از روزمرگی ها: آقای سرنوشت

0
سرنوشت

من به سرنوشت ایمان دارم. وقتی دست جادویی اش را تا انتهای آرزوهایت فرو می برد و دقیقا آن یکی که همه ی دیگر آرزوها را به هم پیوند می دهد را می دزدد و موقعیت مرکزی عجیب و غریبی را برایت تصویر می کند و تو می مانی و چیزهایی که هنوز نطفه نبسته، فرانکشتاین می شوند. درست در همان لحظه که برای آخرین بار هندل موتورت را می چرخانی و منتظری نور، دنیایت را با جرقه هایش درخشان کند، پت و پتی می کند و هرز می چرخد و بعد تو با خودت می گویی این موتور تعمیر می خواهد و واقعاً هم می خواهد. تعمیرش می کنی و هرز می چرخد، تعویضش می کنی و هرز می چرخد و هرز می چرخد و تو ‌شوخی‌‌‌‌ِ دستش را جدی نمی گیری.
من به دست سرنوشت ایمان دارم و می دانم یک دیوانه ی خوش خنده با همه شوخی اش گرفته. اگرچه اگر دست سرنوشت هم دست هر کداممان بود باز هم این شوخی ها، کمی کمتر یا کمی بیشتر همین بود. حالا ما مانده ایم و موتور های هرز گرد و هیولاهایی از جنس آرزو هایمان که کاملا محتمل است هر لحظه لقمه چپمان کنند. دست سرنوشت را هم که اگر قطع کنیم ما می مانیم در میانه ی شده ها و نشده ها و خدا می داند که اگر در این تقریب ها گرفتار شویم حالمان چقدر از این بدتر می شود. اما من به دست سرنوشت ایمان دارم و می دانم که شوخی کردن تنها با یک نفر میان این همه موجود زنده خیلی خسته کننده است. بلند می خندم تا این شوخی تمام شود. یکی که روزهایش مثل هم شده لطفا سر شوخی را با این آقای سرنوشت باز کند.

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید