از روزمرگی ها:من همان جا مشغول مُردنم بودم!

0
روزمرگی ها

تصویر رفتنت مثل قطاری است که در یک روز بارانی ایستگاه خالی را ترک می کند… می روی. دنبالت می دوم و سرما پوست صورتم را که از میان شال گردن و کلاهم بیرون مانده، می سوزاند. به سختی نفس می کشم. هوایی که درون ریه هایم سرازیر می شود، می سوزاند و راه باز می کند. می رود اما بالا نمی آید و من همانجا روی زمین می افتم بی آنکه دیگر بتوانم نفس بکشم. آسمان جلوی چشمانم خاکستری می شود و من هر لحظه کبود تر می شوم. قطره های باران به صورتم می خورد و اشکهایم آرام سرازیر می شوند و من همچنان تقلا می کنم که نفس بکشم.دمای بدنم پایین می آید مثل هوایی که در آغوشم گرفته. از تقلا کردن برای فرو دادن این نفس ها دست می کشم. چشم هایم سیاهی می رود… لحظه ای می بندمشان و بعد بلافاصله بازشان می کنم… آفتاب چشمانم را می زند. نفس هایم راحت می روند و می آیند و هوا به طرز مطبوعی تازه است. زن میانسالی که بالای سرم ایستاده قیافه مهربانی دارد. دستم را می گیرد و می گوید که لابد سرت گیج رفته عزیزم…اینقدر که نحیفی. نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم. از ایستگاه قطار بیرون می آیم و اولین مرد خوش قیافه ای را که می بینم در آغوش می گیرم و می بوسمش؛ بی آنکه یادم بیاید قبل از ناپدید شدن دود قطاری که ایستگاه خالی را در آن روز بارانی ترک کرد، من همان جا روی زمین مشغول مُردنم بودم.

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید