تویین پیکس: پرونده نهایی؛ قسمت هشتم: آنی بلک‌برن/ ویندوم ارل

تویین پیکس: پرونده نهایی؛ قسمت هشتم: آنی بلک‌برن/ ویندوم ارل

کتاب «تویین پیکس: پرونده نهایی» نوشته مارک فراست در اکتبر سال ۲۰۱۷ و بعد از پخش مجموعه‌ی «بازگشت» منتشر شد. این کتاب به عنوان دنباله‌ای بر کتاب «تاریخ سری تویین پیکس» که در سال ۲۰۱۶ منتشر شده بود، در قالب اسنادِ یک پرونده حاوی گزارشات تامارا پرستون (مامور FBI) ارائه شده و به سرنوشت و زندگی بسیاری از اهالی شهر تویین پیکس و دیگر افرادی که در طول سریال با آنها آشنا شده‌ایم می‌پردازد. بنای ما در مجله فرهنگی هنری پتریکور بر این است که ترجمه‌ی این رمان را در چند بخش مجزا، که هر قسمت مخصوص داستان یکی از شخصیت‌ها باشد، در اختیار علاقه‌مندان به جهان اسرارآمیز تویین پیکس قرار دهیم. البته اینکه دوره‌ی انتشار این مطالب چگونه باشد، بر خود ما هم معلوم نیست که همه چیز بر اساس مشغله و گرفتاری‌های پیش‌بینی نشده‌ی این روزگار رقم می‌خورد.

اداره تحقیقات فدرال
مامور ویژه: تامارا پرستون

آنی بلک‌برن

دوست دارم فکر کنم او در آن چند هفته‌ای که در دابل آر گذراند، به خوشبختیِ هرچند گذرایی دست یافت؛ به عشق بی‌قیدوشرط خواهرش، حمایت جمعی از دوستانی که او را از صمیم قلب به خاطر جذابیت، هوش و زیبایی‌اش دوست داشتند و آشناییِ دیرهنگام با دنیایی که بسیار مشتاقِ شناختنش بود و سزاوار بود در آن زندگی کند. ظاهراً او این فرصت را هم پیدا کرد تا اولین رابطۀ عاشقانۀ جدیِ بزرگسالی‌اش را شکل دهد؛ آن هم — همان‌طور که می‌دانید — با دوست قدیمی‌تان، مأمور ویژه دیل کوپر.

وقتی به اتفاقاتی که در ادامۀ ماجرا برای او رخ داد فکر می‌کنم، وسوسه‌ای در درونم شکل می‌گیرد تا به نوعی مأمور کوپر را در این تراژدی مقصر بدانم. در اینجا با زنجیره‌ای طولانی از وقایع روبه‌رو هستیم که امتدادش به بدترین اشتباه زندگی کوپر — که خودش هم به آن معترف است — برمی‌گردد. همان‌طور که مطمئنم می‌دانید، منظورم ماجرای عاشقانۀ دوران جوانی‌اش با همسرِ همکار و مرشدِ سابقش، ویندوم ارل است. امروز می‌دانیم که کارولین ارل در طول دوران زندگی مشترکش، چنان فشار روانی و عاطفیِ شدیدی را متحمل می‌شده که روی آوردنش به کوپر، بیشتر شبیه فریادی برای کمک به نظر می‌رسد تا تلاشی برای اغواگری. کوپر هرگز نمی‌توانست در برابر پرنده‌ای با بال شکسته مقاومت کند — شما هم حالا به اندازۀ من می‌دانید که این موضوع، بخش جدایی‌ناپذیر شخصیت اوست: «سندرم شوالیۀ سفید»؛ همان میل مقاومت‌ناپذیر برای نجات هر دوشیزۀ گرفتار و درمانده‌ای که سر راهش قرار می‌گرفت.

(نمی‌خواهم اینجا بیش از حد وارد تحلیل روان‌شناختی شخصیت او شوم، اما احساس می‌کنم این موضوع مستقیماً با رابطۀ پرتنش کوپر با مادرش ارتباط دارد؛ زنی شکننده که در بخش عمده‌ای از سال‌های نوجوانی کوپر، با درجات مختلفی از رنج‌های روحی و جسمی — که حاصلِ ازدواج پرتلاطمش بود — دست‌وپنجه نرم می‌کرد. پیش از آنکه مادرش در نهایت بتواند خودش را پیدا کند و به ثبات برسد، کوپر زمان زیادی را صرفِ رسیدگی و مراقبت از او می‌کرد — شاید حتی زمانِ بیش از حد زیادی را — و به نظر می‌رسد همین موضوع باعث شکل‌گیریِ یک باور اخلاقی (و چه‌بسا یک احساس وظیفه) در درون او برای «نجات» زنانِ در معرض خطر شده باشد؛ باوری که تا بزرگسالی نیز با خود داشت.)

اگرچه رابطۀ کوپر با کارولین بر حمایت عاطفی متمرکز بود و در ۹۹ درصدِ مواقع، در حد یک عشق افلاطونی باقی ماند، اما درست همان یک باری که این رابطه از خطوط قرمز عبور کرد و به هم‌آغوشی انجامید، اتفاقاً با از کنترل خارج شدنِ کامل ویندوم ارل مصادف شد. آنچه تا اینجای کار می‌دانیم از این قرار است:

کوپر به همراه آنی بلک‌برن در فصل دوم تویین پیکس

ویندوم ارل

ویندوم ارل در جوانی، با هر معیاری، فردی با استعدادِ خارق‌العاده بود. در چهارده‌سالگی استادبزرگ شطرنج شد، در شانزده‌سالگی به دانشگاه پنسیلوانیا راه یافت و در هجده‌سالگی فارغ‌التحصیل شد. ارل مدرک کارشناسی ارشدش را در رشتۀ عدالت کیفری از دانشگاه «پِن استیت» گرفت و سپس به عنوان کارآموز، درخواست استخدام در ادارۀ تحقیقات فدرال داد که پذیرفته شد. (او در فرم درخواستش اشاره کرده بود که تماشای فیلم پرطرفدار «من برای اف‌بی‌آی یک کمونیست بودم»[1] محصول ۱۹۵۱ در سن ده‌سالگی، نقطۀ عطفی بوده که او را به سمت حرفۀ اجرای قانون سوق داده است.)

ارل پس از پایان دورۀ آموزشی در کوانتیکو با نمراتی درخشان و کم‌سابقه، اولین مأموریت میدانی خود را در اواسط دهۀ شصت آغاز کرد. او در مقام افسر رابط و امنیتی میان اداره و بخش‌های در حال تحولِ مجموعه‌ای بود که مدت‌ها با نام «پروژۀ کتاب آبی»[2] شناخته می‌شد. دورانی که حالا می‌دانیم مسیر او و داگلاس میلفورد[3] با هم تلاقی کرده است. (رئیس، مطمئنم که همکاری بعدی او با شما، به عنوان یکی از اعضای بنیان‌گذارِ گروه «رز آبی»، در اینجا نیازی به توضیح ندارد.)

در سال ۱۹۷۳، زمانی که ارل به عنوان بازپرسِ اف‌بی‌آی در جلسات استماع پروندۀ واترگیت خدمت می‌کرد، با کارولین ویکام[4] آشنا شد و با او وارد رابطه شد؛ دانشجوی جوانِ حقوق که در تیم ساموئل دَش، دادستان ارشد کار می‌کرد. آن‌ها در دهم اوت ۱۹۷۴، درست یک روز بعد از استعفای نیکسون، طی یک مراسم مدنی (بدون تشریفات مذهبی) در واشنگتن دی‌سی با یکدیگر ازدواج کردند.

در اوایل دهۀ هشتاد، اگرچه ارل همچنان در دفتر فیلادلفیای اف‌بی‌آی کار می‌کرد، اما او و کارولین در پیتسبورگ، زادگاه کارولین، زندگی می‌کردند؛ جایی که کارولین حالا یکی از شرکای یک دفتر حقوقی پررونق در حوزۀ حقوق شرکت‌ها شده بود. ارل معمولاً هفته‌ای یک یا دو بار میان این دو شهر رفت‌وآمد می‌کرد. ده سال از ازدواجشان می‌گذشت و فرزندی نداشتند. کارولین به‌شدت پایبند و متعهد به حرفه‌اش بود که ظاهراً همین موضوع نقطۀ تنش و اصطکاکی میان آن دو شده بود. در همین دوران بود که ارل کار با یکی دیگر از شاگردانِ شما را که به‌تازگی به دفتر فیلادلفیا پیوسته بود، آغاز کرد؛ دیل کوپر.

اما پیش از هر چیز، ذکر یک توضیح ضروری است: بخش‌هایی از این روایت ممکن است برای شما آشنا باشد، چراکه پیش‌تر صحبت‌های کوپر در این باره را که از نوارهای صوتیِ روزانه‌اش برای دایان — یا بهتر است بگوییم از نسخه‌های پیاده‌سازی‌شدۀ آن نوارها توسط دایان — استخراج شده، مرور کرده‌اید. من بعد از بررسی مستقل تمام حقایق موجود، به این نتیجه رسیده‌ام که این نوارها و رونوشت‌ها به‌شدت سانسور و دست‌کاری شده‌اند. با اطمینان می‌توان گفت که انگیزه‌های «دایان» از این کار، در این مقطع زمانی کاملاً برای ما روشن است و در نتیجه نمی‌توان در همۀ موارد با اطمینان به آن‌ها استناد کرد.

صفحه‌ی اول روزنامه‌ی «تویین‌پیکس‌پست» با تیتر اصلی «آنی بلک‌برن: پرونده‌ی نهایی»، تصویر لبخند آنی بلک‌برن، و ستون‌های خبری فرعی درباره‌ی فرار ویندام ارل، شب فاجعه‌بار مسابقه‌ی دوشیزه‌ی تویین‌پیکس، یادبود آنی در کافه دابل آر، و پرسش «آنی بلک‌برن کجاست؟»

در اوایل دهۀ ۱۹۸۰، انجام تحقیقات روی یک پروندۀ قتل که ظاهراً کار یک قاتل سریالی بود — و ما امروز دلایل محکمی داریم که گمان کنیم این قتل‌های زنجیره‌ای کارِ خودِ ارل بوده است — باعث شد مأمور جوان، دیل کوپر، برای اولین مأموریت میدانی‌اش به دفتر پیتسبورگ اعزام شود. خیلی زود به او مأموریت داده شد تا در روند تحقیقاتِ جاری در مورد این قتل‌ها مشارکت کند؛ تحقیقاتی که از مراحل ابتدایی با هدایت مأمور ارل پیش می‌رفت. همچنین می‌دانیم که ارل از همان لحظه‌ای که کوپر و کارولین را در مهمانی کریسمس اداره در فیلادلفیا به یکدیگر معرفی کرد، به وجود یک کشش و علاقۀ متقابل میان آن‌ها مشکوک شده بود. خود کوپر هم در نوارهایش به این کشش اعتراف کرده، اما بسیار بعید بود که این موضوع به جایی برسد، مگر آنکه ماه‌ها اقامت او در پیتسبورگ برای کار روی این پرونده پیش می‌آمد. هرچند نبوغ ذاتی ارل باعث شده بود تا او بتواند این موضوع را از چشم تمام اطرافیانش پنهان کند، اما از روی اظهارات بعدی او در زمان بازداشت، می‌دانیم قرائن فراوانی وجود دارد که نشان می‌دهد ویندوم ارل در آن مقطع مدت‌ها بود در مسیر فروپاشی روانی پیش رفته بود.

بنابراین ارل نه‌تنها به شکل‌گیری نوعی کشش میان همسر و شریک کاری‌اش شک داشت، بلکه با رویکردی بیمارگونه هر کاری که از دستش برمی‌آمد انجام داد تا آن‌ها را به سمت یکدیگر سوق دهد و ثابت کند که این رابطه واقعیت دارد؛ تا از این طریق، واکنش منزجرکننده‌ای را که از قبل در سر می‌پروراند، توجیه کند. ارل بارها به بهانۀ مأموریت‌های خارج از شهر — ظاهراً سفرهایی مرتبط با تحقیقات جاری — اعلام می‌کرد که شهر را ترک کرده است، اما در واقع مخفیانه در شهر می‌ماند تا آن‌ها را زیر نظر بگیرد. او حتی دست به اقداماتی زد تا آن‌ها را بیشتر به هم نزدیک کند؛ مثلاً به طور ناشناس هر دوی آن‌ها را به یک مکان مشخص می‌کشاند تا کاملاً «تصادفی» با هم روبه‌رو شوند، و در واقع نقش یک «کوپیدِ» (خدای عشق) مجنون و انتقام‌جو را بازی می‌کرد. این ماجرا در آن آخرِ هفتۀ شومی که کوپر و کارولین به عنوان دو عاشق در کنار هم سپری کردند، به نقطۀ اوج خود رسید؛ همان زمانی که از مرز جنونی پنهان گذشت و به قاتلی بالفعل تبدیل شد.

اگرچه این حمله در ظاهر نمونه‌ای کلاسیک از «جنایت ناشی از فوران عاطفی» به نظر می‌رسید — که ظاهراً قصدِ خود ارل هم همین بود و شاید امید داشت که این موضوع به پایۀ اصلیِ دفاعیات حقوقی‌اش در دادگاه تبدیل شود — اما ویندوم ارل روی یک حقیقت حساب نکرده بود: مأمور کوپر تا آن زمان شخصاً به این نتیجه رسیده بود که قاتل سریالی پرونده‌ای که تمام این مدت به دنبالش بوده‌اند، کسی نیست جز خودِ ارل. به نظر می‌رسد کارولین نیز به تنهایی به همین نتیجه رسیده بود و زمانی که او و کوپر حقایق را با هم بررسی کردند، این موضوع برایشان مسجل شد. اکنون کاملاً روشن است که وقتی ارل جان همسرش را گرفت و چیزی نمانده بود که کارِ کوپر را هم تمام کند، هدفش این بود که نگذارد آن‌ها رازِ گناهکاری‌اش را برای اداره فاش کنند. در این نقطه بود که این «جنایت عاطفی» به پوششی بسیار مناسب — هم برای اهداف ما و هم برای اهداف او — تبدیل شد تا حقیقتِ به مراتب زشت‌تری را پنهان کند. کار به محاکمه نکشید و حقیقت به همراه کارولین به خاک سپرده شد. هر یک از این دو تفسیر به تنهایی برای توجیه نگهداری ارل در یک مرکز فوق‌امنیتی ویژۀ مجرمان مبتلا به بیماری روانی بیش از اندازه کافی بود؛ پیامدی که کاملاً درخور و مناسب او بود. حالا همچنین متوجه شده‌ام که این تراژدی، دقیقاً همان مسیری بود که باعث شد شما برای اولین بار با مأمور کوپر ملاقات کنید؛ کسی که از هر نظر به امیدها و آرمان‌هایی وفادار ماند که ویندوم ارل زمانی تجسم آن‌ها بود و بعدها به تلخ‌ترین شکل به آن‌ها خیانت کرد.

شدت رنج و پشیمانی کوپر در پیامد هولناک این وقایع تراژیک را نباید دست‌کم گرفت. او در دوران نقاهتِ جسمانی‌اش، با عزمی راسخ و صداقتی کامل، خودش را وقف جلسات مشاوره و خودکاوی کرد. گفته‌های او ثبت شده — یا بهتر است بگوییم ضبط شده — که تأیید می‌کند این تجربه، سخت‌ترین درس زندگی‌اش بوده و شایستۀ تحسین است که او این درس را عمیقاً جدی گرفت. اما رئیس، جدی گرفتن آن درس کجا و ریشه‌کن کردنِ آن میل نهادینه به نجات زنی گرفتار از دست خودش کجا؛ این‌طور نیست؟

ویندوم ارل در صحنه‌ای از سریال تویین پیکس فصل دوم

(فکر می‌کنید اینجا بیش از حد به مأمور کوپر سخت گرفته‌ام؟ از نظرها استقبال می‌کنم؛ پس اگر چنین احساسی دارید، حتماً به من بگویید. با وجود اهمیت پرونده، من بر این باورم که وسواس فکریِ کوپر نسبت به پروندۀ لورا پالمر نیز پژواک‌هایی از همین گرایش را در خود دارد.)

پس بگذارید بحث را با این پرسش جمع‌بندی کنم: آیا این خصلتِ تثبیت‌شده در کشش کوپر به آنی بلک‌برن نقش داشت؟ این امکان وجود دارد که آنچه او را به سوی آنی کشاند، چیزی بسیار خالص‌تر و ساده‌تر بوده باشد: این واقعیت که هر دوی آن‌ها در برابر حملات وحشیانۀ مجرمانی خطرناک به بنیادی‌ترین بخش وجودشان تاب آورده و از آن جان سالم به در برده بودند؛ حملاتی که چیزی نمانده بود به قیمت جانشان تمام شود. نباید اهمیت این روایت شخصیِ نیرومندی را که آن دو را به یکدیگر پیوند می‌داد، دست‌کم گرفت. چه‌بسا اگر به رابطه‌شان فرصت رشد داده می‌شد، می‌توانست به التیام‌بخش‌ترین پیوندی تبدیل شود که هر دوی آن‌ها در زندگی تجربه کرده بودند، و شاید حتی (چقدر فکر کردن به این موضوع قلب آدم را به درد می‌آورد) به عشقِ یک عمر بدل می‌شد. چنین احتمالی به هیچ وجه دور از ذهن نیست، و می‌دانم که این کمترین چیزی بود که برای دوستتان آرزو می‌کردید. متأسفانه، ما هرگز نخواهیم فهمید.

اما این را می‌دانیم که پس از نزدیک به ده سال حبس در سلول انفرادی یک مرکز فدرال با بالاترین سطح امنیتی، ارل نقشۀ یک فرار جسورانه را طراحی کرد و بدون اینکه هیچ ردی از خود به جا بگذارد، ناپدید شد. همچنین می‌دانیم که او با همان سرکشیِ بیمارگونه‌ای که از آن لذت می‌برد، به مخفیگاهی پناه برد که پیش‌تر در «ندامتگاه متروکۀ ایالتی ایسترن» در فیلادلفیا برای خود دست‌وپا کرده بود؛ قدیمی‌ترین و بدنام‌ترین زندان کشور برای مجرمان مبتلا به اختلالات روانی. از همان‌جا بود که او نقشۀ انتقامی را که ظاهراً در تمام این مدت در سر می‌پروراند، کلید زد.

بازگشت به تویین پیکس

بیش از یک ماه از حضور ارل در تویین پیکس می‌گذشت — زنجیرۀ جرایمش، از قتل گرفته تا خلاف‌های کوچک‌تر، کاملاً برای ما روشن است و نیازی به بازگویی در اینجا ندارد — که نورما و دیگر دوستان آنی در کافه دابل آر، ترغیبش کردند تا در یک مسابقۀ زیبایی محلی، یعنی رقابت «دختر شایستۀ تویین پیکس» شرکت کند. آنی با همان جدیت و صداقت همیشگی‌اش متنی برای یک سخنرانی آماده کرد و آن را در بخش «رقابت استعدادها» ارائه داد؛ متنی پر از پندهای معمول و کلیشه‌ای دربارۀ صلح جهانی که در آن از چیف سیاتل[5] نقل‌قول آورده بود. این سخنرانی داوران را به وجد آورد — که البته تحت تأثیر قرار دادنِ آن‌ها کار چندان سختی هم نبود — و در نتیجه تاج مسابقه به او رسید. درست از همین‌جا بود که همه‌چیز به هم ریخت؛ ویندوم ارل در پوشش شلوغی و حواس‌پرتی ناشی از آتش‌بازی، آنی را ربود و بی‌آنکه کسی متوجه شود، با او گریخت. از اینجا به بعد، ردشان مبهم می‌شود.

ارل او را به مکانی برد که تا به امروز کشف نشده است؛ جایی در جنگل ملی گوست‌وود. (در اینجا نشانه‌هایی از یک وجه «ماوراءالطبیعی» وارد ماجرا می‌شود؛ چیزی که من شخصاً چندان مایل به پذیرفتنش نیستم، هرچند تجربه‌های بعدی آرشیویست و خود ما در پروندۀ کوپر شاید بازنگری در این دیدگاه را موجه کند). هدف ارل کاملاً روشن به نظر می‌رسد: او می‌خواست با در اختیار داشتن آنی، کوپر را به آنجا بکشاند و کاری را که سال‌ها پیش در پیتسبورگ آغاز کرده بود، به پایان برساند. اواخر همان شب، کوپر به همراه دو نفر از مأموران کلانتری، به نقطه‌ای از جنگل رفتند؛ جایی که ظاهراً دلیلی داشت باور کند ارل، آنی را آنجا نگه داشته است. بنا بر روایت کلانتر ترومن، کوپر «تنها وارد شد» و سپس در طول شب «ناپدید شد».

مشکل اینجاست که نمی‌دانم منظور ترومن از این دو عبارت دقیقاً چه بوده است. وارد کجا شد؟ چگونه ناپدید شد؟ هیچ توضیح بیشتری در کار نیست و ترومن از آن زمان تاکنون دربارۀ این موضوع سکوت کرده است؛ که تصور می‌کنم دلیلش همان وفاداریِ تزلزل‌ناپذیر به دوستش باشد. اما محل حضور کوپر و آنچه در دوازده ساعت بعد برایش اتفاق افتاد، همچنان در ابهام مانده است. صبح روز بعد، نزدیک سپیده‌دم، کلانتر ترومن و یکی از معاونانش، کوپر و آنی را در محوطه‌ای باز در همان حوالی جنگل پیدا کردند. معاونان با عجله آنی را به بیمارستان رساندند. کوپر را هم به اتاقش در هتل گریت نورترن برگرداندند، جایی که دکتر هیوارد او را معاینه و سلامتش را تأیید کرد و گفت که به استراحت نیاز دارد؛ کوپر باقیِ آن روز را در هتل به استراحت گذراند.

ویندوم ارل دیگر هرگز دیده نشد. هیچ ردی از او، زنده یا مرده، نه در آن جنگل و نه هیچ جای دیگر پیدا نشد. همان‌طور که می‌دانید، ظرف چند روز، کوپر هم نه‌تنها از تویین پیکس، بلکه از تمام نقشه‌ها و رادارهای جست‌وجوی تشکیلاتِ اداره ناپدید شد و تا بیست‌وپنج سال هیچ اثری از او به دست نیامد.

نمایی از لژ سیاه در قسمت پایانی فصل دوم سریال تویین‌پیکس (قسمت ۲۲، «فراسوی زندگی و مرگ»)؛ ویندوم ارل و مامور کوپر رو‌به‌روی هم ایستاده‌اند و آنی بلک‌برن، در پس‌زمینه‌ی پرده‌های قرمز میان آن‌ها دیده می‌شود.

آنی بلک‌برن یک روز را در بیمارستان گذراند و در این مدت به نظر می‌رسید آنچه از سر گذرانده تأثیر چندانی بر او نگذاشته است. خودش هم گفت هیچ خاطره‌ای از آن اتفاقات ندارد. اما صبح روز بعد، کارکنان بیمارستان او را در حالتی شدید از بهت و بی‌حرکتی کامل یافتند. چشمانش باز بود و مستقیم به روبه‌رو خیره مانده بود، بی‌آنکه چیزی ببیند؛ مردمک‌هایش ثابت بود و به هیچ محرک دیداری یا شنیداری واکنشی نشان نمی‌داد. پزشکان که کاملاً گیج و مبهوت شده بودند، نتوانستند هیچ علت جسمانی برای آن حالت پیدا کنند؛ علائم حیاتی‌اش کاملاً طبیعی و پایدار بود. آنی ده روز بعد را نیز در همین وضعیت گذراند. در این مدت، مایعات و مواد مغذی را به صورت وریدی دریافت می‌کرد و علائم حیاتی‌اش همچنان طبیعی و باثبات باقی ماند. تمام این مدت، نورما یا یکی از دوستانش از کافۀ دابل آر در کنارش حضور داشتند. وضعیت آنی آرام‌آرام رو به بهبود رفت، تا جایی که با کمک دیگران بالاخره توانست بنشیند و راه برود. با این حال، حالت چهره و رفتارش در تمام این مدت، منفعل و همراه — و حتی آرام — باقی ماند. اجازه می‌داد پرستاران در صورت نیاز لباسش را عوض کنند، به او غذا بدهند و حمامش کنند. اما دیگر حرف نزد، به حضور کسی واکنشی نشان نداد و حتی به نظر نمی‌رسید که چیزی یا کسی را در برابرش می‌بیند یا صدایش را می‌شنود.

دو ماه بعد، نورما آنی را به خانه برگرداند تا شخصاً مراقبت از او را بر عهده بگیرد. (با شناختی که از نورما داریم، این کار اصلاً جای تعجب ندارد، درحالی‌که مادرشان، ویوین، حتی جواب تماس‌های نورما دربارۀ وضعیت آنی را هم نداد — او سرگرم شوهر بعدی‌اش شده بود؛ زندگی تازه‌ای که در آن اشاره به گذشته‌اش خوشایند نبود). درست یک سال پس از روزی که آنی را در جنگل پیدا کرده بودند، نورما به خانه آمد و او را درحالی‌که غرق در خونِ خودش روی تخت افتاده بود، پیدا کرد؛ او دوباره با تکه‌های یک لیوان شکسته رگ دستش را بریده بود. نورما به موقع پیدایش کرد و با عجله به بیمارستان رساند. این بار هم آنی کوچک‌ترین نشانه‌ای از اینکه بداند با خودش چه کرده، کجاست یا در کنار چه کسی است، نشان نداد. بیدار و هوشیار بود، اما کاملاً از محیط اطرافش جدا مانده بود. با این حال، او صبح روز بعد در بیمارستان یک جمله به زبان آورد. تا جایی که کسی به یاد داشت، این تنها حرفی بود که او از روز پیدا شدنش در جنگل زده بود. با اینکه چند نفر، از جمله نورما، در اتاق حضور داشتند، هیچ‌کس با او حرف نزده بود — می‌دانستند که صحبت کردن با او فایده‌ای ندارد — بنابراین گفتۀ آنی پاسخی به سؤال کسی در اتاق نبود.

او گفت: «من خوبم».

این جمله را در پرونده‌اش ثبت کردند، ساعت ۸:۳۸ صبح. بعد از آن، طبق سوابق پزشکی، آنی دوباره در انزوای نفوذناپذیرش فرو رفت و دیگر کلمه‌ای به زبان نیاورد. پزشک کشیک در پرونده‌اش نوشت: «ممکن است به توهمی شنیداری پاسخ داده باشد».

گلاستنبری گروو در جنگل ملی گوست‌وود؛ حلقه‌ای از دوازده درخت چنار در ورودی بلک لاج، با پرده‌های قرمز در پس‌زمینه.

وضعیت آنی بهتر نشد. نورما در نهایت، به توصیۀ همۀ پزشکانی که با آن‌ها مشورت کرده بود، پذیرفت که اگر می‌خواهد امیدی به ادامۀ زندگی کاری و حرفه‌ای‌اش داشته باشد، دیگر نمی‌تواند تمام مسئولیت مراقبت از خواهرش را به تنهایی بر دوش بکشد. آنی پس از دومین اقدام به خودکشی به مراقبت و نظارت شبانه‌روزی نیاز داشت. ویوین هم، طبق معمول، تمام درخواست‌های نورما برای کمک در مراقبت از آنی را رد کرد.

چند هفته بعد، یک برنامۀ محلی جمع‌آوری اعانه، بخشی از هزینۀ سنگین این کار را برای نورما تأمین کرد — بن هورن هم، تا حدی غیرمنتظره، یکی از مشارکت‌کنندگان اصلی بود — و آنی به یک بیمارستان روان‌پزشکی خصوصی در نزدیکی اسپوکن منتقل شد.

او از آن زمان تا امروز در همان بیمارستان مانده است. من اخیراً به دیدنش رفتم و بیش از دو ساعت کنارش نشستم. هنوز بسیار زیباست؛ چهره‌اش بی‌چین‌وچروک و جوان مانده، خلق‌وخوی آرامی دارد و با آرامشی کامل از همه‌چیز و همه‌کس در اطرافش جداست. انگار حتی یک روز هم پیر نشده است. هر روز، تمام روز، تنها و بی‌حرکت می‌نشیند و هیچ نیاز یا علاقه‌ای به محرک‌ها و فعالیت‌های بیرونی نشان نمی‌دهد. همراه و سازگار است؛ تمایلی ندارد خودش غذا بخورد، اما به غذا دادنِ دیگران هم اعتراضی نمی‌کند. چشمانش، برخلاف آنچه از وضعیت و تشخیص پزشکی‌اش انتظار می‌رود، مات و خالی نیستند؛ زنده به نظر می‌رسند، انگار زندگی درونی روشن و رازآلودی در آن‌ها جریان دارد. اما در بررسی پرونده‌ها و فایل‌های ویدیویی، آخرین مورد غیرعادی به‌شدت توجهم را جلب کرد؛ موردی که شاید برای شما هم جالب باشد، رئیس.

هر سال، فقط یک بار، در سالگرد روزی که او را در جنگل پیدا کردند، بی‌آنکه کسی او را به حرف زدن وادارد یا سؤالی از او کرده باشد، رأس ساعت ۸:۳۸ صبح همان یک جمله را به زبان می‌آورد، بی‌آنکه مخاطب خاصی داشته باشد:

او می‌گوید: «من خوبم[6]».

این تنها ویژگی قابل تشخیصی است که در آن چشم‌انداز یکنواخت و بی‌نشانه پیدا می‌کنم. پزشکان می‌گویند حالا که بیست‌وپنج سال گذشته، بسیار بعید است وضعیتش تغییر یا بهبود پیدا کند.

و چنین به نظر می‌رسد که اینجا باید با سرگذشت دردناک آنی بلک‌برن، با سه‌نقطۀ بی‌پایان، نه نقطه‌ای پایان‌بخش، وداع کنیم.


[۱] «من برای اف‌بی‌آی یک کمونیست بودم» (I Was a Communist for the F.B.I) فیلمی نوآر و ضدکمونیستی محصول ۱۹۵۱ به کارگردانی گوردون داگلاس است. داستان آن بر تجربه‌های مردی استوار است که مخفیانه برای اف‌بی‌آی به شاخۀ پیتسبورگ حزب کمونیست آمریکا نفوذ می‌کند و برای حفظ پوشش خود، عضوی وفادار به حزب جلوه می‌کند.
[۲] پروژۀ کتاب آبی برنامه‌ای متعلق به نیروی هوایی ایالات متحده برای بررسی گزارش‌های مربوط به اشیای پرندۀ ناشناخته بود که از سال ۱۹۵۲ تا پایان سال ۱۹۶۹ فعالیت داشت. در جهان داستانی تویین پیکس، مارک فراست در کتاب «تاریخ سری تویین پیکس»، داگلاس میلفورد را از افسران برجستۀ این پروژه معرفی می‌کند که تحقیقاتش دربارۀ پدیده‌های ناشناخته، او را به اسرار فراطبیعیِ منطقه و بعدها به فعالیت‌های مرتبط با «رز آبی» پیوند می‌دهد.
[۳] داگلاس «داگی» میلفورد برادر دواین میلفورد، شهردار تویین پیکس، و صاحب و ناشر روزنامۀ محلی شهر بود؛ روزنامه‌ای که ابتدا Twin Peaks Gazette نام داشت و بعدها به Twin Peaks Post تغییر نام داد. نقش گسترده‌تر او عمدتاً در کتاب «تاریخ سری تویین پیکس» نوشتۀ مارک فراست آشکار می‌شود.
[۴] کارولین ویکام، همسر ویندوم ارل، در بیشتر سریال تنها در گفت‌وگوها و خاطرات شخصیت‌ها حضور دارد؛ با این حال، در قسمت پایانی فصل دوم، تصویری از او در بلک لاج (لژ سیاه) و در خلال دگرگونی چهرۀ آنی بلک‌برن ظاهر می‌شود.
[۵] چیف سیاتل، از رهبران نامدار بومیان آمریکا در قرن نوزدهم که شهر سیاتل در ایالت واشنگتن به افتخار او نام‌گذاری شده است. سخنرانی مشهوری که به او نسبت داده می‌شود، بر احترام به طبیعت، قداست زمین و حقوق بومیان تأکید دارد.
[۶] اشاره به آخرین صحنۀ قسمت ۲۲ فصل دوم سریال؛ جایی که همزاد کوپر در حالی که تصویر باب در آینه نمایان است، مدام تکرار می‌کند: «حال آنی چطوره؟»

Latest

Read More

Comments

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید

1 × two =

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.