اداره تحقیقات فدرال
مامور ویژه: تامارا پرستون
دابل آر
من در پروندۀ سرگرد بریگز به یک مورد عجیب برخوردم که یا ردگمکنی است یا اطلاعات غلط. دقیقتر بگویم، در آن بخش از پرونده که بریگز آن را به مأمور کوپر نسبت میدهد؛ یعنی دو فصلِ مجزا دربارۀ پروندۀ اندرو پاکارد که بریگز ادعا میکرد آنها را در یک دفتر یادداشت در کتابخانۀ «بوکهاوس» پیدا کرده است. تعیین دلیلِ مغایرتی که کشف کردهام دشوار است؛ ممکن است یکی از آن دو، اطلاعات نادرستی از منابعش گرفته باشد، یا این ناهمخوانی حاصل ملاحظهکاری شخصی او و تلاشی برای مخفی نگهداشتن مسئلۀ شخصی و به شدت حساس باشد. (همچنین ممکن است انگیزهای مرتبط با یک مسئلۀ امنیتیِ سطح بالا در این میان وجود داشته باشد که بعداً در موردش توضیح خواهم داد.) من نظریۀ خودم را دربارۀ دلیل این موضوع دارم، اما قضاوت را به شما میسپارم.
در صفحۀ دهم روایت کوپر، او اشاره میکند که برای مارتی، پدر نورما جنینگز و مالک و بنیانگذار کافۀ دابل آر، «بیماری قلبی تشخیص داده بودند» و مادر نورما، ایلسا، از کار در کافه دست کشیده بود تا از او مراقبت کند؛ در نتیجه، ادارۀ کافه عملاً به تنهایی بر عهدۀ نورما افتاده بود. سه پاراگراف بعد، در صفحۀ بعد، کوپر بیآنکه توضیح بیشتری دربارۀ ماجرا بدهد، مینویسد: «نورما در سال ۱۹۷۸ پدرش را از دست داد.» با توجه به آنچه در صفحۀ قبل خواندهایم، طبیعتاً باید نتیجه گرفت که مارتی لیندستروم از دنیا رفته بود.
اما یک مشکل بغرنج وجود دارد: بعد از بررسیهای بیشتر، نتوانستم این خبر را از هیچ منبع دست اول، دوم یا سومی تأیید کنم. در سال ۱۹۷۸ هیچ آگهی ترحیمی برای مارتی لیندستروم در تویین پیکس پست یا هیچ روزنامۀ دیگری در منطقه منتشر نشده است. در هیچیک از مؤسسات کفنودفن منطقه نیز سابقهای از ارائۀ خدمات یا برگزاری مراسمی برای او وجود ندارد؛ همچنین نتوانستم هیچ گواهی فوتی در اینجا یا در هیچیک از شهرستانهای همجوار پیدا کنم که با این بازۀ زمانی یا این شرایط مطابقت داشته باشد. به علاوه، در هیچیک از سه گورستان بزرگِ تویین پیکس، سنگ قبری به نام مارتی لیندستروم یافت نمیشود.
در پاراگراف بعدی، روایت کوپر چنین ادامه مییابد: «ایلسا هرگز با فقدان مارتی کنار نیامد»، پس از آن سلامتیاش رو به وخامت گذاشت و در سال ۱۹۸۴ در خواب درگذشت. دستکم همین بخش از روایت را توانستهام تأیید کنم؛ ایلسا لیندستروم همان زمانی فوت کرد که کوپر نوشته بود و پس از مرگ او، نورما کافه را به ارث برد.

آنچه در این مدت فهمیدهام، ردی از شواهد است که به روایتی کاملاً متفاوت منتهی میشود؛ روایتی که وجودِ نوعی «مشکل قلبی» در مرکز فروپاشی این خانواده را تأیید میکند، اما مشکلی از نوعی کاملاً متفاوت. رئیس، از همین حالا هشدار بدهم: این داستان، داستان خوشی نیست؛ نه خوب آغاز میشود و نه خوب به پایان میرسد و میانهاش هم به همان اندازه ناگوار است.
همانطور که در بسیاری از روایتهای مربوط به تاریخچۀ دابل آر آمده، مارتی لیندستروم پیش از تأسیس رستورانش، بیستوپنج سال در شرکت راهآهن «یونیون پاسیفیک» کار کرده بود. ظاهراً هوس سفر، که سالها کار و رفتوآمد روی خطوط راهآهن در وجودش انداخته بود، هرگز از سرش نیفتاد (با تاکید ویژه بر کلمۀ هوس). دستکم از اوایل دهۀ ۱۹۷۰، مارتی ماهی دو بار یا بیشتر با قطار به سفرهایی دو سهروزه در خارج از تویین پیکس میرفت. به عنوان یکی از مزایای بازنشستگی، یک کارت سفر مادامالعمر با قطار در اختیارش گذاشته بودند. افزون بر این، هر سال دستکم دو بار نیز به تنهایی برای «تعطیلاتی» یکهفتهای میرفت. مقصد این سفرها، تقریباً بدون استثنا، منطقۀ یاکیما در چند صد مایلی جنوب غربی بود؛ جایی که گفته میشد مارتی فعالیتها و سرمایهگذاریهای تجاری دیگری هم دارد، از جمله متلی قدیمی در کنار جاده که ظاهراً در اواخر دهۀ ۱۹۶۰ پس از ورشکستگیِ آن مجموعه خریده بود.
تحقیقاتم تأیید میکند که مارتی لیندستروم واقعاً مالک قانونی متلی در بزرگراه ۲۴، در شرق یاکیما، به نام Weary Traveler (به معنای مسافر خسته) بوده است. با این حال، به نظر میرسد علاقۀ جدیترِ مارتی در آن مِلک، زنی جاهطلب و سیوچند ساله به نام ویوین اسمیت بوده که در آن زمان متل را برای او مدیریت میکرده است. به نظر میرسد همسر مارتی، ایلسا، حداقل پنج سال پیش از ۱۹۷۸ به حقیقت زندگیِ دوگانۀ شوهرش پی برده که این موضوع کاملاً با شروعِ به اصطلاح «بیماری قلبی» مارتی همخوانی دارد. عارضهای که مشخص شد واقعاً کشنده بوده است، دستکم برای ازدواج لیندسترومها. مارتی در سال ۱۹۷۸ کسبوکار، خانواده و تویین پیکس را برای همیشه ترک کرد؛ همان سالی که به نوشتۀ کوپر، نورما او را «از دست داد». پس از آن، مارتی در متلِ ویری تراولر زندگی دائمیاش را با ویوین اسمیت آغاز کرد و از آنجا که ایلسا حاضر نبود او را طلاق دهد، آن دو بدون ازدواج رسمی زیر یک سقف زندگی کردند.
امتناع اصولی ایلسا از طلاق، ظاهراً ویوینِ فرصتطلب را به شدت خشمگین کرد؛ زنی که تکدخترِ دو معلم دبیرستان بود و خود زمانی در حوالی سیاتل سودای بازیگری و خوانندگی داشت، اما در هر دو ناکام مانده بود. به گفتۀ دو نفر از کارکنان سابق متل ویری تراولر، او مرتب خشمش را با بیرحمی بر سر مارتی خالی میکرد. مارتیِ پشیمان و عذابوجدانگرفته — که ظاهراً کاملاً میدانست چه گند تمامعیاری به زندگی خودش و خانوادهاش زده است — زیر حملات بیامان ویوین ذرهذره تحلیل رفت و در نهایت در سال ۱۹۸۵، کمتر از یک سال پس از آنکه فهمید همسرِ رهاشدهاش در تویین پیکس درگذشته، واقعاً از این دنیا رفت.
مارتی در آخرین وصیتنامۀ قانونیاش تمام حقوق و مالکیت متلِ مسافر خسته را به ویوین واگذار کرد. او همچنین ویوین را با دختری دوازدهساله تنها گذاشت که در سال ۱۹۷۳ از رابطۀ نامشروعشان به دنیا آمده بود. نام دختر «آنی» بود و به دنیا آمدنش کاملاً با شروع سفرهای منظم مارتی به یاکیما مطابقت دارد. در گواهی تولد آنی، نام خانوادگی مادرش، اسمیت، ثبت شده بود. او در متل و اطراف آن بزرگ شد، بیآنکه ظاهراً هرگز به او گفته باشند مارتی پدر واقعیاش است. شاهدان به من گفتند که ویوین در سالهای کودکی آنی، مارتی لیندستروم را عموی او معرفی میکرد.
