به ساعتم نگاه میکنم، هنوز یک ساعت وقت دارم. خدایا. عین هالوهای دهِ بالا یک ساعت زودتر آمدهام. ما قرارمان ساعت ۱۰ روز شنبه بود. میگفت از رُم میآید و یکی دو روزی هست و بعد میرود آلمان. در مکالمۀ تلفنیِ یک هفته پیش معلوم شد طرف سناریو را خوانده، اما دیگر صحبتی از محتوای سناریو و این چیزها نشد. قضایا خیلی تلگرافی و فشرده برگزار و همهچیز به ملاقات موکول شده بود…
حالا ایستاده بودم جلوی در ساختمان و نمیدانستم چهکار باید بکنم… به این فکر بودم که لابد گوستاو روز شنبه را به این دلیل انتخاب کرده که یکی دو ساعتی با هم حرف بزنیم و کمی بنوشیم و شاید ناهاری بخوریم. هنوز چهل دقیقه وقت داشتم و درست نبود که زنگ بزنم، تازه نمیدانستم کدام زنگ و چه طبقهای. فکر کردم بهتر است بروم داخل و ببینم کدام طبقه است. رفتم داخل. ولی از اسامی و طبقات خبری نبود. رفتم طرف صندوقهای پستی هر واحد. آنجا هم هرچه گشتم گوستاو مولری ندیدم. مانده بودم حیران. دوباره به آدرسی که روی کاغذ نوشته بودم، رجوع کردم. همان بود. سراغ اتاق سرایدار را گرفتم و زنگ زدم. پس از چند ثانیه جوانی در را باز کرد و من عرض احوال کردم و گمشدۀ خودم را معرفی کردم: گوستاو مولر. جوان قدری فکر کرد و گفت: «ما مولر نداریم.» گفتم: «چطور ندارید. آدرسش را خودش داده همینجاست؛ یک آلمانیه. رئیس تشکیلات فیلم و…» طرف گفت: «آلمانیه؟» رفت تو اتاقش و دفترش را باز کرد و مشغول بررسی شد و گفت: «بله، به نام زنشه. طبقۀ پنج، اتاق دو.» و تازه داشت مینوشت پنج و دو که آسانسور باز شد و آقای گوستاو مولر آمد بیرون. بیاختیار سرم را انداختم پایین و مشغول نوشتن شدم، پشتم به آسانسور و آقای گوستاو بود که نرمنرم جلو آمد و با پالتوی خاکستری و چکمههای کلفت تلقتلق از کنارم گذشت و به درِ شیشهای رسید و خارج شد و من هنوز مشغول نوشتن بودم… الکی!
جوان سرایدار گفت: «این آقای مولر بود دیگه، مگه شما باهاش کار نداشتی؟» برگشتم و گفتم: «کی؟ مولر؟» و آرام و کنجکاو خزیدم طرف در. و پس از دید زدن دزدکی از پشت در و دور شدن آقای مولر در را باز کردم و زدم بیرون.
«کجا دارد میرود این بابا؟ مگر نیمساعت دیگر با من قرار ندارد…» و بیاختیار به دنبالش راه افتادم. حالا گوستاو داشت با قدمهای محکم و مطمئن به طرف ایستگاه مترو میرفت. فکر کردم نکند کار مهمی برایش پیش آمده و مجبور شده جایی برود. چطور است بدوم و یک جوری ویراژ بدهم و جلویش سبز بشوم. در این فکر بودم که دیدم به جای اینکه وارد پلههای مترو بشود از آن گذشت و رفت سر چهارراه سراغ دکۀ روزنامهفروشی و روزنامهای برداشت، احتمالاً «لوموند»، پولش را داد و راه افتاد. من هم به دنبالش. ولی به جای اینکه برگردد خانهاش برعکس پیادهرو را گرفت و در حالی که به تیترهای درشت روزنامه نگاه میکرد از روی خط عابر پیاده رد شد و رفت آن طرف چهارراه شلوغِ پررفتوآمد و تا آمدم بجنبم، دیدم که گوستاو در بین مردم گم شده. «ای بابا… کجا رفت؟ این بابا تا یک ربع دیگر با من وعده دارد.»
