان است؛ همان اژدر زهرمار زاده یا پور. گفتم: «چیه؟»
داد زد: «چاکرم، قربان. کار پرونده را درست کردیم.»
گفتم: «مردم خوابیدن.»
تخم سگ سوتش را درآورد و محکم بنا کرد به سوت زدن. در بالکن را بستم و آمدم تو. از داخلِ در کلید را درآوردم و دوباره برگشتم رفتم سر وقت مرد، دست کردم از جیب کتم کیفم را درآوردم و برگشتم و در را قفل کردم و کلید را از زیر در هل دادم تو. دیدم دم در، قفس شکستهی طوطی مُرده را گذاشته بودند.
اگر قفس نشکسته بود و طوطی نمرده بود حتما آن را میدزدیدند؛ اما حالا قفس شکسته را با طوطی مردهی توی آن آورده بودند گذاشته بودند پشت در خانهی مردک، بس که امین و باتقوا و ملاحظهکارند.
دلم برای مرد سوخت. قفس را برداشتم و بردم توی خانهی خودم. رفتم روی بالکن و قفس را از چنگک بالایش گرفتم و چند بار چرخاندم تا دور برداشت و آنوقت آن را رها کردم روی چشمانداز چشمکزن توی تاریکی خوابیدهی شهر شب. نمیدانم کجا رفت. اما رفت.
بعد آمدم تو لباسم را درآوردم و دندانم را شستم و لخت رفتم توی وان ایستادم زیر دوش و آب را باز کردم و پاک خودم را شستم بعد رفتم خوابیدم.
پایان
قسمت قبل