نورما هم از هیچکدام از این ماجراها خبر نداشت، تا اینکه به نظر میرسد مادرش، ایلسا، در سال ۱۹۸۴ در بستر مرگ دستکم بخشی از حقیقت را با او در میان میگذارد. آنوقت بود که نورما تصمیم گرفت با مارتی تماس بگیرد؛ پدری که در شش سالی که از ترک تویین پیکس و دابل آر میگذشت، به ندرت با او حرف زده و فقط یک بار او را دیده بود. دیدار دوبارهشان خوشایند نبود. نورما ظاهراً پدرش را در ویری تراولر در حالی یافت که سلامت جسمی و روانیاش به شدت تحلیل رفته بود. او همچنین فهمید که ویوین پس از مرگ ایلسا، با عجله مارتی را که در آستانۀ مرگ بود و توان ذهنیاش به شدت تضعیف شده بود، متقاعد کرده تا با او ازدواج کند. (در این میان، ویوین نام خانوادگیِ بیش از حد معمولی دوران مجردیاش (اسمیت) را کمی شیکتر کرده و به معادلِ پرطمطراقتر آن یعنی «اسمایت» تغییر داده بود.)
در این دیدار، نورما با حیرت فهمید که خواهر ناتنیِ دوازدهسالهای دارد؛ دختری که در شرایطی دردناک و فلاکتبار بزرگ شده بود و آن زندگی، انبوهی زخم روانی و شکنندگی عاطفی برایش به جا گذاشته بود. شوکِ این ماجرا، مهربانیِ ذاتی نورما را به غریزهای نیرومند برای حمایت از دختر بدل کرد. آنی هم بیدرنگ به یکی از معدود محبتهایی که در زندگی دیده بود، پاسخ داد و میان آن دو پیوندی عمیق و ماندگار شکل گرفت. نورما سالها از در میان گذاشتن این راز با شوهرش هنک، یا عشق پنهان زندگیاش، بیگ اِد هرلی، خودداری کرد. اما برای حفظ مصلحت آن دختر، نورما این ارتباط را زنده نگه داشت و برای آنکه خودش هم از پسِ این وضعیت برآید، تلاش فوقالعادهای به خرج داد تا رابطهای مسالمتآمیز با ویوین داشته باشد؛ زنی که نقشی سنگدلانه در فروپاشی خانوادهاش داشت.

کمتر از شش هفته بعد از مرگ مارتی، ویوین اسمایت لیندستروم با صاحب یک شرکت موفق توزیع آبجو از حوالی یاکیما به نام رولند بلکبرن ازدواج کرد؛ مردی خوشقیافه و خوشتراش؛ از آن لاتهای زمختِ محافل اعیانی که به سوءمصرف الکل دچار بود و خلقوخویی تند و خشن داشت. (دلایلِ بیش از حد کافی وجود دارد که گمان کنیم رولند در زمان حیات مارتی آشکارا با ویوین وارد رابطه شده بود). ویوین همراه دخترش از متل رفت و در عمارت آراستۀ بلکبرن در حومۀ شهر ساکن شد. چند هفته پس از آغاز زندگی مشترکشان، بلکبرن رسماً آنی را به فرزندخواندگی پذیرفت و چند روز بعد، او را به مدرسهای شبانهروزی و کاتولیک در کنویکِ واشنگتن، حدود صد مایل دورتر در شرق، فرستادند؛ مدرسهای با محیطی چنان بسته و منزوی، که دست کمی از صومعههای قرون وسطایی نداشت. بر اساس سوابق مدرسه، تنها خویشاوندی که در طول سال اولِ حضور آنی در مدرسه به ملاقاتش میرفت، نورما بود. در مدتی که آنی دور از مادر و ناپدریاش در آنجا اقامت داشت، به نظر میرسید حالش بهتر شده است. از نظر نمره در شمار شاگردان برتر کلاس بود و در سوابق مدرسه نیز همیشه از او به عنوان دانشآموزی باهوش و مشتاق یاد شده است.
سه سال بعد، در سال آخر دبیرستان، در جریان سفری به خانه برای تعطیلات کریسمس، شبی بعد از یک مهمانی، اتفاقی میان آنی و ناپدریاش رخ داد. جزئیات این اتفاق مبهم است، اما برداشت من این است؛ به احتمال زیاد، رولند بعد از شبی که زیاد مشروب خورده بود، قصد تعرض جنسی به آنی را داشته است. با کنار هم گذاشتن گزارشهای پلیس و اظهارات شاهدان مختلف، به نظر میرسد ویوین یا متوجه ماجرا شده یا درست هنگام وقوع آن سر رسیده است؛ و میتوان تصور کرد که در پی آن، رویارویی ویرانگری رخ داده باشد.
اما واکنش مرد: رولند بلکبرن با عصبانیت از خانه بیرون میزند، سوار کادیلاک دویلِ لوکس خود میشود و در کمتر از پانزده دقیقه، با آن از روی یک پل به داخل رودخانۀ یخزدۀ یاکیما سقوط میکند. ماشین را بیرون میکشند و مرگ بلکبرن در همان صحنه تأیید میشود. بازرسان بیمه حادثه را با دقت موشکافی کردند؛ ممکن بود ماجرا خودکشی بوده باشد که در آن صورت بیمهنامۀ سنگین بلکبرن باطل میشد. ویوین در برابر پلیس و شرکت بیمه، قاطعانه و به شکلی قانعکننده انکار کرد که بلکبرن درگیر مشکلی بوده که او را تا آن حد به مرز فروپاشی برساند. شواهدی نیز وجود داشت که نشان میداد شاید لولۀ ترمز خودرو دستکاری شده باشد و پای خرابکاری عمدی در میان باشد؛ اما به دلیل آسیب شدید ناشی از تصادف، تأیید این احتمال ممکن نبود. گزارش نهایی حاکی از آن بود که شواهد کافی برای طرح اتهام کیفری وجود ندارد و شرکت بیمه ناچار شد مبلغ بیمهنامه را تماموکمال بپردازد.
اما این پایانِ ویرانی نبود: آنی بلکبرن درست در شب بعد از مرگ رولند، با خوردن یک شیشه قرص آرامبخش و زدن رگ مچ دستش با کاتر، اقدام به خودکشی کرد. مادرش او را پیدا کرد و فوراً به یک بیمارستان محلی رساند؛ جایی که معدهاش را شستشو دادند، خونریزی را بند آوردند و جانش را نجات دادند. بعد از این حادثه، آنی بیواکنش ماند و تقریباً در حالت بهت و بیحرکتی کامل فرو رفت. پزشکان خیلی زود تشخیص دادند که او دچار فروپاشی عصبی ناتوانکنندهای شده است. با توصیۀ پزشکان، ویوین ترتیبی داد تا آنی برای درمان در یک بیمارستان روانی در غرب واشنگتن بستری شود؛ از قضا، همان بیمارستانی که نادین هرلی (همسرِ بیگ اد) و مادرش سالها قبل در آنجا تحت درمان قرار گرفته بودند.
آنی شش ماه در آن مرکز ماند و به طور منظم تحت مراقبت روانپزشکی و مشاورۀ روانشناختی قرار گرفت. ویوین بعد از انجام مراحل پذیرش، او را همانجا رها کرد و بار دیگر، تنها عضو خانواده که مرتب به دیدن آنی میرفت، خواهر ناتنیاش نورما بود. در همان ماهها، ویوین با مردی سرگردان، جذاب و مشکوک به نام ارنی نایلز وارد رابطه شد؛ مردی که یک روز سروکلهاش جلوی متلِ ویری تراولر پیدا شده بود. ارنی کلاهبرداری خوشمشرب و خوشبرخورد با سابقۀ کیفری طولانی بود و خیلی زود روی نقطهضعف آشکار ویوین دست گذاشت. او ویوین را بیوهای داغدار دید که زیر فشار شرایط، برای ادارۀ کسبوکارش تقلا میکرد و خودش را دقیقاً همان مردی جا زد که میتواند او را از این تنگنا بیرون بکشد. ارنی کارش را به عنوان یک تعمیرکار و آچارفرانسۀ غیررسمی در متل آغاز کرد و خیلی زود نشان داد که تواناییهایش فراتر از این حرفهاست، و در عرض چند هفته توانست خودش را در اتاقخواب ویوین در عمارت بلکبرن جا دهد. اما اینکه در این رقصِ دونفرۀ رسوا، دقیقاً چه کسی قربانی بود، هنوز جای سوال دارد.
وقتی آنی بالاخره از بیمارستان مرخص شد، به خانه بازگشت و دید که ارنی نایلز از هر نظر جای رولند را گرفته است. کمی بعد، ویوین با ارنی ازدواج کرد؛ سومین شوهرش در کمتر از پنج سال. نایلزِ بیخاصیت، هرچند ذاتاً کلاهبردار بود، اما هیچ شباهتی به بلکبرنِ درندهخو نداشت و بنا بر همۀ گفتهها، با آنی بسیار مهربانتر از مادرش رفتار میکرد. یک هفته بعد از عروسیِ آنها، آنی با عجله به همان مدرسۀ کاتولیک در کنویک برگشت و بهار سال بعد با رتبۀ ممتاز فارغالتحصیل شد.
آنی که تمایلی به بازگشت به خانه نداشت و هنوز برای کنار آمدن با سختیهای زندگیِ مستقل در کالج بیش از حد شکننده بود، در تصمیمی تا حدی شتابزده، وارد صومعۀ مجاور مدرسه شد تا به عنوان نوآموز به جمع مذهبی آن بپیوندد. مادرش ظاهراً از این تصمیم استقبال کرد — چون به این ترتیب از شر آنی راحت میشد — اما نورما در ابتدا با آن موافق نبود. با این حال دخالت نکرد و در نهایت به این نتیجه رسید که بهتر است اجازه دهد آنی خودش تصمیم بگیرد. چند سال بعد، همانطور که نورما حدس میزد، تردیدِ آنی دربارۀ وقف باقی عمرش به کلیسا بیشتر شد و پیش از آنکه رسماً تعهد دائمی بدهد، صومعه را ترک کرد. آنی که حالا در اوایل بیستسالگی بود و از نظر عاطفی و ذهنی بسیار قویتر از ده سال پیش شده بود، به دعوت نورما موقتاً به تویین پیکس رفت تا در گذارِ دشوارش به زندگی عادی، به خواهرش نزدیکتر باشد. آنی به عنوان پیشخدمت در دابل آر مشغول به کار شد[۱]؛ جایی که به نظر میرسید کاملاً با آن خو گرفته و با بیرون رفتن ویوین و ارنی از زندگی و افکارش، سرانجام زندگیاش در مسیرِ درست و سالمی افتاده بود.

کمی پیش از آنکه آنی پیش نورما برود، اتفاق قابلتوجه دیگری رخ داد: ویوین اسمایت نایلز و شوهرش ارنی، سرزده، برای دیدار به تویین پیکس آمدند[۲]؛ ظاهراً با این هدف که ویوین شوهر جدیدش را به نورما معرفی کند. نورمای همیشه مؤدب و به شدت تودار، ویوین را به عنوان مادرش به دوستان و آشنایان معرفی کرد و از ماجرای پیچیدهای که باعث شده بود این زن — که فقط مدت کوتاهی نامادریاش بود — وارد زندگیاش شود، چیزی نگفت. آنچه در پیِ این اتفاق رخ داد، یک نمونۀ کلاسیک از تخریب عاطفی بود.
ویوین که با پول بیمۀ شوهر مرحومش زندگی میکرد و خودش را تقریباً در هر زمینهای صاحبنظر میدانست، همراه ارنی به سیاتل نقلمکان کرده و در یک رستورانِ محلی سرمایهگذاری کرده بود؛ رستورانی که خیلی زود شکست خورد. نگاه ویوین به دابل آرِ بیتکلف نورما — که نمونهای درجهیک از غذاخوری کلاسیک شهرهای کوچک آمریکا بوده، هست و خواهد بود — در بهترین حالت متکبرانه و تحقیرآمیز بود. (از سوی دیگر، این کافه یادآور ریشههای ساده و کارگریِ مارتی و خودِ ویوین بود؛ چیزی که او به جای افتخار، مایۀ شرمساری میدانست.) ویوین از پشت به نورما خنجر زد و این بار چنان ضربهای زد که همۀ بدجنسیهای قبلیاش در نقش نامادری شرور قصهها را فرسنگها پشت سر گذاشت. پیش از سفرشان، به طور ناشناس خبری به روزنامۀ محلی داد مبنی بر اینکه سفرنامهنویس و منتقدِ غذای سرشناسی به نام ام. تی. ونتز، که هویتش را مخفی نگه میداشت، به زودی از دابل آر دیدن خواهد کرد. نورما برای این بازدید ناشناس، دستی به سر و روی کافه کشید — رومیزی، گلآرایی، شمع و از این قبیل کارها — و چند غذای ویژه هم به منو اضافه کرد. در حالی که ویوین هنوز در شهر بود، نقد ام. تی. ونتز منتشر شد؛ نقدی کوبنده و تحقیرآمیز که کل دابل آر را به سخره گرفته بود. بنا بر همۀ روایتها، نورما از نظر روحی به شدت در هم شکست. ویوین هم با رضایتی آشکار فاش کرد که مقاله را خودش نوشته است. نورما که از خشم به جوش آمده بود، سرانجام به زنی که مسبب اینهمه بدبختی در زندگی خانوادهاش بود، نشان داد که دقیقاً باید به کدام جهنمی برود. آنها هرگز دوباره با یکدیگر صحبت نکردند.
هرچقدر هم حملۀ ویوین به نورما و رستورانش شرورانه به نظر میرسید، ممکن است او در سفرش به تویین پیکس نقشۀ دومی هم در سر داشته باشد. ارنی نایلز همیشه خودش را کلاهبرداری زرنگ و جانسخت میدانست، اما وقتی پا به رینگ ویوین اسمایت لیندستروم بلکبرن گذاشت، با حریفی روبهرو شد که در وزن دیگری مبارزه میکرد. برای ویوین دشوار نبود بفهمد ارنیِ عزیزش در گذشتهای نه چندان دور، به جرم کلاهبرداری مدتی را در ندامتگاه ایالتی واشنگتن گذرانده است؛ دورهای که با حبسِ هنک جنینگز همزمان بود. هنک به جرم قتل غیرعمد زندانی شده بود؛ جرمی که در مقام همدست جوزی پاکارد، در جریان تلاش نافرجام او برای قتل اندرو پاکارد مرتکب شده بود. هنک، البته، شوهر نورما هم بود. ویوین حتماً میدانست حضورش در کافه همراه ارنی «پروفسور» نایلز — لقبی که در زندان با آن شناخته میشد — ذهن هنک را به گذشته خواهد برد. و با شناختی که از اصول اخلاقی سست و انعطافپذیرِ ارنی داشت، این را هم میدانست که هیچ نتیجۀ خوبی از آن بیرون نخواهد آمد؛ و همانطور که میشد پیشبینی کرد، نیامد.

در عرض چند روز، هنک ارنی را درگیر نقشهای کرد تا یکشبه بارِ خود را ببندند؛ قاچاق مواد مخدر از مرز کانادا برای شرکای خلافکار قدیمیاش، یعنی خانوادۀ رنو. پیشنهادِ یک پولِ بیدردسر که همانطور که انتظار میرفت، ارنی نتوانست آن را رد کند. پس از بازگشت از نخستین سفر برای جور کردنِ مقدمات معامله، ارنی فهمید این بار مهرۀ بازیِ برایسون شده است. دنیس برایسون، مأمور ادارۀ مبارزه با مواد مخدر، او را وادار کرد طرف عوض کند. عکسهای مخفیانهای که برایسون از ارنی در کنار خلافکاران و مجرمان سابقهدار در اختیار داشت — و آشکارا ناقض شرایط آزادی مشروطش بود — کار خودش را کرد. ارنی در ازای مصونیت از پیگرد قانونی پذیرفت در عملیات پوششی بعدی که برایسون و مأمور ویژه دیل کوپر برای به دام انداختن خانوادۀ رنو ترتیب داده بودند، نقش خریدار را بازی کند.
روز بعد، نایلز برای یک «خرید» هماهنگشده در مکانی فرسوده و روستایی به نام «مزرعۀ سگ مرده[۳]»، میکروفون مخفی به خود وصل کرد که نتیجۀ آن چیزی نمانده بود به یک فاجعه ختم شود. تعریق شدید ارنی زیر فشار، میکروفون را از کار انداخت و دودی که از زیر پیراهنش بیرون زد، نزدیک بود کل معامله را به باد بدهد. تنها سرعت عمل، حضور ذهن و خونسردیِ مأموران کوپر و برایسون بود که مانع از خراب شدنِ عملیات شد؛ مهرههای اصلی در دام افتادند و فعالیت خانوادۀ رنو در خاک آمریکا برای همیشه فلج شد. هنک جنینگز که در این ماجرا به اتهام همدستی دستگیر شده بود، آخرین روزهایش را به عنوان یک مرد آزاد سپری کرد و خیلی زود برای گذراندن یک دورۀ بیستوپنجساله به زندان ایالتی بازگردانده شد. همانطور که پیشتر در پروندۀ بریگز اشاره شد، تنها دو سال بعد، او به دست یکی از محکومان که ارتباطات خانوادگی با خانوادۀ رنو داشت، به قتل رسید. بالاخره هر بدی خیری هم دارد و باقی قضایا؛ نتیجه این شد که نورما جنینگز سرانجام از شر شوهر اسفناکش خلاص شد. (بعداً بیشتر دربارۀ تأثیر این اتفاق بر زندگی شخصی او خواهم گفت.)
به پاس همکاری با مقامات، ارنی نایلز همانطور که وعده داده شده بود، آزاد شد. خوشحال از اینکه از مهلکه جان سالم به در برده، به خانهاش در سیاتل بازگشت؛ اما آنجا غافلگیری بزرگتری در انتظارش بود. ویوین که بعد از آخرین رویاروییاش با نورما زودتر تویین پیکس را ترک کرده بود، استقبال ویژهای برایش تدارک دیده بود. ارنی تمام وسایلش را بستهبندیشده و تلنبارشده، زیر باران شدید، بیرون دروازۀ ورودی خانهشان پیدا کرد؛ و همانجا مأمور ابلاغ، اوراق طلاقی را که ویوین آماده کرده بود، به دستش داد.
پس آدم ناچار از خود میپرسد: آیا ویوین از همان ابتدا، سفرشان به تویین پیکس را با این هدف برنامهریزی کرده بود که بیسروصدا از شر شوهری خلاص شود که دیگر به کارش نمیآمد؟ اگر چنین بود، آیا حملۀ حسابشدهاش به عزتنفس نورما فقط گیلاس روی بستنیِ این نقشه بود؟ یا هیولایی چندکاره بود که میخواست با یک تیر هر دو نشان را بزند؟ در هر صورت، همین نگاه کوتاه و هولناک به بیتفاوتی بیمارگونۀ این زن نسبت به تمام آدمهای اطرافش، خون در رگهای آدم منجمد میکند. و این در حالی است که هنوز ابعاد کاملِ آسیبهایی که او به بار آورده، کاملاً مشخص نشده است.
ارنی نایلز، کلاهبردارِ میانسال، با ازدواج با ویوین به نقطۀ اوج زندگی شخصی و حرفهایاش رسید. از لحظۀ طرد شدنِ خفتبارش، ادامۀ زندگی ارنی یک سراشیبیِ کُند و قابلپیشبینی تا رسیدن به گور را طی کرد: بازداشت، محکومیت، زندان، ورشکستگی، فقر، اعتیاد به الکل، بیخانمانی و سرانجام مرگی تنها و فراموششده در در اتاق انتظار بیمارستانی در شهرستان پیرس، در سال ۲۰۰۵؛ خاکسترش هم توسط یک سازمان خیریۀ مرتبط با زندان بر روی خلیج «پیوجت ساند» پراکنده شد و این هم پایانِ ارنی نایلز. (رئیس، میدانم به ما آموزش دادهاند با مجرمان اصلاحناپذیر همدردی نکنیم، اما باید اعتراف کنم که برخلاف میلم، در درونم چیزی شبیه به دلسوزی برای ارنیِ سستاراده و بیهدف احساس میکنم. مثل قاصدکی سوار بر بادی نحس در زندگی سرگردان بود و در فقر مطلق و تنهایی مرد؛ با این حال، هر بار همنشینی با او را به معاشرت با همسر سابق سنگدلش ترجیح میدهم.)

حالا که حرف از او شد، باید بگویم که ویوین اسمایت لیندستروم بلکبرن نایلز در عرض یک سال، آخرین شوهرش را هم به تور انداخت؛ یک مدیر بازنشستۀ بیمه اهل بِلوو که از تیپ و اداواصول ویوین خوشش آمده بود. ویوین سرانجام یکی از اعضای طبقهای که سالها با ولع آرزوی ورود به آن را داشت، قانع کرد که او نیز به همان تالارهای مرمرین و مجلل تعلق دارد. واقعاً آرزو میکردم میتوانستم گزارش دهم که در نهایت نوعی مکافاتِ عمل گریبان این ماشینِ تخریبِ انسانی را گرفت، اما حداقل از آنچه از ظواهر برمیآید، چنین مدرکی به چشم نمیخورد. شوهر شماره چهار — نام این مرد بیچاره سایمون هالیول بود — در سال ۲۰۰۹، هنگام سفری با کشتی تفریحی جایی میان آتن و پوزیتانو، بر اثر گیر کردن تکهای سمج از فیله مینیون در گلویش، از دروازههای بهشت عبور کرد. بیوۀ هالیول جسد شوهرش را به خانه بازگرداند و او را در آرامگاه خانوادگیشان در حوالی سیاتل به خاک سپرد. ویوین سرانجام ثروتمند، آسودهخاطر و تنها ماند؛ و ظاهراً همین را ترجیح میداد. دیگر نه شوهری در کار بود و نه قربانی تازهای. دفعۀ بعد نامش زمانی در روزنامهها آمد که پس از بیماری کوتاه و نامعلومی، در سال ۲۰۱۳ درگذشت و در مقبره به آقای هالیول پیوست.
دوست دارم فکر کنم که او در اعماق وجودش زجر کشیده، احساس پشیمانی کرده یا به خاطر شیوۀ خشن و بیرحمانهای که در له کردنِ هر کسی که سر راهش قرار میگرفت، دستکم در درون خودش بهایی پرداخته باشد؛ هرگز نخواهیم فهمید. شاید همانطور زندگی کردن، در حالی که از عشق، شادی، احساسات عمیق یا حتی یک محبت ساده عاجز بود، خود به اندازۀ کافی مجازاتش بوده باشد. شاید زندگی برای او سراسر یک عذاب بوده؛ صرفاً نوعی زنده بودن، و نه واقعاً زندگی کردن. همچنین میتوان حدس زد که او نیز زمانی در زندگیاش زخمی یا قربانی شده بود؛ هرچند جزئیات سالهای اولیۀ زندگیاش مبهم است و حالا بازیابی آنها ممکن نیست. زخمی که از درون فلجش کرد و انگار ناچار بود آن را به دیگران هم منتقل کند. این را هم هرگز نخواهیم فهمید. اما اگر چنین نباشد، وسوسۀ قضاوت دربارۀ ویوین اسمیت ما را به این نتیجه میرساند که بعضی آدمها ذاتاً بد به دنیا میآیند؛ اینکه سرنوشتشان این است که در مسیری تاریک و شرورانه قدم بردارند و وای به حال هرکس که سر راهشان قرار بگیرد. چرا آدمهای شرور اینقدر ما را به خود جذب میکنند؟ آنها چه جلوهای از زرقوبرق، چه امیدی برای سود مادی، یا چه تصوری از یک خوشبختیِ گذرا از خود ساطع میکنند که ما چنین آسان و مرگبار در دامشان گرفتار میشویم؟ رئیس، اعتراف میکنم این کشش را درک نمیکنم؛ نه چندان انگیزۀ آدمی که ذاتاً مجرم است — چون شاید بیهیچ فکر قبلی، درست مانند شیری عمل کند که از سر غریزه گلوی شکار بعدیاش را میدرد — بلکه میل قربانیان داوطلبی را که صف میکشند تا گردنشان را تقدیمِ این هیولاها کنند. آیا ما صرفاً در یک چرخۀ بیپایان از اکوسیستمی گریزناپذیر گیر افتادهایم؟ شکارچی و شکار، میخورند، میمیرند و محو میشوند تا جا برای دورِ بعدی بازیگران باز شود؟ چنین چرخۀ فلاکتباری اصلاً چه هدف منحوسی میتواند داشته باشد؟ برداشت ما از این ماجرا چیست؟
(این فلسفهبافی را ببخشید. میدانم وظیفۀ ما این است که این شکارچیان را دور نگه داریم و میان آنها و قربانیانشان بایستیم. من با احساس مسئولیتی جدی این نقش را میپذیرم، اما هرازگاهی ابتذال این کشتار بیپایان باعث میشود دلم بخواهد فریاد بکشم.)
خشم من در این ماجرا همچنان پابرجاست، آن هم به خاطر آسیبی که به دخترانش وارد شد. البته به یکی بیشتر از دیگری. ویوین اسمیت به خاطر سرنوشت آنی بلکبرن سزاوار جایگاهی ویژه در جهنم است، و اگر در این دنیا عذابش را نکشید، امیدوارم در هر جهانی که پس از این در انتظارش بوده، آن را یافته باشد.
[۱] فصل دوم سریال تویین پیکس اپیزود ۱۷
[۲] فصل دوم سریال تویین پیکس اپیزود ۱۵
[۳] فصل دوم سریال تویین پیکس اپیزود ۱۳
