تویین پیکس: پرونده نهایی؛ قسمت نهم: دختر شایسته تویین پیکس

تویین پیکس: پرونده نهایی؛ قسمت نهم: دختر شایسته تویین پیکس

کتاب «تویین پیکس: پرونده نهایی» نوشته مارک فراست در اکتبر سال ۲۰۱۷ و بعد از پخش مجموعه‌ی «بازگشت» منتشر شد. این کتاب به عنوان دنباله‌ای بر کتاب «تاریخ سری تویین پیکس» که در سال ۲۰۱۶ منتشر شده بود، در قالب اسنادِ یک پرونده حاوی گزارشات تامارا پرستون (مامور FBI) ارائه شده و به سرنوشت و زندگی بسیاری از اهالی شهر تویین پیکس و دیگر افرادی که در طول سریال با آنها آشنا شده‌ایم می‌پردازد. بنای ما در مجله فرهنگی هنری پتریکور بر این است که ترجمه‌ی این رمان را در چند بخش مجزا، که هر قسمت مخصوص داستان یکی از شخصیت‌ها باشد، در اختیار علاقه‌مندان به جهان اسرارآمیز تویین پیکس قرار دهیم. البته اینکه دوره‌ی انتشار این مطالب چگونه باشد، بر خود ما هم معلوم نیست که همه چیز بر اساس مشغله و گرفتاری‌های پیش‌بینی نشده‌ی این روزگار رقم می‌خورد.

اداره تحقیقات فدرال
مامور ویژه: تامارا پرستون

دختر شایستۀ تویین پیکس

می‌خواهم یک نکتۀ عجیب و شاید مرتبط را هم به عنوان پی‌نوشت اضافه کنم. بعد از آن سلسله‌جنایت‌هایی که ویندوم ارل یک‌تنه به راه انداخت، مدت قابل‌توجهی طول کشید تا زندگی در تویین پیکس به حالت «عادی» بازگشت. در این میان، یک نکته توجهم را جلب کرد:

حتماً از پروندۀ سرگرد بریگز، داستان «لانا بادینگ میلفورد» را به خاطر دارید؛ همان زن جوانِ هوسران و ماجراجویی که — دست‌کم برای یک شب — همسر داگ میلفوردِ مرحوم بود؛ ناشر روزنامۀ «تویین پیکس پست» و مأمور اطلاعاتیِ سابقی که عمری در این کار گذرانده بود. وقتی آنی بلک‌برن ناپدید شد، دوباره ظاهر شد و اندکی بعد به آن حالت برزخی و نیمه‌هوشیار فرو رفت، برگزارکنندگان مسابقه — بعد از رعایت فاصله‌ای آبرومندانه به مدت شصت روز — رسماً اعلام کردند که نمایندۀ منتخبشان دیگر قادر به انجام وظایف این سِمت نخواهد بود. و بله، «دختر شایسته تویین پیکس» واقعاً یک سِمت مدنی است و یک‌سری وظایف در حوزۀ روابط عمومی شهری هم دارد؛ هرچند نه چندان خطیر: کارهایی از قبیل بریدن روبان افتتاحیه‌ها، حضور در مسابقات هوم‌کامینگِ دبیرستان و گرفتن عکس‌های تبلیغاتی با مقامات مدعو.

شورای شهر رأی داد که در غیاب تراژیک آنی، نفر دوم مسابقه این عنوان را بر عهده بگیرد و جای او را پر کند. طبق برگه‌های امتیاز، آن شخص لانا بادینگ میلفورد بود. البته این واقعیت که لانا در هفته‌های بعد از مرگِ نابهنگام همسرش — در زمان‌ها و مکان‌های مختلف و به گواه شاهدان متعدد — در حال عشوه‌گری و گرم گرفتن با برادر داگ، دوین میلفورد، شهردار دیرینۀ شهر، دیده شده بود، نباید به عنوان عاملی مؤثر یا جانبدارانه در تصمیم شورا تلقی شود؛ یا حداقل این چیزی بود که اصرار داشتند من باور کنم. با نگاهی خیرخواهانه‌تر، دلداری دادن لانا به برادرشوهرِ سالخورده‌اش در روزهای سخت، صرفاً جلوه‌ای طبیعی از شفقتِ سرشار و بالغانۀ او نسبت به همنوعش در نظر گرفته شد. اِهههم.