تا چراغ سبز شد، دویدم آن سمت خیابان و دنبال رد گوستاو در نقطهای که گم شده بود. هیچ نشان و اثری از او دیده نمیشد. گفتم شاید رفته باشد داخل کافۀ آن طرف پیادهرو. رفتم و داخل شدم. شلوغ بود و پر از جماعت عرقخورهای صبح که پای بار ایستاده بودند و سیگار دود میکردند و ور میزدند. نه خبری نبود. گفتم شاید رفته پایین دستشویی یا آنکه تلفن کند. قدری اینپا و آنپا کردم و بالاخره زدم بیرون. رفتم طرف خانۀ گوستاو و چون هنوز ده دقیقه وقت داشتم در کافۀ سر نبش سفارش یک قهوه دادم و دم بار ایستادم، چشم به بیرون. از این حالم کفری شدم، اصلاً چرا اینقدر زود آمده بودم و این کارهای احمقانه چه بود؟ افتادن دنبال گوستاو. لابد اگر هم رفته پیغامی گذاشته است. اینها که مثل تو دهاتی و احمق نیستند. در همین فکر و خیالات بودم و اسپرسو را ذرهذره مینوشیدم که چشمم افتاد آن طرف خیابان و جناب گوستاو را دیدم که نان باگت دراز و پاکتی، لابد حاوی کرواسان، و یک شیشۀ شیر تازه به دست گرفته و دارد میرود سمت خانهاش. بیچاره رفته بود صبحانه و روزنامۀ صبح بگیرد و برگردد؛ منِ الاغ را بگو که فکر میکردم همۀ آرزوهایم پر کشیده و رفته است.
از همان ورود به آپارتمان که گوستاو با همان پالتو و چکمه در را باز کرد و هِلوی (Hello) قوی و غلیظی گفت و لیوان قهوهاش را سر کشید و گفت: «بیا تو.» فهمیدم که قضایا رنگوبوی دیگری دارد. دهان گوستاو میجنبید و تا خواستم کلاهم را بردارم و پالتویم را بکنم منصرف شدم، چون زنِ گوستاو در پالتوی پوست کلفتی در حالی که چمدان بزرگی را خِروخِر به داخل هال میکشید سر رسید. او هم یک کرواسان به نیش کشیده بود و هِلویی گفت و برگشت به اتاق. گوستاو من را به اتاق بزرگ نشیمن برد و برایم قهوه ریخت و قدری شیر داد دستم. پرسیدم: «خب، اوضاع چطوره؟» و بلافاصله پشیمان شدم. چون گوستاو شروع کرد به توضیح مفصل وضع کاری و اوضاع بد اقتصادی و این حرفها. تندتند قهوه را سر کشیدم و سر جنباندم و گوستاو به ساعتش نگاه کرد و گفت: «متأسفانه تا ده دقیقۀ دیگر تاکسی میآید تا ما را ببرد فرودگاه اورلی. کار مهمی پیش آمده باید برویم فرانکفورت.» عذرخواهی کرد و به چمدانها پرداخت و آنها را خِروخِر کشید طرف در که تلفن خانه زنگ زد، برداشت و قدری آلمانی ور زد و من هی حرصوجوش خوردم؛ میدیدم که چطور فرصتها دارد از دست میرود. بالاخره تلفن بابا تمام شد و در حالی که به ساعتش نگاه میکرد به زنش چیزی گفت و بعد پرسید: «خب چه میکنی؟ تو ایران کار میشه؟» گفتم: «آره، یک فیلم برای کودکان ساختهام» و دست کردم عکسهای فیلمم را درآوردم و نشانش دادم. یکییکی با دقت آنها را نگاه کرد و گفت: «من این فیلم را میخواهم، با کی باید تماس بگیرم؟» گفتم: «با کانون پرورش فکری.» اسم و تلفن و آدرس دادم و طرف باز رفت طرف چمدانها و چک کردن حمام که چیزی جا نگذاشته باشد و هنوز چیزی دربارۀ سناریویی که به او داده بودم نمیگفت و جانم را به لب آورده بود. بالاخره نتوانستم بیشتر صبر کنم و گفتم: «خب، سناریو رو خوندین؟» گفت: «آره و دو تا نامه هم برایت نوشتم که جوابی نیامد.» حیرت کردم، چون هیچ نامهای به دستم نرسیده بود و همین را گفتم و اوضاع مغشوش مراودات و مراسلات پس از انقلاب و بازبینیها و غیره…
دوباره سکوت بین ما برقرار شد و او همچنان داشت به چمدانها وَر میرفت. بالاخره پرسیدم: «خب، چطور بود؟»
گوستاو به جای جواب پرسید: «فکر میکنید این پروژه چقدر خرج برمیدارد؟» سؤال مشکلی بود، به این مسئله فکر نکرده بودم، اصلاً نمیدانستم کجا میخواهد فیلمبرداری بشود، آلمان؟ انگلیس؟ به هر حال، باید به زبان انگلیسی باشد؛ هزینه را برآورد نکرده بودم، فکر میکردم بودجۀ معمولی میخواهد، چون همۀ فیلم در یک مکان است. گوستاو باز پرسید: «چقدر؟» بیاختیار پراندم: «پنج میلیون.» گوستاو پرسید: «چی؟ دلار یا فرانک؟» مانده بودم چه بگویم، گفتم: «فرانک.» گوستاو سرش را از یک سو به سوی دیگر برد و گفت: «گران است. مشکل بشود برای همچین فیلمی اینقدر سرمایه جمع کرد.» زنگ تلفن به صدا درآمد. تاکسی بود. زن گوستاو آمادۀ دم در اتاق ایستاده بود. برخاستند. در آسانسور باز شد و گوستاو و زنش همراه چمدانها و من وارد شدیم. آسانسور راه افتاد. گوستاو باز هم سری تکان داد و گفت: «این رقم با اینکه فکر میکنم منطقیه، با توجه به تاریخی بودن فیلم و بازیگر انگلیسیزبون و…، رقم قابلتوجهیه، راستی کی میخواد نقش ناپلئون و گوتۀ جوان رو بازی کنه؟ ناپلئون کمکسی نیست.» گفتم: «مسئله اون نیست، مثل فیلم انجیل به روایت سن متیوی پازولینی، کی نقش مسیح رو بازی کرد؟ یک ناشناس، یک آماتور و خیلی هم طبیعی و خوب بود. این هم همونطور.» داشتم در ذهنم قصابِ محلۀ خودمان را تصور میکردم که خیلی به ناپلئون شبیه است. همان صورت و پیشانی بلند و شکم برآمده و قد کوتاه.
پرسیدم: «شما چقدر میتونین تقبل کنین؟» آسانسور ایستاده بود و گوستاو چمدانها را هل میداد طرف در خروجی، لحظهای ایستاد و فکر کرد و گفت نمیتواند بگوید… بستگی دارد. گفتم: «ولی پارسال شما هیچ صحبتی از بودجۀ فیلم نکردید، در حالی که میدانستید همینقدرها میشود.» گوستاو لبخند سردی تحویل داد و گفت: «حق با شماست، ولی پارسال وضع ما با امسال فرق میکرد…» بعد گفت: «اسکولیموفسکی، فیلمساز معروف لهستانی، الان سه ساله سر جمعوجور کردن بودجۀ یک فیلم تاریخی، مثل مال شما، درمانده و هنوز به جایی نرسیده، پروژۀ شما گران است. باید به فکر پروژههای سادۀ امروزیِ ارزان باشید. به هر حال من هنوز هستم، اگر سر این کار شریکی پیدا کردید من را خبر کنید» و سوار شدند و رفتند. زنش حتی خداحافظی هم نکرد. ایستادم و به تاکسی سفیدرنگ نگاه میکردم که چگونه دور میشد و همۀ امیدها و آرزوهای مرا با خود میبرد. من الاغ را بگو که فکر میکردم آرزوهایم بعد از خواندن روزنامۀ «لوموند» و خوردن کرواسان برگشته است. هیچوقت به فکرم نمیرسید که گوستاو اینطور در این موقعیت بخواهد سرنوشتم را اینگونه عوض کند و اینجور بیرحمانه دستبهسرم کند. چه سرنوشت احمقانهای. چه رؤیاهایی…
راه افتادم زیر باران ریزی که میآمد. احتیاج داشتم تا از این احوال گهآلود بیرون بیایم. گوستاو نامردی کرده بود. بدون هیچ جیرهومواجبی مرا واداشته بود روی متنی کار کنم که آخرش هم به همین هیچ ختم شد. اصلاً باید از اول میرفتم سراغ یک سوژۀ سادۀ معاصر. مثل بچههای «نوول وگ»؛ تروفو و گدار و شابرول و اینها. دوربین روی دست و مستند و ارزان… نه یک داستان غمانگیز تاریخی با آن لباسها و کلاهگیسها و دامن بلند و آنهمه دکوپز. حال خوبی نداشتم. «رنجهای ورتر جوان» را با تمام وجود حس میکردم و میدانستم که دیگر نمیتوانم آن را بسازم. دوره دورۀ ریگان و هفتتیرکشی و آن هم بُکشبُکش و اکشن بود. خیلیها دیگر مثل آنتونیونی و فلینی و ویسکونتی هم نمیتوانستند به راحتی فیلمهای خودشان را بسازند، البته جز برگمان و گدار که حالا یک یاغی تمامعیار بود و اصلاً مرگ سینما را اعلام کرده بود… ملول بودم و خسته، چهکار باید میکردم. فقط چپیدم در اولین کافهای که سرِ راه دیدم و رفتم یک جای دنج تهِ کافه نشستم و سفارش کنیاک دادم و گفتم: «دوبل…»
پاریس 1981
از کتاب خاطرات پاریس نوشته داریوش مهرجویی با اندکی تصرف و تلخیص
