زندگی شهری؛ داستانی از دونالد بارتلمی

زندگی شهری؛ داستانی از دونالد بارتلمی

۱

السا و رامونا وارد شهر تودرتو شدند. بی‌دردسر آپارتمانی پیدا کردند؛ چند اتاق در خیابان پورتر. پرده‌ها آویزان شد. خرت‌وپرت‌های کاغذی و رنگارنگ یک مغازۀ ژاپنی، این‌طرف و آن‌طرف خانه گذاشته شد.

— بهتره به چارلز بگی تا وقتی همه‌چی مرتب نشده، نیاد دیدنمون.

رامونا پیش خودش فکر کرد: اصلاً دلم نمی‌خواد بیاد. با السا می‌رن تو یه اتاق و در رو می‌بندن. منم باید اون بیرون بشینم و اخبار اقتصادی بخونم: «بریتانیا محدودیت‌های اقتصادی را بررسی می‌کند»، «جهش نرخ اوراق قرضه در راه است.» زمان می‌گذره. بعد دوتایی میان بیرون، جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. السا قهوه درست می‌کنه. چارلز از اون قمقمۀ تختِ نقره‌ای‌اش تو قهوه‌ها برندی می‌ریزه. بعد همه‌مون اون قهوۀ برندی‌دار رو می‌خوریم. اَه!

— دفتر تلفن‌ها رو کجا بذاریم؟

— بذارشون همون‌جا، بغلِ تلفن.

السا و رامونا به مغازۀ گیاهان دو دلاری رفتند. مردی بیرون مغازه ایستاده بود و پر طاووس را تکی می‌فروخت. السا و رامونا چند گیاه آویز در گلدان‌های پلاستیکی سفید خریدند. صاحب مغازه گلدان‌ها را در پاکت‌های کاغذی قهوه‌ای گذاشت.

— دخترا، یه روز در میون بهشون آب بدین. مرطوب نگهشون دارین.

— حتماً.

السا تأملی مالیخولیایی دربارهٔ زندگی بر زبان آورد: هی داره تندتر و تندتر می‌گذره! رامونا گفت: خیلی سخته!

چارلز در شهری دیگر سِمتی با مسئولیت‌های بیشتر گرفت.

— می‌تونم بعضی آخرهفته‌ها بیام.

— این کارِت واقعیه؟

— معلومه که هست، السا. تو که فکر نمی‌کنی دارم گولت می‌زنم، نه؟

کت‌وشلواری به رنگ خاکستری بسیار تیره، یا شاید هم کاملاً مشکی پوشیده بود و سبیلش را هم تراشیده بود.

— با این تیپ و لباس نمی‌شد سبیل گذاشت.

رامونا صدای هق‌هق السا را از اتاق‌خواب پشتی می‌شنید. فکر کنم باید باهاش همدردی کنم. اما نمی‌کنم.

۲

رامونا نامۀ زیر را از چارلز دریافت کرد:

رامونای عزیز،

ممنونم رامونا، بابت نامۀ جالب و عجیبت. درست است که وقت‌هایی که می‌آیم دیدن السا، متوجه می‌شوم آنجا، در اتاق نشیمن نشسته‌ای. بارها در ذهنم نکاتی دربارۀ ظاهرت یادداشت کرده‌ام، ظاهری که به نظرم به‌هیچ‌وجه از ظاهر السا کمتر نیست. سلیقه‌ات در لباس پوشیدن هم واکنش قابل‌توجهی در من برمی‌انگیزد. ران‌هایت هم از چشمم دور نمانده‌اند. اما مشکل اینجاست که وقتی دو دختر با هم زندگی می‌کنند، آدم باید یکی‌شان را انتخاب کند. در جامعۀ ما نمی‌شود هر دو را با هم داشت. این ممنوعیت را هم بیشتر خود شما دخترها اعمال می‌کنید، در کنار خانم‌های مسن‌تر که اگر راستش معلوم می‌شد احتمالاً اصلاً برایشان مهم نیست، اما با این حال حس می‌کنند که به‌هرحال جایی باید موازین حفظ شوند. من السا را دارم، پس نمی‌توانم تو را داشته باشم. (می‌دانم یک بحث فلسفی دربارۀ «بودن» و «داشتن» وجود دارد، اما حالا نمی‌توانم راجع به آن حرف بزنم چون به‌خاطر فشارهای مأموریت جدیدم کمی عجله دارم.) پس فعلاً وضعیت از این قرار است، رامونای بی‌نظیر. موضع فعلی ما همین است. البته آینده ممکن است متفاوت باشد. که کم هم پیش نمی‌آید این‌طور شود.

با عجله،

چارلز

— چی داری می‌خونی؟

— اوه، هیچی، یه نامه‌ست.

— از طرف کیه؟

— اوه، از طرف یکی از آشناها.

— کی؟

— اوه، هیچ‌کس.

— آها.

پدر و مادر رامونا از مونتانا به شهر آمدند. پدر لاغراندام رامونا، با کت‌وشلواری رسمی و یک کلاه کابویی سفید، در پیاده‌روی خیابان پورتر ایستاده بود و ماشینش را می‌پایید. مدتی از روی پله‌های خانه پایید، بعد کمی از توی پیاده‌رو پاییدش و بعد دوباره از روی پله‌ها. مادر رامونا داخل چمدان‌ها دنبال هدیه‌ای می‌گشت که آورده بود.

— مامان! واقعاً لازم نبود همچین هدیۀ گرون‌قیمتی برام بیاری!

— اوه، اون‌قدرها هم گرون نبود. می‌خواستیم برای آپارتمان جدیدت یه چیزی داشته باشی.

— یه گراور اصل از رنه ماگریت!

— خب، خیلی که بزرگ نیست. یه تابلوی کوچیکه.

هر وقت نامه‌ای از خانۀ پدری‌اش در مونتانا برایش فرستاده می‌شد، پاکت نامه از قبل باز شده بود و رویش نوشته بودند: «اوه! اشتباهی باز شد!» اما رامونا با خیره شدن به گراور زیبای تازه‌شان از ماگریت — تصویر درختی که یک هلال ماه از دلش درآورده بودند — این موضوع را به‌کل فراموش کرد.

— فوق‌العاده قشنگه! کجا آویزونش کنیم؟

— رو دیوار چطوره؟

۳

در دانشگاه، دو دختر در دانشکدۀ حقوق ثبت‌نام کردند.

السا گفت: شنیدم دانشکدۀ حقوق خیلی سخته، اما این همون چیزیه که ما می‌خوایم؛ یه چالش سخت.

رئیس دانشکده خاطرنشان کرد: شما دو نفر تنها دخترهایی هستید که تا به حال تو دانشکدۀ حقوق ما پذیرفته شده‌اید. ما اینجا بیشتر مردها رو داریم. و یه چندتایی هم خارجی. حالا می‌خوام سه تا نکته بهتون بگم که باید حواستون بهشون باشه: (۱) سعی نکنید خیلی سریع جلو برید. (۲) لباس‌های ساده بپوشید. (۳) جزوه‌هاتون رو تمیز نگه دارید. و اگه بشنوم صدای «یو هو» توی حیاط دانشکده پیچیده، همون لحظه اخراجتون می‌کنم. ما تو این دانشکده از این کلمات استفاده نمی‌کنیم.

رامونا زیر لب گفت: من همون چیزایی که از قبل می‌دونم رو دوست دارم.

دخترها، سرخوش از ثبت‌نام، پرسه‌زنان بیرون رفتند تا لذت‌های خیابان پاسکین را هم مزه کنند. در این مدت، بیشتر از هر زمان دیگری به هم نزدیک شده بودند. البته نمی‌خواستند بیش از حد به هم نزدیک شوند. از اینکه بیش از حد به هم نزدیک شوند می‌ترسیدند.

السا با ژاک آشنا شد. ژاک عمیقاً درگیر «مبارزه» بود.

— این مبارزه دقیقاً سر چیه، ژاک؟

— خدای من، السا، چشم‌هات! تا حالا این ته‌رنگِ قهوه‌ایِ خاکی رو تو چشم هیچ‌کس ندیده بودم. هیچ‌وقت.

ژاک السا را به یک رستوران مکزیکی برد. السا تکه‌ای از cabrito con queso (گوشت بزغاله با پنیر) برید.

— فکرش رو بکن، این غذا یه روزی یه بزغاله بوده!

السا، رامونا و ژاک به سپیده‌دمی که داشت از روی گلدان‌های آویز بالا می‌آمد نگاه می‌کردند. الگوهای نور نقره‌ای و از این جور چیزها.

— نمی‌ترسی چارلز یهو سرزده بیاد اینجا و ما رو با هم ببینه؟

— چارلز تو کلیولنده. تازه‌اش هم، می‌گم تو با رامونا بودی. السا ریز خندید.

رامونا زد زیر گریه.

السا و ژاک سعی کردند رامونا را دلداری بدهند.

— چرا از این تورهای تخفیف‌دار ۲۱ روزه برای سفر به مناطق حفاظت‌شدۀ طبیعی نمی‌گیری؟

— اگه برم منطقۀ حفاظت‌شدۀ طبیعی، اونجا هم چیزی جز یه باتلاق وحشتناک از آب درنمیاد!

رامونا با خودش فکر کرد: با السا می‌رن تو یه اتاق و در رو می‌بندن. زمان می‌گذره. بعد دوتایی میان بیرون، جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. بعد هم قهوه. اَه!

۴

چارلز در کلیولند.

«سفیدی»

«شک‌گرایی حیاتی»

چارلز در سلسله‌مراتب کلیولند خیلی سریع پیشرفت کرد. آن وضعیتی که گاهی پیش می‌آید و مدیران از سوی زیردستانِ بااستعدادشان احساس خطر می‌کنند و به‌جای سپردن مسئولیت‌های واقعاً مهم، آن‌ها را به بخش‌های راکد تبعید می‌کنند تا پتانسیل انسانی‌شان هدر برود، در مورد چارلز اتفاق نیفتاد. قلب فداکارش او را به بالاترین سطوح رساند.

این چارلز بود که اشاره کرد برخی عملیات‌ها «زمانی که کلیساهای جامع سفید بودند» با کارایی بیشتری انجام می‌شدند، و به‌مرور زمان کل ساختار کلیولند حول محور ایده‌های او سازماندهی شد: «سفیدی»، «شک‌گرایی حیاتی».

دو مرد چارلز را روی زمین نگه داشتند و نفر سوم سوزنی در باسنش فرو کرد.

او در اتاقی کم‌وبیش آشنا به هوش آمد.

از شخص پرستارمانندی که در پاسخ به زنگش ظاهر شده بود پرسید: من کجام؟

آن موجود گفت: خیابان پورتر. مادمازل رامونا به‌زودی میان دیدنتون. تو این فاصله، یه کم از این آب‌پرتقال بخورید.

چارلز با خودش فکر کرد: خب، راستش نمی‌تونم جربزه و کاردانی این دختر نترس رو تحسین نکنم؛ دختری که اون‌قدر من رو می‌خواست که کل این ماجرا رو مهندسی کرد: ربودن من از کلیولند و انتقالم به این اتاق‌های دوست‌داشتنی، همون جایی که یه زمانی السای زیبا ازم پذیرایی می‌کرد. و حالا باید ببینم آیا اون «مفاهیم کلیدی‌ام» می‌تونن من رو از این «مخمصه» نجات بدن یا نه، چون واقعاً هم «مخمصه» است. نباید اون نامه رو می‌نوشتم. شاید باید یه نامۀ دیگه بنویسم؟ یه نامۀ تکمیلی؟

چارلز در ذهنش نامه‌ای برای رامونا تنظیم کرد:

رامونای عزیز،

حالا که برگشته‌ام به خانۀ تو، و با این پابندهای فولادی به این تخت بسته شده‌ام، می‌فهمم که شاید نامۀ قبلی‌ام به تو، جای سوءتعبیر داشته و غیره و غیره…

السا وارد اتاق شد و چارلز را دید که به تخت بسته شده است.

— این کار خلاف قانونه!

— بشین السا. فقط چون دانشجوی حقوقی فکر می‌کنی باید همه‌جا حاکمیت قانون رو اعلام کنی. اما بعضی چیزها اصلاً ربطی به قانون ندارن. بعضی چیزها به قلب مربوط می‌شن. همون قلبی که نماد و نشان بزرگ ما بود، زمانی که کلیساهای جامع سفید بودند.

السا گفت: — نگران رامونام. تو کلاس‌ها غیبت می‌کنه. تازه، داره قانون رو هم به مسخره می‌گیره.

— شوخی می‌کنه؟

— طعنه می‌زنه. حالا هم این اقدام فراقانونی. حبس تو.

چارلز و السا از پنجره به بیرون، به آن روز خوب، نگاه کردند.

— اون آبی آسمون رو ببین. چقدر فوق‌العاده‌ست. اونم بعد اون همه روزهای خاکستری که داشتیم.

۵

السا و رامونا با لباس‌خواب داشتند تلویزیون «موتورولا» تماشا می‌کردند.

السا پرسید: دیگه چی داره؟

رامونا نگاهی به روزنامه انداخت.

— کانال ۷ جانی آلگرو رو داره با جرج رافت و نینا فوش. کانال ۹ جانی اَنجل با جرج رافت و کلر ترِور. کانال ۱۱ جانی آپولو با تایرون پاور و دوروتی لَمور. کانال ۱۳ جانی کانچو با فرانک سیناترا و فیلیس کرک. کانال ۲ جانی دارک با تونی کرتیس و پایپر لوری. کانال ۴ جانی ایگر با رابرت تیلور و لانا ترنر. کانال ۵ جانی اُکلاک با دیک پاول و اولین کیز. کانال ۳۱ هم جانی ترابل رو داره با استوارت ویتمن و اتل بریمور.

— این یکی که داریم می‌بینیم چیه؟

— ساعت چنده؟

— یازده و سی‌وپنج دقیقه.

— جانی گیتار با جوان کرافورد و استرلینگ هایدن.

۶

ژاک، السا، چارلز و رامونا توی مراسم «رقص خورشید» در یک ردیف کنار هم نشسته بودند. ژاک کنار السا نشسته بود و چارلز کنار رامونا. البته چارلز کنار السا هم بود، اما بدنش را بیشتر به سمت رامونا متمایل کرده بود. سخت می‌شد فهمید چه نیتی داشت. دست‌هایش را توی جیبش نگه داشته بود.

— اوضاع مبارزه چطور پیش می‌ره، ژاک؟

— راستش خیلی خوب. از «بیانیۀ رای[۱]» به این طرف، صدها و صدها عضو جدید جمع کردیم.

السا از جلوی چارلز به سمت رامونا خم شد تا چیزی بگوید:

— به گلدون‌ها آب دادی؟

رقصنده‌های خورشید داشتند با دسته‌های گندم به زمین می‌کوبیدند.

رامونا پرسید: حالا این کار قراره باعث بشه خورشید بتابه یا چی؟

— اوه، فکر کنم این کار بیشتر یه جور… ادای احترام به خورشیده. گمون نکنم قرار باشه باعث بشه خورشید کاری بکنه.

السا از جا بلند شد.

— این کار خلاف قانونه!

— بشین السا.

السا حامله شد.

۷

— این مرد جوان، مردی که هرچند فقط هجده سال دارد…

صحنۀ یک عروسی بزرگ.

چارلز کلیسا را اندازه می‌گیرد.

السا و ژاک، زیر بمباران گل‌ها.

پدرها و مادرها سوار بر قطار شهری.

کشیش دست‌هایش را بالا می‌برد.

تخلیۀ اتاق مقدسات کلیسا: تهدید بمب‌گذاری.

لیموزین‌های مشکی با روبان‌هایی گره‌خورده به آنتن‌هایشان.

چند مرد در بالکن‌ها که به نظر می‌رسد دارند علامت می‌دهند، یا دست می‌زنند.

چراغ‌های راهنمایی.

تکه‌های کیک آبی‌رنگ.

شامپاین.

۸

— خب رامونا، خوشحالم که اومدیم شهر. با وجود همه‌چیز.

— آره السا، برای تو که خوب از آب دراومد. تو الان خانم ژاک توپ هستی. و به‌زودی هم یه بچۀ کوچولو تو راهه.

— نه اون‌قدر زود. نه تا هشت ماه دیگه. ولی از اینکه باید دانشکدۀ حقوق رو ول کنم واقعاً ناراحتم.

— ناراحت نباش. قانون همون‌قدر که به حقوق‌دان‌های حرفه‌ای نیاز داره، به شهروندهای آگاه هم نیاز داره. آموزشی که دیدی هدر نمی‌ره.

— خیلی لطف داری. خب، خداحافظ.

السا و ژاک و چارلز به اتاق‌خواب پشتی رفتند. رامونا با روزنامه‌اش همان بیرون ماند.

با خودش گفت: خب، حالا که این‌طوره، بذار قهوه رو دم کنم. ای بابا!

دونالد بارتلمی

«زندگی شهری» (City Life) — نیویورکر، ۱۸ ژانویه ۱۹۶۹

ترجمه: پتریکور


[۱] رای (Rye) شهری اعیان‌نشین و از حومه‌های مرفه اطراف نیویورک است.

Latest

Read More

Comments

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید

1 × 2 =

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.