داستان کوتاه «پلنگ» نوشته هرمز شهدادی

داستان کوتاه «پلنگ» نوشته هرمز شهدادی
اوایل دهۀ ۴۰، هوشنگ گلشیری و همفکرانش برای طرح دیدگاه‌های نوگرایانۀ خود در مقابل جریانات ادبی و سنت‌گرای انجمن شعر صائب در اصفهان، سلسله‌جلساتی را تشکیل دادند که بعدها «جُنگ اصفهان» از دل آن درآمد و بسیاری از نویسندگان و نظریه‌پردازان ادبی دهۀ چهل و پنجاه ایران در همکاری با این جُنگ معرفی شدند. هرمز شهدادی از جمله نویسندگانی است که هرچند آثارش در «جُنگ اصفهان» به چاپ نرسید، همواره از لحاظ گرایش‌های فکری و زیبایی‌شناختی پیوندی نزدیک با نویسندگان این جُنگ داشت.
شهدادی با شعر و نقد ادبی و ترجمه شروع کرد و در سال ۱۳۵۵ مجموعۀ «یک قصۀ قدیمی» را منتشر ساخت؛ هشت داستان کوتاه که حدیث نفس مالیخولیایی انسان‌هایی روان‌پریش بود که با تغییرات جوی و تحت هدایت توهمات خود مرتکب قتل می‌شوند.
شهدادی بعد از آن، در سال ۱۳۵۷، رمان جاه‌طلبانه و کم‌نظیر «شب هول» را منتشر کرد که در بحبوحۀ انقلاب کمتر دیده شد؛ رمانی درخشان که روایت یک شبانه‌روز است با دو قهرمان اصلی. رمانی که در جاده رقم می‌خورد و پر است از انواع فلش‌بک‌های قهرمان‌ها به ریشه‌های شر در تاریخ ایران. شهدادی در این رمان، با قرار دادن بخشی از تاریخ روشنفکری ایران بر زمینۀ داستانی‌اش، به ارزیابی نقش روشنفکران در دوره‌های مختلف تاریخ معاصر می‌پردازد.
شهدادی در «شب هول» ساختار خطی و مرسوم رمان‌نویسی زمانه‌اش را کنار می‌گذارد و با بینشی تأثیرپذیرفته از نویسندگان «رمان نو»، با نگاهی انتقادی و گره‌خورده با تاریخ، داستان خود را بر بستری که هم واقعی است و هم ریشه در رؤیا و اسطوره دارد، می‌گستراند.
هرمز شهدادی بعد از انقلاب به آمریکا مهاجرت کرد و دیگر نه‌تنها مطلب یا داستانی جدید از او منتشر نشد، که مجموعه‌داستان‌های کوتاهش و رمان «شب هول» نیز دیگر تجدید چاپ نشدند.

داستان کوتاه «پلنگ»

من چهره‌اش را ندیده‌ام. می‌دانم قد بلند است. دست‌های پهن دارد. چهارشانه است، عضلانی است. راه که می‌رود حالتی شبیه جهیدن دارد و گاهی آوازی زمزمه می‌کند. گاهی کلماتی زیر لب می‌گوید. روزها تا ظهر می‌خوابد، حوالی غروب از جا برمی‌خیزد. از خانه بیرون می‌آید. کوچۀ خاکی را طی می‌کند. از بقالی سر کوچه دو بسته سیگار اشنو می‌خرد. بازمی‌گردد. به زیرزمین می‌رود. روی تخت چوبی دراز می‌کشد. سیگار می‌کشد.

برادرش حقوق بازنشستگی‌اش را می‌گیرد. قبول کرده است در خانه‌اش به او جا بدهد. از حقوقی که می‌گیرد، اجاره را کسر می‌کند. آنچه می‌ماند هزینۀ خورد و خوراک اوست. گاهی آبگوشت، گاهی نان و پنیر و ماست. اگر برنج گران نباشد، هفته‌ای یک یا دو بار بشقابی دمپختک با پیاز. پیاز را دوست دارد.

خواهرهایش نپذیرفته‌اند برود خانه‌شان. شوهرهایشان گفته‌اند که از او خوششان نمی‌آید. مادرش هم که دو سال پیش مُرد و وصیتی در این باره نکرد.

برادر بزرگ و برادر میانی توافق کردند که برادر کوچک‌تر، نزد برادر میانی باشد. هرچند برادر میانی سه دختر بزرگ در خانه دارد. دخترها هم دوست دارند در خانه سر و پا برهنه راه بروند. برادر میانی گفته بود؛ درست است که ابوالفضل برادر من است، اما هرچه باشد مرد است، ده سالی است که دستش به زن نرسیده است. دخترهای من هم همه از پانزده‌سالگی گذشته‌اند. دیدن بدن لخت آنان پدرشان را هم ممکن است تحریک کند. برادر بزرگ که حرفش حجت است، بر سر برادر میانی فریاد زده بود. گفته بود این زبان‌بسته، روزی که دورانش بود به زن و دختر مردم نگاه نمی‌کرد، چه برسد به حالا که سی‌وپنج‌ساله است و مریض، آن هم به دختربچه‌های برادرش، خجالت نمی‌کشی و از این حرف‌ها. برادر میانی گفته بود خرجش زیاد است. من فقط یک کارمند جزء‌ام. نمی‌توانم بار سنگین چهار سر عائله‌ام را بکشم، خرج او را هم بدهم. خواهر کوچک‌تر پادرمیانی کرده بود، گفته بود مگر حقوق بازنشستگی نمی‌گیرد؟ حقوقش نه‌تنها کفاف مخارجش را می‌دهد، بلکه مقداری هم زیاد می‌آید. بالاخره قبول کرده بودند.

برادر میانی زیرزمین خانه‌اش را خالی کرده بود. فقط چند خرت‌وپرت کوچک در گوشه‌اش باقی گذاشته بود. تخت چوبی کهنه‌ای خریدند. چراغ سه‌فتیله‌ای، لحاف و تشک خودش را هم آوردند. زن برادر میانی زیرزمین را آب و جارو کرد. ابوالفضل هم پذیرفت. برادرها و خواهرها فراموشش کردند. حتی برادر میانی، حتی دخترهای او که اوایل کج‌خلقی می‌کردند. می‌گفتند از چشم‌های ابوالفضل خوششان نمی‌آید. چشم‌های او سبزند. سبزی که تندی آن‌ها ناراحت‌کننده است. جز یکی، بقیۀ دخترها هیچ‌گاه عمو خطابش نمی‌کردند. همان‌طور که بچه‌های برادرهای دیگر. می‌دانم ابوالفضل توقعی ندارد. برایش تفاوتی نمی‌کند او را دایی یا عمو یا ابوالفضل بخوانند. فقط کنجکاوی دیگران آزارش می‌دهد و عصمت، کوچک‌ترین دختر برادر میانی علاوه بر آنکه زیباست، کنجکاو هم هست. موی بلند دارد که می‌بافد. دماغ قلمی دارد. چشم‌هایش سیاه و بادامی‌اند. صورتش بیضی است، وقتی می‌خندد گوشۀ لب‌هایش چال می‌افتد، شانزده‌ساله است. هم درس خوب می‌خواند هم آواز. بیشتر رُفت و روب خانه مرا هم او می‌کند. با اینکه قدش بلند نیست، خوش‌اندام است. حسنش حوصلۀ اوست، عیبش کنجکاوی او. ابوالفضل را که به زیرزمین آوردند او با دقت تمام براندازش می‌کرد. روزهای اول حتی حرکات ابوالفضل را می‌پایید. بعد هم که بودن ابوالفضل در خانه عادی شد، عصمت گاه‌وبیگاه لب حوض می‌نشست. از آنجا می‌شود پنجرۀ کوچک زیرزمین را دید، عصمت از پنجره به ابوالفضل که روی تختش مچاله شده بود، خیره می‌شد. غذای ابوالفضل را هم او می‌آورد. گاهی هم لیوان آبی. قوطی کبریتی.

اولین بار هم عصمت بود که هول کرد. دو سه هفته‌ای از آمدن ابوالفضل می‌گذشت. غروب ابوالفضل را دید که برخلاف همیشه از تخت به زیر آمده است و در زیرزمین کوچک راه می‌رود. سرش را به دیوار می‌کوبد. پیاپی سیگار می‌کشد. لرز می‌کند. دندان‌هایش محکم به هم می‌خورد.

عصمت دویده بود به مادرش گفته بود که ابوالفضل حالش به هم خورده. مادرش آمده بود از پنجره دیده بود و داد زده بود؛ سید ناراحتی؟ ابوالفضل نشنیده بود یا خودش را به نشنیدن زده بود. زن از دو پلۀ زیرزمین پایین آمده بود. دوباره حرفش را تکرار کرده بود. ابوالفضل فقط سرش را بالا کرده بود. کف دهانش یا شاید حالت چشم‌هایش زن را ترسانده بود. دست عصمت را گرفته بود و رفته بودند بالا. باز هم عصمت بود که همان شب از پشت پنجرۀ زیرزمین دیده بود که ابوالفضل با کهنه جلوی دهانش را می‌گیرد. دندان‌هایش را به لب زیرین فرو می‌کند و می‌کوشد تا فریاد نزند. و بالاخره فریاد می‌زند…

شب که برادر میانی آمده بود، زنش ماجرا را گفته بود. برادر میانی عصبانی از پله پایین آمده بود. گفته بود سید اگر حالت به هم بخورد به دیگران مربوط نیست. من زن و بچه‌ام را دوست دارم. دلم نمی‌خواهد دردسری برایشان درست شود، بچه عصری هول کرده. سعی کن مرد باشی و خودت را نگه داری. می‌دانی که من نمی‌میرم و از سر کار برمی‌گردم. صبر کن خودم بیایم. حالا اگر دلت می‌خواهد ببرمت دکتر. ابوالفضل هیچ نگفته بود. سرش را تکان داده بود. برادر میانی شانه‌هایش را بالا انداخته بود. رفته بود. چهار پنج هفته بعد هم باز عصمت فهمید. این بار دیگر مادرش را صدا نکرد. آمد روی پلۀ زیرزمین نشست. آهسته گفت عمو دارد دوباره حالت به هم می‌خورد. می‌خواهی چیزی برایت بیاورم. ابوالفضل با دست اشاره کرده بود. عصمت فهمیده بود که یعنی نه، برو. رفته بود.

هر ماه یک یا دو شب همین برنامه است. از بعدازظهر شروع می‌شود. اضطرابی که تدریجاً زیاد می‌شود. التهاب و ضربان نبضی که اندک‌اندک تند می‌شود. تنگی نفس، سردرد، لرزهای پی‌درپی، عرق سرد بر تیرۀ پشت و پیشانی، احساس خفقان که هر لحظه افزایش می‌یابد. تا نیمه‌شب، تا هنگامی که ماه درست در میانۀ آسمان است.

من که نباید سخن بگویم، توان نگفتن ندارم، این پرده‌دری نیست. نیروی سکوت کردن ندارم.

پدرش پیشنماز مسجدی کوچک بود. به دست خود امامزاده‌ای در دهی دورافتاده ساخت. می‌گفت ابوالفضل یک معصوم به تمام معنی است. درست است که نماز نمی‌خواند. از قرآن و دعا هم چیزی سرش نمی‌شود. نسبت به ادای دیگر فرایض مذهبی هم بی‌اعتناست. اما به‌هرحال یک معصوم است. معصوم. چشم‌های سبزش. خودش بزرگ است اما به پاکی و دست‌نخوردگی بچه‌هاست.

مادرش زنی یک‌چشم بود، با آنکه نماز بسیار می‌خواند از امور دنیایی غافل نبود. می‌گفت که ابوالفضل درخت بی‌بار و برگ باغ من است و نه کاربلد است نه دلش می‌خواهد یاد بگیرد. مفت می‌خورد، ول می‌گردد. فایده‌اش چیست؟ برادرهاش همه درسی خواندند و کاره‌ای شدند. احمد پسر بزرگم کارمند شد. زن گرفت. خانه خرید. اکبر هم کارمند شد. او هم زن گرفت. او هم خانه خرید. بچه‌های هر دوشان حالا به دبیرستان می‌روند. دخترها هم شوهرهای حسابی کردند. اما ابوالفضل. تا وقتی در ده بودیم سر و کارش با گوسفند و بز و گل و گیاه بود. وقتی به شهر آمدیم، نیامد. در ده ماند. رعیت‌ها به او می‌گفتند مولای کوه. تا بیست‌وسه یا چهار سالگی در ده بود. ما دورادور مراقبش بودیم. خرج زیادی روی دستمان نمی‌گذاشت. نان خشک و گندم و نخود سبز می‌خورد. بالاخره برادر بزرگش تاب نیاورد، رفت و دستش را گرفت. بردش مرکز سپردش به سربازخانه. یکی از افسرها به گماشتگی قبولش کرد. رفتار آرامش افسر را واداشت دستش را در ژاندارمری بند کند. هنوز ده سال از خدمتش نگذشته بود که آن واقعه پیش آمد. به گوش فرمانده‌اش سیلی می‌زند. سی‌وسه چهار ساله بازنشسته‌اش کردند. صدقه‌سر آن افسر حالا این چندرغاز حقوق بازنشستگی را دارد. قسمت نبود ابوالفضل آدم‌حسابی از آب درآید…

برادر بزرگ‌ترش منطقی است و می‌گوید ابوالفضل هیچ عیبی نداشت و ندارد. فقط و فقط تنبل است، تنبلی بد مرضی است. از آدم یک حیوان می‌سازد. ابوالفضل دوست ندارد کار کند. همین، حتی ماجرای سیلی زدن به گوش فرمانده و بازنشسته شدن هم سر همین بوده. فرمانده بیچاره دستور می‌دهد. مأموریت می‌دهد. ابوالفضل‌خان هم حاضر نیست برود. حق داشتند بازنشسته‌اش کنند. حالا هم مثل کرم می‌خورد و می‌خوابد و دفع می‌کند تا بمیرد.

برادر بزرگش عصبانی است. فریاد می‌زند که اگر برادرم نبود، اگر سید بود، اگر دلم نمی‌سوخت و رضای خدا را در نظر نداشتم. اگر از روز محشر نمی‌ترسیدم. به عزت زینب کبری قسم یک‌راست می‌بردمش دارالمجانی.

حالا من هم می‌گویم که ضعف جسمانی ابوالفضل مرا به امان می‌آورد. اوایل این‌طور نبود. آب و هوای کوهستان آدم را سالم بار می‌آورد. ابوالفضل سالم بود. اما ظرفیت جسم تا اندازه‌ای است و از این مظروف گریزی نیست.

فقط دو شب در هر ماه. نمی‌دانم دقیقاً چه شب‌هایی. اگر به نشانه‌های طبیعت اعتماد کنم آن شب‌ها که ماه بدر است.

نوزده یا بیست‌ساله بود که این را فهمید. چون از ظهر می‌گذرد، اضطراب دمادم فزونی می‌گیرد. تپش قلب زیاد می‌شود. عرق بر پشت و پیشانی‌اش می‌جوشد، چشمانش بیشتر می‌بیند. گوشش بیشتر می‌شنود. و آنگاه هستی هر که هست از هستی اوست. بودن هر که باشد از بودن او باشد.[۱] حواس، بوتۀ آمیزش اضداد است. نه زشتی هست نه زیبایی، نه بودنی که نابوده باشد، نه بوده‌ای که نابوده نباشد. تن پارۀ هستی است، تنی نیست و هر نیستی‌ای هست، رنج‌ها همه شادی‌های تن است، شادی‌ها همه رنج تن. این پارۀ پوست و گوشت و استخوان آینه‌ای است که جهان را بازمی‌نماید. این چشم‌های سبز بصیر.

ابوالفضل دیگر نمی‌توانست جایی بماند. راه می‌رفت. کوچه‌به‌کوچه، ده را زیر پا می‌گذاشت، به دیوارها تکیه می‌داد. سر به سنگ می‌کوبید. به هرچه در اطرافش بود خیره می‌شد. می‌دوید، و اندک‌اندک و همراه با تاریک شدن هوا از ده بیرون می‌آمد. از کوره‌راه میان درۀ کناری ده می‌گذشت. به بلندی کوه‌ها می‌رفت و از قله‌ها…

گفتم که نباید بگویم. ریشخندم می‌کنید. چون ماه به میان آسمان می‌رسید ابوالفضل دگرگون می‌شد. ابوالفضل پس از آن دیگر ابوالفضل سر شب نبود. اصلاً ابوالفضل نبود. نه، ابوالفضل نبود، نبود.

حواس‌پرتی یک زن خانه‌دار یا اتفاقی کوچک مثل افتادن جرقه‌ای در انبار گندم هم می‌توانند سبب آتش‌سوزی در روستاها باشند. بدگمانی شوهر می‌تواند علت خودکشی یک زن باشد. در کوهستان‌ها گرگ زیاد است، اغلب هم گرسنه‌اند. معلوم است که دریده شدن چند گوسفند یا گم شدن طفلی نوزاد کار این حیوان وحشی است. به ابوالفضل چه ربطی دارد که هر ماه دو یا سه زن در روستایی که تا ده او دست‌کم شش یا هفت فرسنگ فاصله دارد می‌میرند؟ آن هم لخت، اغلب آرایش‌کرده، اغلب به پشت دراز کشیده. اغلب کنار چشمه یا قنات. آیا اگر دختری جوان شبانگاه عریان به امامزاده برود، خود را از معجر امامزاده حلق‌آویز کند به ابوالفضل ربطی دارد؟
حالا هم یقین دارم که فردا در این خانه جنجالی برپاست، عصمت دستش را به سیم برق گرفته است و خودش را کشته است. باز هم تکرار می‌کنم به ابوالفضل چه ربطی دارد؟ باور کنید حتی در چشم‌های درشت و سیاه این دختر جوان من چهره‌اش را ندیده‌ام. می‌دانم قد بلند است، دست‌های پهن دارد. چهارشانه است. عضلانی است…

هرمز شهدادی

از کتاب «یک قصهٔ قدیمی»، انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۵۵


[۱] اصل جمله با واو عطف. از شیخ شهاب‌الدین سهروردی است.

Latest

Read More

Comments

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید

thirteen − 2 =

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.