روزمرگی های آقای م.هیس (قسمت پنجم)

0
روزمرگی ها

روز…/بیست و نهم دی ماه ۱۴۳۱
آسایشگاه سالمندان کهریزک – عصر یک روز معمولی
دستم را به سختی بالا می آورم و صورتم را که تازه اصلاح کرده اند لمس می کنم. چاله چوله هایش را وارسی می کنم و دوباره دستم را می گذارم سر جایش روی دسته صندلی چرخ‌دار. یک نفر از پشت سرم یک پیشبند قرمز دور گردنم می بندد. دستم را از زیر پیش بند بیرون می آورم. صندلی چرخ‌دار را کسی می گرداند سمت میز رو به دیوار و این یعنی باید چیزی برای خوردن در کار باشد. همه از اتاق ها بیرون‌ آمده اند و توی راهرو پای میزهای رو به دیوار صف کشیده اند. چند تا جوان با سینی‌های بزرگ پر از لیوان های قرمز از انتهای راهرو سر می رسند. سرم را بر می گردانم و طبق معمول نگاهی می اندازم به درب ورودی که گهگاهی کسی می رود و می آید. روبروی درب، چند بوته شمشاد پیداست. تنها چشم اندازی که دارم.
یک لیوان قرمز پر از مایعی سفید می گذارند مقابلم روی میز. سرم را بلند می کنم و نگاه مهربانی می اندازم به جوان سفید پوشی که لبخند می زند و این یعنی که “ممنونم…”. باز رو بر می گردانم به سمت ورودی و چیزی نمی گذرد که “جوانی های من” از در وارد می شود و تند تند داخل راهرو جلو می آید. مدام سرش را این طرف و آن طرف می گرداند و پیرمردهای نشسته را ورانداز می کند. می خواهم دستم را بالا بیاورم که خودش پیدایم می کند. دست تکان می دهد و قدم هایش را تندتر و لبخندش را ساختگی تر می کند.
همینطور که نزدیک می شود، بوی سیگار ۳۵ سالگی هایم در راهرو می پیچد، دستم را که می گیرد و خم می شود تا سرم را ببوسد. بوی های آشنای دیگری را حس می کنم. رایحه یک نوع همیشگی از ژاک بوگارت آمیخته با بوی سیگار را که تشریح کنی، خاطره همه آدم های زندگی ام از دلش می ریزد بیرون. دعواها و شادمانی ها، معامله ها و شکست ها… همه روزگاران سپری شده حالا دست من را رها می کنند. رو به رویم ایستاده و به وضوح این پا و آن پا می کند. با این شتاب همیشگی اش آشنا هستم. الان است که بگوید:”کاری با من نداری؟ امری، فرمایشی، دستوری…” و این یعنی می خواهد برود و آن بیرون بدود دنبال هر چیزی که آخرش قرار است برساندش به همین صندلی. پیش دستی می کنم و می گویم: “من رو ببر بیرون…” بر می گردد و فاصله تا ابتدای راهرو را نگاه می کند، دوباره من را ورانداز می کند و می گوید:” کدوم بیرون؟” بهش حالی می کنم که تا هر جایی که بیرون از این راهروی شبانه روزی باشد و نگاهم طوری ملتمسانه است که برای لحظه ای پاهایش انگار شل می شوند. تکانی به خودش می دهد و دسته های صندلی را می چسبد.

روز دوازدهم/بیست و نهم دی ماه ۱۳۹۶
آسایشگاه سالمندان کهریزک – عصر یک روز معمولی
همین طور که در طول راهرو صندلی چرخ‌دار را هل می دهم، متوجه می شوم که عرق شرم از روی پیشانی ام کم کم سر می خورد روی ابروها و از آن گوشه می چکد روی زمین. پیرمرد بدون هیچ حرف و تحرکی روی صندلی اش نشسته و مستقیم درب خروج را نگاه می کند و من که اولین ملاقاتم با او بیرون از این اسارتگاه، شاید در ۱۰ سالگی بود، خودم را دلداری می دهم که من نه پسرش هستم، نه برادرش و نه حتی به آن معنی که مردم بپذیرند، دوستش.
نزدیکی های درب راهرو که می رسیم، یکی از پیرمردها با صندلی برقی جلو می آید و درب را برایمان باز می کند. سرش را با مهربانی تکان می دهد و قبل از این که من تشکر کنم، سپاسم را می پذیرد. پیرمردِ من، سرش را بالا می آورد و انگار هوای آزاد را بو می کشد. از تکان هایی که به خودش می دهد می توان فهمید که هیجان زده است. می برمش کنار استخر بزرگی که در محوطه است و فواره ها از میانه اش آب را به هوا می پاشند. روبه‌رویش می نشینم روی زمین و زل می زنم به چشمانش. بدون این که حرفی بزند با نیم لبخندی نگاهم می کند. نگاهش یک طور خردمندانه است. انگار کسی را می بیند که من نیستم. هوا سرد است و پاهایش در پیژامه نازکی که دارد به وضوح می لرزند اما می گوید که هوا عالی‌ست. نگران است از این که برش گردانم به داخل آن راهروی منزوی و دلگیر.

روز…/بیست و نهم دی ماه ۱۴۳۱
آسایشگاه سالمندان کهریزک – ساعتی قبل از غروب
برم می گرداند به داخل همان راهروی منزوی و دلگیر. می پرسد که داخل اتاقم می روم یا نه؟ با تکان دادن سر حالی اش می کنم که “نه” و میز رو به روی دیوار را نشانش می دهم. با دقت صندلی را پارک می کند طوری که مانع عبور و مرور خدمتکاران نباشد. دوباره می ایستد کنارم و نگاهم می کند. لحظه شماری می کند که بگویمش “برو”. می دانم که حالا به کجاها خواهد رفت و چه ها بر او خواهد گذشت.
لیوان قرمز پر از مایع سفید رنگ، دیگر سر جایش نیست. پیش بند قرمز را از گردنم باز می کند و به کناری می اندازد. براندازم می کند و چند جمله تشریفاتی با همان لبخند ساختگی تحویلم می دهد که بوی شتاب برای خداحافظی می دهند. دستش را می گیرم و طوری فشار می دهم که کمی تعجب می کند. خم می شود و سرم را می بوسد. خیره به دیوار رو به رو، برمی گردم به وارسی تصاویری که از گذشته هایم بر آن نقش می بندد و هر از گاهی هم نگاهی می اندازم به سوی درب خروج و “جوانی هایم” را می بینم که تند تند دور می شود.
ادامه دارد…
قسمت پیشین

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید