«سوختن» در یک ساعت ابتدایی، فیلمی جذاب اما کموبیش آشنا به نظر میرسد. دوربین زندگی روزمرۀ جونگسو را دنبال میکند؛ جوانی کمحرف و بیانگیزه که از کاری موقت به کاری دیگر میرود، از رؤیای نویسندگی حرف میزند، اما هنوز نشانی از نوشتن در زندگیاش دیده نمیشود. برخورد دوبارۀ او با ههمی، یکی از همکلاسیهای قدیمی، رابطهای را شکل میدهد که از همان ابتدا تعریف دقیقی ندارد. با هم وقت میگذرانند، از بودن با یکدیگر لذت میبرند و رابطهای صمیمانه میانشان شکل میگیرد، بیآنکه هیچکدام چندان درگیر ایدۀ «زوج بودن» باشند. ههمی مدتی بعد به آفریقا سفر میکند و هنگام بازگشت، مرد جوان دیگری را با خود میآورد: یک «گتسبی کرهای» به نام بن؛ جوانی ثروتمند، خوشپوش، آرام و مرموز. حضور بن وضع مبهم میان جونگسو و ههمی را پیچیدهتر میکند. جونگسو که پیش از این هم درک روشنی از رابطهاش با ههمی نداشت، با ورود بن بیش از پیش سردرگم میشود؛ حسادت میکند و فاصلۀ طبقاتی میان او و بن هم به این احساس دامن میزند.
تا اینجا «سوختن» میتواند یکی دیگر از روایتهای آشنای سرگشتگی جوانان و بیگانگی آنها با زندگی معاصر باشد؛ قصۀ جوانی که نه جای مشخصی در جامعه دارد، نه تصویر روشنی از آیندهاش و نه حتی توانایی چندانی برای بیان احساساتش. اما در سینمای لی چانگدونگ، جزئیات بهظاهر ساده خیلی زود معنایی فراتر از آنچه در ابتدا به نظر میرسد پیدا میکنند. در نقطهای نامحسوس، عناصر پراکندۀ فیلم شروع به اتصال میکنند و داستان، بدون تغییر ناگهانی در لحن یا ریتم، کیفیت دیگری پیدا میکند.
این تغییر را بیش از هر جای دیگری در فیلم میتوان در صحنۀ رقص ههمی هنگام غروب دید. او در فضای باز، زیر نور کمجان غروب، برهنه میرقصد. رقصی که بیش از آنکه نمایشی برای جونگسو و بن باشد، حالتی کاملاً شخصی و رها دارد؛ گویی ههمی برای لحظاتی از حضور دیگران جدا میشود و تنها برای خودش میرقصد. از همین لحظه است که احساس میکنیم چیزی در زیر سطح داستان جریان دارد؛ چیزی که قرار نیست بهسادگی دیده یا توضیح داده شود.
کمی بعد، پرسشها یکییکی شکل میگیرند. ههمی کجا رفته است؟ آیا گربه ههمی واقعاً وجود دارد؟ چرا بن با اتومبیلش اطراف منطقۀ روستاییِ محل زندگی جونگسو پرسه میزند؟ و مهمتر از همه، حرف عجیب او دربارۀ سرگرمیاش چه معنایی دارد؟ بن میگوید هر چند وقت یک بار گلخانهای متروکه پیدا میکند و آن را میسوزاند. آیا با یک اعتراف روبهرو هستیم، یک شوخی، یک استعاره یا بازی روانی با جونگسو؟
«سوختن» اقتباسی آزاد از داستان کوتاه «سوزاندن انبار» هاروکی موراکامی است و بخش زیادی از موقعیتهای نیمۀ اول فیلم ریشه در همان داستان دارد. لی چانگدونگ و همکار فیلمنامهنویسش، داستان موراکامی را از ژاپن به کرۀ جنوبی معاصر منتقل کردهاند و هستۀ مبهم آن را گسترش دادهاند. جهان موراکامی از ابتدا بر عدم قطعیت بنا شده است. آدمها ناپدید میشوند، خاطرهها قابل اعتماد نیستند و مرز میان چیزی که اتفاق افتاده و چیزی که تصور شده، هیچوقت کاملاً روشن نمیشود.
لی همین منطق را به ساختار فیلم منتقل میکند، اما آن را به شبکهای بسیار گستردهتر از روابط، خاطرات، نشانهها و تنشهای اجتماعی پیوند میزند. پیرنگ «سوختن» کمتر بر پیشروی مستقیم استوار است و بیشتر با بازگشت، تکرار و بازتفسیر جزئیات حرکت میکند. یک خاطره، یک شیء یا جملهای کوتاه میتواند با هر بار بازگشت، وجهی تازه و گاهی تهدیدآمیز پیدا کند.
در چنین ساختاری تقریباً هیچچیز را نمیتوان کاملاً فرعی دانست. پدر جونگسو نمونۀ مهمی است. حضور او در فیلم کوتاه است، اما سایهاش بر شخصیت پسر سنگینی میکند. مردی خشمگین که کنترل رفتارش را از دست داده و حالا در دادگاه گرفتار شده است. از گذشتۀ او میفهمیم که وقتی همسرش خانه را ترک کرده، او جونگسوی خردسال را وادار کرده تا وسایل مادرش را بسوزاند. آتش از همین خاطرۀ قدیمی وارد زندگی جونگسو شده و سالها بعد، در شکلی دیگر، دوباره مقابل او قرار میگیرد.
فیلم پر از چنین پژواکهایی است. پانتومیم ههمی هنگام خوردن یک نارنگیِ خیالی، در ابتدا بازی سادهای به نظر میرسد، اما خیلی زود به یکی از ایدههای مرکزی اثر راه پیدا میکند. ههمی توضیح میدهد که برای تصور خوردن نارنگی لازم نیست باور کنیم نارنگی آنجاست؛ کافی است فراموش کنیم که وجود ندارد. همین جمله را میتوان به بخش بزرگی از «سوختن» تعمیم داد. گربۀ ههمی، چاهی که میگوید در کودکی در آن افتاده، گلخانههای بن و حتی بعضی خاطرات شخصیتها جایی میان بودن و نبودن معلق ماندهاند.
ایدۀ «گرسنگی کوچک» و «گرسنگی بزرگ» هم از همین جنس است. گرسنگی کوچک به نیاز جسم برای غذا اشاره دارد و گرسنگی بزرگ به میل انسان برای یافتن معنای زندگی. ههمی مجذوب گرسنگی بزرگ است، اما این گرسنگی تنها به او محدود نمیشود. هر سه شخصیت با نوعی خلأ دستوپنجه نرم میکنند؛ ههمی در جستوجوی معنایی برای زندگی است، جونگسو میخواهد جایگاه خود را پیدا کند و راهی برای بیرون ریختن خشم فروخوردهاش بیابد، و بن با وجود ثروت و آسودگی، اسیر ملالی است که ظاهراً فقط با تجربههای تازه و نامتعارف میتواند از آن فاصله بگیرد.
در مرکز همۀ ابهامها، یکی از دغدغههای اصلی لی چانگدونگ قرار دارد؛ رابطۀ امر مرئی و نامرئی. او «سوختن» را فیلمی دربارۀ چیزی میداند که دیده میشود و آنچه که از نگاه ما پنهان میماند؛ تمایزی که خیلی زود مسئلۀ حقیقت و دروغ را پیش میکشد. میزانسن و فیلمبرداری «سوختن» بهدقت بر همین مرز بنا شدهاند. لی چانگدونگ بارها از نور سپیدهدم و گرگومیش استفاده میکند؛ زمانی که اشیا هنوز دیده میشوند، اما وضوحشان را از دست دادهاند. نه روشنایی کامل داریم و نه تاریکی کامل. شخصیتها و محیط در وضعیتی بینابینی قرار میگیرند که با جهان ذهنی فیلم هماهنگ است.
قاببندیها هم همین منطق را دنبال میکنند. چهرۀ شخصیتها همیشه در دسترس تماشاگر نیست. گاهی مانعی در قاب قرار میگیرد، گاهی بدن یا صورت کسی از دید خارج میشود و گاهی اطلاعات مهم جایی بیرون از قاب باقی میمانند. فیلم مدام یادآوری میکند که آنچه نمیبینیم میتواند به اندازۀ آنچه در قاب حاضر است اهمیت داشته باشد.
این شیوه، «سوختن» را به نوعی فیلم معمایی تبدیل میکند که قواعد معمول ژانر را کنار گذاشته است. معما با نشانههایش وجود دارد و حتی میتوان مظنون را پیدا کرد، اما سازوکار کلاسیک کشف حقیقت در کار نیست. فیلم به جای حرکت مطمئن به سمت پاسخ، مدام بر تردیدهای ما اضافه میکند. از این نظر، «سوختن» به سنت فیلمهایی مانند «آگراندیسمان» میکلآنجلو آنتونیونی نزدیک میشود؛ آثاری که یک معمای ظاهراً جنایی را دستاویزی برای پرسش دربارۀ واقعیت، ادراک و امکان شناخت قرار میدهند.
اینگونه تماشاگر هم در موقعیتی دوگانه قرار میگیرد. از یک طرف، همراه جونگسو وارد معما میشود، سرنخها را کنار هم میگذارد و به رفتار بن مشکوک میشود. از طرف دیگر، فیلم مدام فاصلهای میان ما و نگاه جونگسو ایجاد میکند. ممکن است برداشت او درست باشد، اما هیچ تضمینی وجود ندارد. شاید او واقعیت را کشف کرده باشد و شاید مجموعهای از اتفاقات پراکنده را بر اساس حسادت، خشم و نیازش به یک روایت منسجم تبدیل کرده باشد.
همین تصمیم، نقطۀ قوت و در عین حال یکی از دشواریهای فیلم است. ریتم «سوختن» عمداً آرام است و لی چانگدونگ حاضر نیست برای حفظ تعلیق به الگوهای متعارف پناه ببرد. او میخواهد فیلمی بسازد که خودش آن را «فیلم معمایی بدون هیجان» مینامد؛ فیلمی که نه از الگوی معمول افزایش تنش پیروی میکند و نه قرار است در پایان، معما را به شکلی رضایتبخش حل کند. در بعضی بخشها این ساختار ممکن است بیش از حد حسابشده یا طولانی احساس شود و شبکۀ نشانهها حالتی بیشازحد طراحیشده پیدا کند. با این حال، همان نکتهای که گاهی حرکت فیلم را کند میکند، در نهایت به ماندگاری آن کمک میکند.
«سوختن» با تمام شدن روایتش تمام نمیشود. فیلم مجموعهای از پرسشها، تصویرها و جزئیات را در ذهن تماشاگر باقی میگذارد و او را وادار میکند بار دیگر به چیزهایی فکر کند که پیشتر دیده است. هر نشانه میتواند تعبیر دیگری پیدا کند و هر پاسخ، پرسش تازهای بسازد.
واکنش منتقدان
دیوید بوردول (Observations on Film Art)
لی چانگدونگ استاد تنظیم ریتم است و با حرکتی آرام و سنجیده میتواند، تقريباً بیآنکه تغییر مسیر روایت به چشم بیاید، یک درام رمانتیک را به نقدی بر سبک زندگی طبقۀ برخوردار و سپس به تریلری روانشناختی تبدیل کند. روایت، جز در چند نمای معنادار که بن از دور رقیبش را زیر نظر دارد، به آگاهی جونگسو محدود میماند و تماشاگر ناچار است همراه او نشانهها را دنبال کند. سکانسهای تعقیب بن و جستوجوی سرنخها حالوهوایی یادآور «سرگیجه» پیدا میکنند؛ بهخصوص از آنجا که فیلم مرز میان آنچه جونگسو کشف میکند و آنچه ممکن است در تخیل یا رؤیای او شکل گرفته باشد را کاملاً روشن نمیکند.
لی میتواند پیرنگی را که ابتدا بر سه و سپس بر دو شخصیت اصلی متمرکز است، بیش از دو ساعت و نیم با همان ریتم سنجیده پیش ببرد. فیلم تماشاگر را بهآرامی وارد زندگی روزمره و یکنواخت مردی منزوی میکند و بعد، با ورود دو شخصیت رازآلود، این نظم را برهم میزند؛ دو شخصیتی که رفتارشان برای جونگسو به معمایی حلناشدنی تبدیل میشود. ناپدید شدن ههمی در همین ساختار اهمیت پیدا میکند: بخشهایی از آنچه رخ داده است بیرون از دید ما باقی میماند و فیلم از تماشاگر میخواهد درست مانند جونگسو، خلأهای روایت را با استنباط و حدس پر کند. «سوختن» در تماشای نخست به اندازۀ «آفتاب پنهان» یا «شعر» تکاندهنده نیست، اما ابهام ساختار و جزئیات پنهانش آنقدر غنیاند که تماشای دوباره میتواند لایههای تازهای از فیلم را آشکار کند.
اندرو چان (Film Comment)
مدت نسبتاً طولانی فیلم به لی چانگدونگ اجازه میدهد تعارضها را آهسته شکل دهد، بیآنکه کشش روایی از میان برود. ریتم در ظاهر آرام و حتی سرگردان است، اما بعضی موتیفها بهتدریج حسی از خطری گریزناپذیر میسازند؛ تلفنی که پیوسته زنگ میخورد و نماهای طولانی از پشت سر شخصیتها، به نشانههایی از تهدید شبیهاند؛ تهدیدی مانند فیلمهای اسلشر، در حالی که معلوم نیست این خطر واقعاً وجود دارد، اگر هست، چه شکلی خواهد داشت یا اینکه اصلاً از راه خواهد رسید. با این همه، نزدیک ماندن فیلم به جونگسو به معنای تأیید خشم او نیست. «سوختن» حرارت این خشم مردانه را به تماشاگر منتقل میکند، اما در پی ارائۀ نوعی اطمینان اخلاقی نیست. همین امتناع، فیلم را نسبت به «آفتاب پنهان» و «شعر» سختگیرانهتر و از همدلی عاطفی آشکار آن دو اثر دورتر میکند. در این فیلم، سه شخصیت اصلی در نهایت همچون سایههایی در مدار یکدیگر باقی میمانند؛ حضوری نزدیک اما تا حدی دستنیافتنی.
تونی رینز (Sight and Sound)
اقتباس لی چانگدونگ از «سوزاندن انبار» هاروکی موراکامی صرفاً انتقال داستانی از ژاپن به کرۀ جنوبی نیست، بلکه نسبت میان شخصیت، تخیل و واقعیت را از نو میسازد. راوی اولشخص داستان موراکامی در فیلم به جونگسو تبدیل شده است؛ جوانی از خانوادهای کارگری و ازهمگسیخته که خشم پدر، تنگنای اقتصادی و موقعیت اجتماعیاش او را از جهان معلق و کمریشۀ بسیاری از شخصیتهای موراکامی دور میکند. لی با افزودن عناصری چون گربه، رابطۀ جنسی جونگسو و ههمی و احتمال قتلی که هرگز دیده نمیشود، ابهامهای داستان را به نشانههایی ملموستر تبدیل کرده است، بیآنکه هیچیک را به شاهدی قطعی برای حل معما بدل سازد. آنچه در این میان بیش از هر چیز شعلهور میشود، تخیل جونگسو است. وقتی بن از عادت خود به سوزاندن گلخانهها حرف میزند، جونگسو بهتدریج ههمی را با همان گلخانهها پیوند میدهد و سوءظنش بر پایۀ استعارهای شکل میگیرد که شاید هرگز معنایی را که او به آن نسبت میدهد نداشته باشد.
نظم سرد و تقريباً استریل خانۀ بن در برابر آشفتگی فضای زندگی جونگسو و ههمی قرار میگیرد و حسادت عاشقانه را با کینۀ طبقاتی درهم میآمیزد. نکتۀ تعیینکننده این است که تنها آتش واقعی فیلم را جونگسو روشن میکند. فندک بن سرانجام به دست نویسندۀ جوانی میافتد که فیلم پیشتر در تصویری فانتزی، او را در کودکی، برهنه مقابل گلخانهای در حال سوختن نشان داده بود؛ گویی استعارهای که بن در اختیارش گذاشته، چنان در تخیل جونگسو ریشه دوانده است که سرانجام خود او آن را به آتشی واقعی تبدیل میکند. از این منظر، «سوختن» به همان اندازه که معمایی دربارۀ بن است، فیلمی دربارۀ قدرت فریبندۀ داستانپردازی است؛ فرایندی که در آن تخیل میتواند خلأهای واقعیت را پر کند، سوءظن را به یقین بدل سازد و سرانجام مرز میان آنچه رخ داده و آنچه شخصیت ساخته است را از میان بردارد.
کوسوکه فوجیکی (Cinema Studies)
تغییراتی که «سوختن» در داستان موراکامی ایجاد میکند، ابهام را مستقیماً به جغرافیا، جنسیت و سیاست کرۀ معاصر پیوند میزنند. انتقال محل زندگی جونگسو به پاجو، در نزدیکی منطقۀ غیرنظامی میان دو کره، باعث میشود امر نادیدنی همزمان در دو سطح حضور داشته باشد: ههمی به شخصیتی بدل میشود که سرنوشتش از میدان دید جونگسو خارج است و کرۀ شمالی به نیرویی تبدیل میشود که حضورش بیشتر از طریق صدا، تبلیغات و احساس تهدید ادراک میشود تا تصویر مستقیم. تلفنهای بیپاسخ، صدای بلندگوهای تبلیغاتی، گربهای که مدتها دیده نمیشود و حتی داستان چاهی که وجودش قابلاثبات نیست، همگی مسئلۀ امر نادیدنی را به مرکز فیلم میآورند. این ساختار با نگاه مردانه هم ارتباط دارد. در نمای طولانی ابتدای فیلم، ههمی جونگسو را تشخیص میدهد، اما دوربین به حرکت جونگسو وابسته میماند و زن را از موقعیت ادراک مرد وارد روایت میکند.
ناپدید شدن ههمی این نظم را مختل میکند: شخصیتی که پیشتر موضوع میل، حسادت و رقابت دو مرد بود، از دسترس نگاه آنها بیرون میرود و دیگر نمیتوان با قطعیت دانست چه بر سرش آمده است. اینگونه، ابهام فیلم صرفاً شگردی برای ساختن معما نیست؛ محدودیت نگاه جونگسو را آشکار میکند و نشان میدهد خصومت او چگونه میتواند از ناتوانی یا امتناع از شناخت «دیگری» سرچشمه بگیرد؛ چه ههمی که از میدان دیدش ناپدید میشود و چه کرۀ شمالی که در آن سوی منطقۀ غیرنظامی حضوری نادیدنی دارد.
کوُن اونسون (Journal of Korean Society of Media and Arts)
قتل پایانی «سوختن» را میتوان گذار جونگسو از انفعال به کنش در دل نظمی دانست که با نابرابری ساختاری و مردانگیِ بهحاشیهراندهشده شکل گرفته است. هیستری در این خوانش نوعی ضدِ منطق است؛ واکنشی که دیگر از قواعد عقلانی آن جهانی پیروی نمیکند که سوژه را در موقعیت نابرابر قرار داده است. حتی اگر پایان را نه رخدادی عینی، بلکه بخشی از فرایند داستاننویسی جونگسو در نظر بگیریم، خشونت همچنان تجسم عملی خیال و جایگاه طبقاتی اوست. فرم معمایی فیلم خصومت طبقاتی را به رقابت و تعقیب میان دو شکل از مردانگی منتقل میکند و بن و جونگسو را در دو سوی این شکاف قرار میدهد. در این میان، ههمی که خود در موقعیت اقتصادی و شغلی متزلزلی قرار دارد، پیوسته از خلال نگاه و نیازهای روایی دو مرد تعریف میشود؛ جایگاه و معنای او با تغییر نسبتشان با یکدیگر دگرگون میشود، تا جایی که با ناپدید شدنش، غیاب او به مرکز ثقل روایت بدل میشود.
بیلگه ابیری (The Village Voice)
فضای «سوختن» چنان از اضطراب انباشته شده است که گویی بحرانی بسیار بزرگتر از مثلث میان جونگسو، ههمی و بن در راه است. حضور دونالد ترامپ در تلویزیون، نزدیکی مرز کرۀ شمالی، پرندگان ناآرام و تنش آرام اما مداوم میان شخصیتها، جهان فیلم را در آستانۀ انفجار نگه میدارند. در مرکز این جهان، جونگسو جوانی عاشقپیشه و سرگردان است و بن تقريباً تجسم هر چیزی است که او از آن محروم مانده است: ثروت، آسودگی، اعتمادبهنفس و آزادی از اجبار کار. برای بن، پول فقط امکان تملک فراهم نمیکند؛ به او اجازه میدهد با زندگی همچون بازیای بیپیامد رفتار کند. در سوی دیگر، پیشینۀ خشم پدر جونگسو نشان میدهد خشونتی که در او شکل میگیرد، ریشهای صرفاً فردی ندارد و با تاریخ خانوادگی و موقعیت طبقاتیاش درهمتنیده است. قدرت فیلم در انباشت همین جزئیات کوچک است، هرچند پایان به اندازۀ مسیر رسیدن به آن قانعکننده نیست. خشونت نهایی نه معما را حل میکند و نه ابهامهای پیشین را به نتیجهای ناگزیر میرساند؛ حتی میتوان آن را راهی نسبتاً آسان برای بستن روایتی دانست که تا آن لحظه با ظرافت از قطعیت گریخته بود.
کیم یونگجین (Cine21)
«سوختن» در مسیر فیلمسازی لی چانگدونگ نشانۀ تغییری مهم و محسوس است. این بار تصویر صرفاً در خدمت روایت و استعارههای آن قرار نمیگیرد، بلکه پیوسته قطعیت آنها را برهم میزند. فیلم از همان نمای ابتدایی این بازی را شروع میکند: قاب دری را پیش چشم میگذارد و انتظار ورود یا خروج کسی را ایجاد میکند، اما جونگسو از جایی دیگر وارد تصویر میشود. این منحرف کردن انتظار تماشاگر به راهبردی برای کل فیلم تبدیل میشود. شخصیتها با کلماتشان مدعی وجود یا نبود چیزهایی مانند گربه، چاه و گلخانهای میشوند که شاید سوخته باشد، اما وقتی نوبت به تصویر میرسد، سینما از ارائۀ مدرکی قطعی سر باز میزند. به این ترتیب، آنچه دیده میشود لزوماً استعارههای روایت را اثبات نمیکند و گاه حتی اعتبار آنها را از میان میبرد. این نسبت میان تصویر و معنا در رقص ههمی هنگام غروب به تکامل میرسد. رقصهای قبلی او همواره برای کسی اجرا میشدند؛ برای جلب مشتری یا سرگرم کردن دوستان بن. این بار اما بدنش دیگر در خدمت نگاه دیگران نیست و مطابق تلاطم درونی خودش حرکت میکند. زیبایی صحنه درست از همین رهایی میآید؛ حرکات ههمی شاید حامل معنایی روشن نباشند، اما برای لحظهای او را از اجبار دائمی معنا بخشیدن به زندگیاش آزاد میکنند. «سوختن» از همین راه جوانانش را نه با ترحم، بلکه با نوعی همدلی تصویر میکند. استعارهها در سطح روایت حلنشده باقی میمانند، در حالی که تصاویر، بینیاز از توضیح نهایی، در حافظۀ تماشاگر دوام میآورند.