هرچند کششِ همیشگیِ کهن‌الگوی «زنانگیِ تاریک» همچنان جذابیت خود را دارد، اما نکته‌ای که اینجا برایم جالب است، این نیست. به فهرستی از متعلقات داگ در زمان مرگش برخوردم که به گزارش کالبدشکافی پیوست شده بود. خلاصه‌اش از این قرار است:

علت مرگ: ایست قلبی.
جسد برهنه، در تخت پیدا شد.

(همان‌طور که یادتان هست، صبحِ بعد از شب عروسیِ داگ و لانا در سوئیت ماه‌عسلِ هتل گریت نورترن).

متعلقات شخصیِ یافت‌شده روی میز کنار تخت متوفی: یک ساعت رولکس و یک انگشتر به رنگ سبز یشمی‌.

مراسم ازدواج لانا با داگی میلفورد تویین پیکس

خب. مراسم عروسی حدود چهارده ساعت قبل از آن برگزار شده بود. طبق رسم معمول، عروس و داماد هنگام ادای پیمان ازدواج، در حضور جمعی از شاهدان، حلقه ردوبدل کرده بودند. موضوع را پیگیری کردم. با اینکه بیش از بیست‌وپنج سال از آن مراسم می‌گذرد، هیچ‌یک از حدود پانزده نفری که در مراسم حضور داشتند و با آن‌ها مصاحبه کردم، حلقه‌ای را که لانا به داگ داده بود، «حلقه‌ای به رنگ سبز یشمی» به یاد نمی‌آورد؛ همه آن را حلقۀ ازدواج طلایی معمولی و بدون نگین توصیف کردند. جواهرفروش شهر، که هنوز هم به کار مشغول است، این موضوع را تأیید کرد. او رسیدی در اختیارم گذاشت که نشان می‌داد داگ میلفورد، چند روز پیش از مراسم عروسی، حلقه‌های ازدواج خودش و همسرش را خریده بود.

وقتی دربارۀ سرنوشتِ «حلقۀ سبز یشمی» بعد از مرگ داگ پرس‌وجو کردم، به من گفتند که طبق روال اداره، حلقه می‌بایست به بیوۀ میلفورد بازگردانده شده باشد.

(برای یادآوری: در سراسر این پرونده ردی از یک «حلقۀ سبز» به چشم می‌خورد که ظاهر می‌شود و دوباره ناپدید می‌شود. بارها به این حلقه اشاره شده است؛ از اسناد مری‌ودر لوئیس[۱] گرفته تا سال‌ها بعد، در کاخ سفیدِ دوران نیکسون، جایی که شاید خودِ داگ میلفورد آن را بر دست چپِ رئیس‌جمهور فقید و آشفته‌حال دیده باشد. بارها درباره کسی که حلقه را به دست داشته چنین یاد شده که با آن «ور می‌رفته» و دور انگشتش می‌چرخانده؛ و اغلب، ظاهر شدنِ حلقه از خطری قریب‌الوقوع، بداقبالی یا مرگی نابهنگام خبر می‌داده است. اعتراف می‌کنم که اصلاً نمی‌دانم از این ماجرا چه برداشتی باید داشته باشم و کنجکاوم بدانم شما چه برداشتی از آن دارید.)

لانا، همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، بعد از مرگ داگ فقط تا پایان مراحل انحصار وراثت و تأیید قانونی مفاد وصیت‌نامه در تویین پیکس ماند. بعد هم با چند میلیون دلار ثروت بادآورده، خیلی زود باروبندیلش را بست و آنجا را ترک کرد. بعدتر سروکله‌اش در همپتونز پیدا شد؛ هر بار در کنار مردی خوش‌قیافه و متمول‌تر از قبلی، تا اینکه بالاخره یک مدیر صندوق سرمایه‌گذاری را به تور انداخت که در آستانۀ اولین میلیاردش بود. (فراموش نکنید، این ماجرا مربوط به اواسط دهۀ نود است، زمانی که میلیاردرهای واقعیِ نیویورک هنوز واقعاً موجودات نادری بودند.)

لانا در مسیر صعود از سلسله‌مراتب ابرثروتمندان، برای مدتی کوتاه با یکی از ساکنان بدنام برجی در خیابان پنجم وارد رابطه شد؛ برجی که نام همان مرد را بر خود داشت؛ مردی که یا در فاصلۀ میان دو ازدواجش بود، یا در حال خیانت بود، یا صرفاً مشغول ویترین‌گردی بود. من توانستم عکسی از آن دو در صفحۀ اجتماعی یکی از روزنامه‌ها پیدا کنم که در یک ضیافت خیریه گرفته شده بود. در عکس، به نظر می‌رسد آن مرد حلقۀ سبزِ غیرمعمولی به انگشت حلقۀ دست چپش دارد، اما وضوح تصویر اجازۀ بررسی دقیق‌تر نمی‌دهد. به هر حال، رابطۀ آن‌ها دوام چندانی نداشت. از آنجا که این ماجرا در دورۀ افولِ ماجراجویی‌های مالیِ پرزرق‌وبرق آن مرد اتفاق افتاد — دورانی پر از ورشکستگی، دعاوی حقوقیِ ناخوشایند و دیگر شاهکارهای از این دست — می‌توان حدس زد که لانای همیشه کاربلد به نحوی توانسته نگاهی به وضعیت واقعیِ حساب‌وکتاب او بیندازد و بعد تصمیم گرفته باشد در آب‌های اطراف طعمه بریزد تا ماهی بزرگ‌تری به دام بیندازد… عجب، خدا می‌داند آخر و عاقبت آن مرد چه شد![۲]

مردی که لانا در نهایت با او ازدواج کرد، از نظر دوام زندگی زناشویی با اختلافی چشمگیر داگ میلفورد را پشت سر گذاشت؛ این زوج خوشبخت تا سال ۲۰۰۸ در کمال سعادت با هم زندگی کردند، تا اینکه آن سرمایه‌دار بزرگ هنگام دویدن صبحگاهی در ساحل آنتیگوا — محل «کاخ زمستانی‌شان» — بر اثر حملۀ قلبی درجا مُرد. لانا، که بار دیگر بیوه شده بود، حسابی بار خود را بست. شنیده‌ام بعد از آن سر از جنوب فرانسه درآورد، اما از آن به بعد دیگر رد این زن را گم کردم — یا بهتر است بگویم، علاقه‌ام را به پیگیری‌اش از دست دادم. لانا، که از این نظر هم‌سنخِ ویوین اسمیت بود، داستانش آن مایۀ اخلاقی آموزنده‌ای را ندارد که من در حکایت‌های عبرت‌آموزم می‌پسندم. او تا آن زمان قطعاً آن‌قدر پول روی هم گذاشته بود که بتواند دیگر دست از کار بکشد؛ و اگر بخواهم محترمانه بگویم، با توجه به حرفۀ موردعلاقه‌اش، «موتورش» هنوز کار می‌کرد، اما «شاسی‌اش» نیاز به یک تعمیر اساسی داشت.

به هر حال، چه کسی اهمیت می‌دهد؟ مادرم همیشه می‌گفت: «زباله، زباله است؛ حتی اگر در یک پاکتِ تیفانی[۳] باشد.»


[۱] کاوشگر آمریکایی و یکی از رهبران سفر اکتشافی لوئیس و کلارک بود که به دستور توماس جفرسون، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، راهی سرزمین‌های غربی شد. در جهان داستانیِ «تاریخ سری تویین پیکس»، لوئیس در جریان این سفر با پدیده‌هایی مرموز و ماورایی روبه‌رو می‌شود. در بخشی از سفر، Twisted Hair، یکی از سران بومی منطقه، انگشتر سبز را به او می‌دهد و هشدار می‌دهد که آن را به دست نکند. لوئیس بعدتر در نزدیکی آبشار تجربه‌ای عجیب و فراطبیعی دارد که با نیروهای مرموز منطقه در ارتباط است. او چند سال بعد در شرایطی مشکوک می‌میرد. در گزارش‌های اولیه، مرگ او خودکشی ثبت شده، هرچند احتمال قتل نیز مطرح بوده است. پس از مرگ او، انگشتر ناپدید می‌شود و بعدها دوباره در اختیار افراد دیگری دیده می‌شود.
[۲] ارجاعِ کنایه‌آمیز مارک فراست به دونالد ترامپ: «برجِ معروفِ هم‌نام با خودش در خیابان پنجم» اشاره به «برج ترامپ» در خیابان پنجم منهتن دارد. با اشاره به بحران‌های تجاری پیاپیِ ترامپ در اوایل دهۀ ۱۹۹۰ و جملۀ کنایه‌آمیز تامارا که «خدا می‌داند آخر و عاقبت آن مرد چه شد!»
[۳] «تیفانی اند کو» (Tiffany & Co) یکی از لوکس‌ترین و معروف‌ترین برندهای جواهرات در جهان است که جعبه‌ها و پاکت‌های آبی‌رنگِ آن نمادِ تجمل و اشرافیت محسوب می‌شود.

Latest

Read More

Comments

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید

eight + 18 =

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.