هیچکاک و آغاباجی
آن پنجشنبۀ آفتابی پاییز بین ساعت دو تا هفت بعدازظهر سه حادثۀ غیرعادی اتفاق افتاد. سانس سه تا پنج به همراه دوستانم میرویم سینما مهتاب فیلم روح[۱] هیچکاک را میبینیم. ساعت شش و نیم آغاباجی برای دیدن مادربزرگم به خانۀ ما میآید. پانزده ثانیه بعد موزائیک کف دستشویی زیر پایم درمیرود و نزدیک است در چاه سنگآب سقوط کنم. ظاهراً این حوادث ساده ربطی به هم ندارند. اما در پشت این سادگی، پیچیدگیهای فراوانی هست.
بعدازظهر است. دو زنگ زبان داریم. سر کلاس نشستهایم. فضا مملو از توطئه و تبانی است. خیال داریم علیه معلمان شورش کنیم. جالب اینجاست که شورانندۀ ما آقای مدیر است. میخواهد با این کار زیرآب آقای چابک را بزند. آقای چابک معلم زبانمان است. حتماً قراردادی است که میشود به این ترتیب عذرش را خواست. دانشجو و هیکلی است. صورتی استخوانی با آروارههایی برآمده دارد. همیشه دندانهایش را به هم میساید.
معلمی عصبانی است اما بعضی وقتها هم رفتاری بسیار خودمانی و دوستانه دارد. درست است که هجده سال داریم و کلاس دوازده هستیم، اما روزی که سر کلاس سیگار کشید برق از کلۀ همهمان پرید. عجیب اینجاست که از بچهها کبریت میخواست. میگویند حرفهای «بودار» میزند. من که سر درنیاوردهام. فقط یک بار حرفی زده که زیاد هم بودار نبود. وقتی صحبت از ملکۀ انگلستان و شوهرش بود گفت که آخر سر دو شاه بیشتر در دنیا باقی نخواهد ماند؛ شاه انگلیس و شاه ورق پاسور.
این قضیۀ «بو» را طهمورث یزدانی برای اولین بار مطرح کرد. یک روز بعد از اینکه آقای چابک از کلاس رفت بچهها را جمع کرد و با چشمانی که از هیجان برق میزد گفت: «پشت یقۀ کتش رو دیدین؟» همه مثل آدمهای گیج و گول نگاهش کردیم. لبخند عاقل اندر سفیهی زد و گفت: «پشت یقۀ کتش علامت جبهۀ ملی سوم رو زده.» راستش ما که چیزی ندیده بودیم. اگر هم میدیدیم حالیمان نبود. طهمورث کلۀ بزرگی دارد و حرفهای گندهگنده میزند. میگوید پدرش در وزارت امور خارجه است. همیشه در آخر انشاهایش به اصطلاحِ معروفِ «ناسیونالیسم مثبت» میرسد. حتی اگر موضوع انشا این باشد که «نامهای به پدر خود بنویسید و توضیح دهید چرا رفوزه شدهاید.» یك بار من و چند نفر از بچهها از او سؤالاتی راجع به آقای چابک و حرفهای بودار کردیم. ابروهایش را بالا برد و گفت: «خائنه».
همینطور سر کلاس نشستهایم و با هم پچپچ میکنیم. نمیدانیم چرا آقای چابک تا حالا پیدایش نشده. یا از قضیۀ «بو» بویی برده یا به گوشش رساندهاند. راستش همهمان از آقای چابک خجالت میکشیم که این نامردی را سرش دربیاریم. مبصرمان میگوید آقای مدیر در جریان است و این حرکت را تأیید میکند. اما هنوز هیچکدام باور نکردهایم. طهمورث که هرچه سوسه آمده به خرجمان نرفته با حالتی کلافه از کلاس خارج میشود و نفسزنان با آقای مدیر برمیگردد. آقای مدیر عصبانی نگاهمان میکند و میگوید: «پس چرا نشستین؟ بیاین برین دیگه.» کتابها را برمیداریم و خجل و آویزان از مدرسه درمیآییم. بعضیها میروند خانهشان. بعضیها سر چهارراه میایستند و سیگاری روشن میکنند. من و الكساندر و عباس هم میرویم سینما مهتاب. فیلم «روح» با شرکت آنتونی پرکینز، جنت لی، ورا مایلز و جان گاوین. هر سهتایمان «ستارۀ سینما» خوان هستیم و من هیچکاکی. ليست صحنههایی را که هیچکاک در فیلمهایش بازی کرده، از فرمول گستردۀ «اتان» و «متان» روانترم. تقريباً تمام فیلمهایش را که در ایران نشان دادهاند، دیدهام. يک بار عباس با احتياط هیچکاک را با ساموئل خاچکیان مقایسه کرد. آمرانه نصیحتش کردم دست از این مقایسهها بردارد. بهترین فیلمی که در زندگیام دیدهام، سرگیجه است و بهترین کارگردان هیچکاک.
سینما مهتاب تقریباً خلوت است. فقط سه چهار ردیف لژ پر شده است. با عجز و لابه از کنترلچی اجازه میگیریم و میرویم جلو مینشینیم. قرار است به درخواست هیچکاک پس از شروع فیلم درهای سالن بسته شود که نمیشود. اول فیلم یک دقیقه سکوت است و تاریکی. یکی دو نفر خوشمزگی میکنند و چند نفر سوت میزنند. اما دنیای ما جداست و از آنها بریدهایم. فیلم از همان ابتدا که میرود سراغ پنجرهای در یک ساختمان تا آخر که آنتونی پرکینز با یک پتو بر روی شانه در دفتر کلانتر نشسته و مگسِ روی دستش را دور نمیکند نفس هر سه نفرمان را میگیرد. صحنۀ حمام که جای خود دارد ولی کلافهکنندهترین صحنۀ فیلم جایی است که ورا مایلز به تنهایی از پلههای زیرزمینِ خانه پایین میرود تا ببیند آنجا چه خبر است. هر سه نفر دستههای صندلی را گرفتهایم. قوز کردهایم و خودمان را پس میکشیم. انگار نمیخواهیم همراه او پایین برویم. ورا مایلز کاری به کار ما ندارد. از پلهها یکییکی پایین میرود. در زیرزمین زنی را از پشت میبیند که بر روی صندلی نشسته. او را صدا میزند. زن جواب نمیدهد. دست به شانهاش میزند. صندلی برمیگردد. موزیک جیغ میکشد. درست مثل وقتی که لبۀ تیغ صورتتراشِ تیزی را از پهنا روی شیشه بکشند. دست ورا مایلز از وحشت به لامپ آویزان از سقف میخورد. نور لرزانی که هر لحظه کجومعوج میشود، خطوط و مرز همهچیز را به هم میریزد. بر روی صندلی اسکلت زنی پیر نشسته. گیسهای جمعشدۀ خاکستری با فرقی صاف در میان. پوست خشک و چروکیده. حدقههای سیاه و دهان خالی.
یک ساعتی است به خانه رسیدهام. یادم نمیآید چطور از سینما درآمدهام و چهجور برگشتهام. کتاب فیزیک مکانیک را جلویم گذاشتهام و سعی میکنم درس فردا را بخوانم. کلمات هی از فوکوس خارج میشوند و صورت پیرزن جایشان را میگیرد. با چند تکان سر تصویر را محو میکنم. میایستم پنجرۀ خانۀ همسایهها را میبینم. پنجرهها از فوکوس خارج میشوند و صورت پیرزن جایشان را میگیرد. چند قدم راه میروم و به گلهای قالی خیره میشوم. گلها از فوکوس خارج میشوند و صورت پیرزن جایشان را میگیرد. میروم سراغ یخچال چیزی بخورم، لامپ چشمکی میزند و صورت پیرزن جای ظرفهای غذا را میگیرد. لرزان بالای بخاری علاءالدین میایستم و به شعلههای آبیاش چشم میدوزم. شعلهها بازی میکنند و صورت پیرزن جایشان را میگیرد. سعی میکنم خودم را مشغول کنم. مثل آدمهای خل، هی بیهدف این طرف و آن طرف میروم. بدبختی اینجاست که کسی خانه نیست وگرنه میتوانستم حرف بزنم. رادیو را با صدای بلند روشن میکنم. دلنگ و دلونگ تار و کمانچه بلند میشود و کمی آرام میشوم. هنوز کتاب فیزیک مکانیک را برنداشتهام که کسی در میزند. درِ خانه چوبی است. کوبهای برنجی و هلالیشکل دارد. تا آنجا که یادم میآید هیچوقت کسی کوبه را به صدا درنمیآورد. همه زنگ میزنند. نمیدانم چرا یکمرتبه ترس برم میدارد. میآیم سر پلهها و خوب گوش میکنم. چند لحظه بعد باز صدای تقتقِ در میآید. ضربهها نامنظم و کوتاه و بلندند. انگار درزننده دستش جان و قوت ندارد. از پلهها پایین میآیم و چراغ راهرو را روشن میکنم. لامپ چهل وات است و کمسو. سالها محل امنی برای مگسها بوده که بنشینند روی آن و کارشان را بکنند. نوری زرد و کثیف و هالهدار اطراف را روشن میکند. پشت در میایستم و میپرسم: «كيه؟» کسی جواب نمیدهد. لنگۀ در را باز میکنم. منتظرم آدمی را ببینم اما هیچکس نیست. چارچوب سیاه و خالی مثل گوری تاریک روبهرویم دهان باز میکند. یکمرتبه ضربان قلبم بالا میرود. موهای تنم سیخ میایستند و رودههایم را میکشند. یکی دو قدم عقب میروم و بلند میپرسم: «کی بود؟» کلهای از سمت چپ آهسته وارد کادر سیاه میشود. گیسهای خاکستری با فرقی صاف در میان. پوستی چروکیده، چشمهایی گودنشسته، دماغی تیرکشیده، دهانی بیدندان، چند تار موی سیاه بلند بر چانه و همۀ اینها در میان چارقدی سفید و چادری مشکی. شعورم این صورت را میشناسد و میگوید: «آغاباجی است»، اما چیزی درونم بالا و پایین میرود و میگوید: «پیرزنِ فیلم روح است». مثل آنتونی پرکینز که هنگام دیدن جسد جنت لی دستش را روی دهانش میگذارد، دستم را روی دهانم میگذارم که جانم از ترس در نرود. چند قدم پسپس میروم و به دستشویی میخورم. قدیمها وقتی خانه یکطبقه بود به اینجا میگفتیم سنگآب. ناگهان تعادلم به هم میخورد و حس میکنم یک پایم در حال پایین رفتن است. نعرۀای میزنم و لبۀ دستشویی و لولۀ خروج آب را میگیرم. نگاهی به زیر میاندازم میبینم یک پایم تا بالای ران در حفرۀ سیاهی به اندازۀ یک موزائیک فرو رفته و پای دیگرم به لبۀ موزائیک بغلی که در حال فرو رفتن است گیر کرده. آغاباجی با سرعتی که از سن او بعید است وارد خانه میشود و به طرفم میآید. موزائیک بغلی و چندتای دیگر هم درمیروند. حالا نیمۀ پایینی بدنم در سوراخ است و نیمۀ بالایی به دستشویی آویزان. آغاباجی حساب کار دستش میآید و میایستد. زنجمورهکنان از او تقاضای کمک میکنم. چادرش را برمیدارد و یک سر آن را به دستۀ چوبی تلمبۀ آب میبندد و سر دیگرش را به طرف من پرت میکند. تلمبۀ آب دستگاهی يُقر و چدنی است. در گذشته به وسیلۀ آن آب را از آبانبار به منبع آب در پشتبام میرساندیم. به کمک چادر خودم را بالا میکشم و کنار راهرو ولو میشوم. آغاباجی زیاد به من نزدیک نمیشود. پیرزن هوشیاری است. حتماً فهمیده که از او ترسیدهام. میرود پای پلهها. مادربزرگم را صدا میزند و چند بار «هو» میکشد. به او هنوز میگوید «زنداداش». هرچند پنجاه سالی هست که دیگر داداشی وجود ندارد. وقتی مطمئن میشود کسی خانه نیست پای پلهها مینشیند. از پتۀ چارقدش عینک دورفلزی بیضیشکلش را درمیآورد. کش عینک را که پشت کلهاش میزان کرد نگران و با دقت نگاهم میکند. با اینکه نجاتم داده هنوز پیرزن فیلم روح است. بویی گس همهجا را پر کرده. چیزی بین الكل و سرکه. حدس میزنم بو از سوراخی که در آن آویزان بودهام میآید. آنچنان شدید است که آدم را منگ میکند. آغاباجی با حالتی مستأصل چند بار این طرف و آن طرف را نگاه میکند. حتماً در فکر چارهای برای حال من است. از پتۀ دیگر چارقدش دو جسم نعلیشکل صورتیرنگ درمیآورد و در دهانش میگذارد. چهرهاش مثل چرخِ پنچرشدۀ اتومبیلی که ناگهان جک زیرش بزنند سرپا میایستد. دندانهای مصنوعیاش هستند. بدون آنها نه حرفی میزند، نه چیزی میخورد. در همین لحظه مادربزرگم بقچهبهدست و هنهنكُنان از درِ خانه میآید تو. صورتش سرخ است و از او بخار بلند میشود. حتماً حمام بوده. قبل از اینکه از حال بروم چشمم به آغاباجی میافتد که شکلی انسانی پیدا کرده و دیگر پیرزن فیلم روح نیست.
نیم ساعتی میگذرد. طبقۀ بالا هستم و حالم کمی جا آمده. مادربزرگم معتقد است قهره کردهام. کنارم نشسته و میخواهد تکههای نمکسنگ را به زور به خوردم بدهد. میگوید خدا به من رحم کرده که توی چاه نیفتادهام. نمک را در دهان میگذارم و حرفش را تأیید میکنم. تا حالا پدر و مادر و آباء و اجداد همسایۀ بغلی را ریخته توی هاون، با فحش و نفرین درستوحسابی کوبیده و از کار درشان آورده. تصمیم گرفته صبح اول وقت به کلانتری محل شکایت کند. همسایۀ بغلی ارمنی است. هنوز منظورش را از شکایت نفهمیدهام. توضیح میدهد که همسایه از آبانبار خانهشان به عنوان یک خمرۀ بزرگ استفاده کرده و در آن شراب انداخته. دیوار چاه که حدفاصل خانۀ ما و آبانبار متروک آنها بوده ریزش کرده و در نتیجه موزائیکها فرو رفتهاند. تازه میفهمم بوی گسی که بين الكل و سرکه بوده از کجا میآمده. مادربزرگم پشت دستش میکوبد و لبش را گاز میگیرد. حیران است که اگر من در چاه میافتادم چه خاکی به سرش میکرد. به نظرم میآید حرفش نادرست است. ریزش چاه ما چه ربطی به شراب انداختن همسایه در آبانبارش دارد؟ سعی میکنم رأیش را بزنم. اگر به بحث نجسی و پاکی برسد هیچکس جلودارش نیست. آغاباجی با دو جمله قال قضیه را میکند. برای پاک کردن چاه از شراب پیشنهاد میکند یک کیسه آهک در آن بریزیم. برای کار همسایه هم معتقد است هر کسی خودش جواب اعمالش را در آن دنیا خواهد داد. از این حرفها گذشته به هر حال جهنم جاروکش هم میخواهد. مادربزرگم کوتاه میآید و بساط چای را علم میکند. کنار هم مینشینند و به قول خودشان شروع میکنند به اختلاط کردن. آغاباجی را زیاد نمیشناسم. سالی چند بار بیشتر نمیبینمش. در فامیل گفته میشود که خوشقدم نیست. بعضیها معتقدند آهش گیراست. اسمش «گلباجی خانم» است اما همه او را آغاباجی صدا میکنند.
چند صفحۀ فیزیک مکانیک خواندهام که مادربزرگم صدایم میزند. استکانی چای تازهدم جلویم میگذارد و اشارهای با آغاباجی ردوبدل میکنند. آغاباجی روبهرویم نشسته و به من چشم دوخته. شاید به او برخورده که از دیدنش اینقدر ترسیدهام. میگوید: «نه ماهی یونس رو دیدم نه سدِ سکندرو ساختم، اما اگه طایفۀ يأجوج و مأجوج هم ریخته بودن دورم اینقدر تنم نمیلرزید.» بعد رو به مادربزرگم گلایهکنان میگوید: «همچی که چشم نوهت به من افتاد از ترس داشت دلباد میداد.» مادربزرگم نگاه سرزنشآمیزی به طرفم میاندازد و دلجویانه به او میگوید: «قصد بیحرمتی نداشته، بایست ببخشينش آغاباجی، یهخورده سوداییمزاجه.» میگویم: «آخه امروز یه فیلمی دیده بودم.» مادربزرگ دستی به علامت بیاهمیت بودن حرفم تکان میدهد و میگوید: «باز نقل فیلم و سیمنماس؟» هر کاری کردهام نتوانستهام به او یاد بدهم بگوید «سینما». میگویم فیلمش خیلی عجیب و ترسناک بود. هر دوتایشان کمی کنجکاو میشوند. در چند جمله هستۀ اصلی داستان را تعریف میکنم. مادربزرگم خندهای میکند و میگوید: «باجی جون سوراخ واکن، حدیث جا کن.» آغاباجی یکمرتبه حالتش عوض میشود. زیر نگاهش احساس ناامنی میکنم. حدسم این است که میخواهد چیزی را از درونم بیرون بکشد. بدون اینکه از زمین بلند شود مثل ملخ روی پاهایش به طرفم میآید و کنارم مینشیند. از من میخواهد داستان را تماموکمال برایش تعریف کنم. تماموکمال که نه ولی خلاصۀ داستان را برایش تعریف میکنم. بهتزده و دقیق چشم به دهانم دوخته و پلک نمیزند. داستان که تمام میشود مادربزرگم یکی یک چای جلویمان میگذارد. اتاق به نحو عجیبی ساکت است. آغاباجی در خودش فرو رفته و به گلهای قالی ماتش برده. من هم جرئت اینکه حرفی بزنم ندارم. میترسم باز دوباره تبدیل به پیرزن فیلم روح شود. مادربزرگم برای اینکه سکوت را بشکند سرفهای میکند و با خنده میپرسد: «حالا کارچرخونِ این فیلم کی بوده؟» از من یاد گرفته که هر فیلمی «کارگردان» دارد. اما این کلمه را هم مثل سیمنما، همیشه میگوید «کارچرخان». قبل از اینکه جواب بدهم آغاباجی را میبینم که لب ورمیچیند. گریهاش بیصداست. شگفتزده در پی توضیحی به مادربزرگم نگاه میکنم. با چشم و ابرو اشارهای میکند که بیرون بروم. بلند میشوم میروم سراغ فیزیک مکانیک.
یک ساعتی گذشته وقت شام است. مادربزرگم میخواهد آغاباجی را نگه دارد. صدای اصرار و انکارشان را از بالا میشنوم. بالاخره آغاباجی با گفتن اینکه میخواهد حلوا بپزد و فردا برود زیارت اهل قبور پایین میآید. هنگام خداحافظی سعی میکنم اتفاق ناخوشایند لحظۀ ورود را از دلش درآورم. چند تا تعارف قلنبهسلنبه را که از بزرگترها یاد گرفتهام برایش تکهپاره میکنم: «مشرف فرمودین»، «قدمتون رو چشم»، «بندهنوازی کردین»، «بازم سرافراز بفرمایين.» آغاباجی صبر میکند تا پرتوپلاهایم تمام شود. آنوقت میگوید: «یهوقت آغاباجی رو میبری این نمایش رو سِیر کنه؟» منظورش را نمیفهمم. دستپاچه میشوم. نگرانم مبادا وقت خداحافظی هم دلخورش کنم. از میان تمام حدسهای مختلفی که میزنم سادهترینش منظور اوست. میخواهد او را ببرم فیلم روح را ببیند. به همین خاطر هم باورم نمیشود. جوابی خنثی میدهم که گاف نداده باشم. میگویم: «خواهش میکنم، اختیار دارین.» سری تکان میدهد و در تاریکی ناپدید میشود.
وقتی موضوع را به مادربزرگ میگویم زیاد تعجبی نمیکند. میگوید: «آغاباجیو اینطوری نگاه نکن که یه کلوزه پنبه شده، یهوقتی زمین زیر پاش میلرزید.» کنجکاو میشوم و پرسوجوی بیشتری میکنم. بعد از شام داستان زندگیاش را برایم تعریف میکند. شب وقتی که در رختخواب دراز میکشم باز نزدیک است پیرزن فیلم روح به سراغم بیاید. برای اینکه حواسم را پرت کنم به آغاباجی فکر میکنم. زندگیاش بیشتر به فیلم شبیه است تا به واقعیت.
در پانزدهسالگی، «حکومت کربلا» از او خواستگاری میکند. (بعدها میفهمم قضیه مربوط به زمانی است که عراق هنوز جزئی از امپراتوری عثمانی بوده). حالا پاشای ترکی که در کربلا حکومت میکرده وصف زیبایی او را از کجا شنیده کسی نمیداند. گیس گلابتون تا گودی کمر، پیشانی تختهمرمر. چشمها میشی مثل آهو. ابروها پهن و پیوسته مثل كمان. دماغ یک نخودچی. دهان پستۀ خندان و چالِ زنخدان که چاهی بوده برای عشاق طاق و جفت. هرچه سعی میکنم نمیتوانم چهرۀ آغاباجی را با این اجزا و این اوصاف مطابقت بدهم. از همه ناجورتر آن چانۀ پرچینوچروک و موهای روییده بر آن است که اصلاً ربطی به چال زنخدان ندارد. پاشای ترک هدایای فراوانی پیشکش کرده که یک قلم آن اسبی است سفید و بالغ ولی به اندازۀ یک کُرّه، با نعلهایی از طلا. باجی خانم غیابی عقد میشود. در میان جهیزیهاش که دوازده شتر آن را حمل میکنند و عساکری فینهبهسر راهی مرز میشود. (عرصات جنگ اول است. پایان کار قجرها در ایران و پاشاها در ترکیه و همهجا بلبشو است.) میان راه خبر میآورند که دامادِ پیرِ ناکام از دنیا رفته. باجی خانم پانزدهساله میماند و تعدادی عساکر فینهبهسرِ عربِ عزب و هدایای حاکم ناکام و دوازده شتر جهیزیه. شبانه تمام ليرهها و اشرفیها را لای آستر پیراهنش میدوزد و صبح زود سوار بر اسبِ سمطلا به طرف خانۀ پدری فرار میکند.
ده سال بعد گلباجی خانم را بار دیگر عروسش میکنند. این بار شوهرش رئیس یکی از عشیرههای لُر است. مردی آفتابسوخته و ایلیاتی با قدی در حدود دو متر که به قول مادربزرگم خر را با خور میخورده و مُرده را با گور. شغلش خریدوفروش گنجنامه است و سرگرمیاش ورق گنجفه، یعنی در مجموع گره بر باد میزند. اسمش جعفر قلی است ولی صدایش میکنند «جف» (یادگار دوستان انگلیسی است یا ذوق و سلیقۀ شخصی کسی نمیداند. عصر پهلوی است و زمان تختهقاپو کردن ایلات و عشایر. قرار است هرچه در این صد سال شرارت کردهاند از دماغشان درآید. حالا دیگر قهوۀ قجری از مُد افتاده، صحبت از آمپول هوا در رگ است و آمپول آب در زانو.) جف مردی است یکدست. بازوی راستش در جنگی تیر خورده و خودش با شوشکه آن را از زیر شانه قطع کرده. آدمی است جانبشکسته و زمینخورده که تمام نامرادیها را با دو چیز تاخت میزند: تریاک و چزانیدن زنش، و در این هر دو چیز وسواس و سلیقۀ خاصی دارد.
همان شبِ زفاف گربه را دم حجله میکشد. عروس جوان را با لباس سفید بخت و برهنهسر به خانۀ پدر بازپس میفرستد. دستمالی بدون لک به یک دست او میدهد و چراغی موشی به دست دیگر. (بنابر تعریف مادربزرگم چراغ موشی چیزی است شبیه به قوری که از سر لولۀ آن فتیلهای درآمده و بهوسیلۀ روغن چراغی که در آن است میسوزد.) هنوز آفتاب پهن نشده باجی خانم تبدیل میشود به «باجی موشی». پدر سکته ناقص میکند و در همان بستر بیماری شرط و شروط دامادِ دروغگو و طمعکار را میپذیرد. ارثیۀ دخترش را پیشپیش و خشکه میپردازد به اضافۀ یک من شاه (که شش کیلو باشد) زعفران قائنات. هنوز آفتاب سر دیوار است که «باجی موشی» تبدیل میشود به «باجی زعفرانی» و به این ترتیب زندگی زناشوییشان آغاز میشود.
جف دست سنگینی دارد (باید هم داشته باشد، چون یکدست است بدنش تعادلی ندارد) و جواب هر اشتباهی را با «توپوزی» میدهد. (توپوزی اصطلاحی است برای چک و کشیده و سیلی). مادربزرگم میگوید مردهای تریاکی برای آنکه سروگوش زنشان نجنبد دو راه بیشتر ندارند. یا آنقدر بچه پس بیاندازند تا زنشان وقت سر خارانیدن نداشته باشد چه رسد به گوش جنبیدن یا در گرماگرم نشئهبازار، وقتی وافور کوک است و خودشان سرحال گوشدرد زنشان را بهانه کنند و دودی بر آن بدهند تا فردا زنشان دنداندرد را بهانه کند و دودی بگیرد و بالاخره روزی برسد که دو نفر در طرفین منقل لم بدهند و دماغشان را بخارانند و با صدائی کلفتشده حرفهای صد تا یک غاز بزنند. باجی خانم در هیچیک از این دو راه استعدادی ندارد. هفت بچه میزاید که ششتایشان میمیرند، تریاک هم به مزاجش سازگار نیست. اما چون با لباس سفید بخت به خانۀ شوهر آمده با کفن سفید مرگ هم میباید از آنجا برود. پس میسوزد و میسازد.
شبهای مهتاب بچه را به پشتش میبندد و به همراه جف راهی «کوه سُفّه» میشوند. صخرهای مشرف بر «تخت پولاد» که گورستان اصفهان است. زن زیر نظر شوهر و در پرتو مهتاب تا صبح تریاک میمالد. در آن زمان تریاک را یا در حریم آتش میمالیدند یا در آفتاب. اما به اعتقاد جف تریاکی که زیر نور مهتاب مالیده شود نشئگیاش چیز دیگری است. مهتابها میآیند و میروند. ماهها نو کهنه میشوند. هلال به بدر و بدر به هلال. تا اینکه شبی جف راه را کوتاه میکند و همان بالا زیر نور مهتاب میمیرد. صبح جمع سوگواران متوجه مطلبی عجیب میشوند. دست سالم جف از مچ قطع شده. همان دستی که با آن توپوزی میزده. پرسوجوها و جستوجوها به جایی نمیرسد. اقوام و خویشان چند اعتراض آبکی میکنند و بالاخره جسد را به خاک میسپارند. و راستی چه اهمیتی دارد مردی یکدست که هیچکس از دست او راضی نیست هنگام مرگ دست دیگرش را هم از دست داده باشد.
باجی خانم میماند و چند تکه مس و یکی دو پلاس و دختری دهساله و صورتی که باید آن را با سیلی سرخ نگه دارد. چند هفته بعد باجی خانم اثاثیه و تهِ خانه را میفروشد، دست دخترش را میگیرد و ناپدید میشود. پنج شش سالی میگذرد. خبر میآورند خانه و زندگی نقلی و جمعوجوری دارد و ساکن تهران است. حتماً اینقدر زرنگ بوده که ده لیرهای را در آستر پیراهنش لو نداده باشد. دخترش از آب و گل درمیآید. عروسی آبرومندانهای میگیرد و جهازی درخور همراهش میکند. دختر حامله میشود ولی سرِ زا میرود. برای اینکه نامادری نوهاش را بزرگ نکند با دامادش کنار میآید. بچۀ شیرخواره را نزد خود میآورد و طی سالها به دندان میگیرد و بزرگ میکند. حالا دیگر مدتهاست پیر شده و او را به احترام آغاباجی صدا میکنند.
هنوز خوابم نبرده. هرچه فکر میکنم نمیتوانم بفهمم چرا آغاباجی میخواهد فیلم روح را ببیند. حتمأ هوسی پیرزنانه است که فردا فراموش میشود. ناگهان کشف میکنم که دیگر از پیرزن فیلم روح نمیترسم. با خیال راحت صحنۀ زیرزمین را مرور میکنم و به خواب میروم.
چند شب بعد به خانه که میرسم میبینم نوۀ آغاباجی آنجاست. اسم نوهاش را سیاوش گذاشته. (از کدام امتحان سالم درآمده و از کدام آتش گذشته معلوم نیست. شاید حديث نفس خودش است). سیاوش دانشجوی پزشکی است و انترن بیمارستان. جوانی چاق، آرام با موهایی صاف که حرف زدنش بیشتر به زمزمه میماند. بعد از کمی سکوت و دستبهدست مالیدن کنجکاو راجع به فیلمی که قول دادهام مادربزرگش را ببرم سؤال میکند. باز دستپاچه میشوم. راستش این است که خجالت میکشم همراه آغاباجی به سینما بروم. شاید به خاطر اینکه دوستانم پز میدهند و میگویند با «گرلفرند»شان به سینما رفتهاند و من میباید با آغاباجی به سینما بروم. ماجرای آن روز و فیلم روح را که میگویم خندهاش میگیرد. میگوید آشی است که خودم پختهام. دست میکند و بیست تومان به من میدهد. میخواهم از زیر بار شانه خالی کنم و آن را به گردن سیاوش بیاندازم، اما خجالت میکشم. حتماً خیلی گرفتار است وگرنه خودش به این فکر میافتاد. مادربزرگ هم شیرم میکند. خودم هم به خودم دلداری میدهم که این یک کار نیک است، هرچند شک دارم هیچ فرشتهای آن را به حسابم بنویسد. سیاوش یک چای میخورد و قرار را برای فردا میگذاریم. خجولانه تشکر میکند و میرود.
فردا صبح سر قرارمان میروم. ثلث اول است و کلاسمان تقولق. آغاباجی حاضر و آماده به انتظار نشسته. لباس میهمانیاش را پوشیده؛ چادری سُربی با خالهای سفید ریز و گالشهای لاستیکی سیاه تا قوزک پا که به جای بند زیپ دارند. تاکسی میگیرم و سهراه شاه پیاده میشویم. هنوز خجالتم نریخته. اما متوجه میشوم کسی کاری به کارمان ندارد. پس ظاهرمان غیرعادی نیست. بازویش را میگیرم و نمنمک به طرف پایین راه میافتیم.
به سینما که میرسیم شقورق میشود. مثل اینکه تا حالا خوابگردی میکرده و ناگهان بیدار شده. همهچیز را به دقت نگاه میکند. همۀ حرکات مرا زیر نظر گرفته. انگار دارد خاطره جمع میکند. شاید هم در پی کشف رمز و رازی است. بلیت میخرم و وارد سینما میشویم. مثل آدمهای محو و مات وسط سالن انتظار ایستاده و به اطراف مینگرد. برای اینکه او را از این حالت در بیاورم به بوفه اشاره میکنم و میپرسم چیزی میخورد؟ با حرکت سر جواب منفی میدهد. سهلانگارانه میپرسم نمیخواهد به دستشویی برود؟ بلافاصله احساس پشیمانی میکنم. حدس میزنم سؤال برخورندهای بوده. گذشته از آن بالا و پایین رفتن از پلههای توالت سینما مهتاب نفس مرا بند میآورد، چه رسد به آغاباجی. خوشبختانه سینما خلوت است و همه سرشان به کار خودشان گرم. هنوز چند دقیقهای ننشستهایم که سه چهار صدای زنگ آغاباجی را از جا میپراند. درهای سالن را باز میکنند و من بلند میشوم. پرسشگرانه نگاهی به طرفم میاندازد. زیر بالش را میگیرم و به درِ سالن اشاره میکنم. از مردی که جلوی در ایستاده اجازه میگیرم که برویم جلو بنشینیم. نگاهی کنجکاو به هر دوتایمان میاندازد و میگوید اشکالی ندارد. وارد که میشویم آغاباجی از حرکت بازمیماند. ایستاده و با دهان باز به آن همه صندلیِ خالی نگاه میکند. صدای چند زنگ دیگر او را به خودش میآورد. میرویم جلو و چند ردیف مانده به پرده مینشینیم. زیرچشمی نگاهش میکنم. چارزانو نشسته و در حال تنظیم کردن چادرش است. چراغها خاموش میشوند و همهچیز به مدت یک دقیقه در تاریکی و سکوت فرو میرود. لحظاتی بعد نور چراغ یک کنترلچی رویمان میافتد. حتماً فکر میکند خیلی زرنگیم و میخواهد مچمان را بگیرد. آغاباجی که به طرف نور برمیگردد چراغدستی بلافاصله خاموش میشود. با خیال راحت تکیه میدهم و منتظر شروع فیلم میمانم.
مطمئنم که از آخر فیلم نخواهم ترسید. آغاباجی در کنارم است. در تمام طول فیلم نُطُق نمیکشد. سرفهای، عطسهای، خمیازهای، آهی، غرغری، تکانی. هیچ. قوز کرده و خاموش مثل مجسمه به پرده خیره شده. صحنۀ حمام که تمام میشود نگاهش میکنم. باز هم بیحرکت است. شک برم میدارد مبادا خوابیده باشد. کمی به جلو خم میشوم تا ببینم در چه حال است. اخم کرده به طرفم برمیگردد. خجالتزده تکیه میدهم و دوباره غرق فیلم میشوم. تصمیم داشتم در سکانس زیرزمین او را بپایم. اما خودم آنچنان میخ شدهام که تصمیمم از یادم رفته. اواخر فیلم جایی که آنتونی پرکینز را به دفتر کلانتر میبرند محتاطانه نیمنگاهی به طرفش میاندازم. تنها فرقی که کرده صندلی جلویی را دودستی چسبیده. چراغها روشن میشوند. نفس عمیقی میکشم و برمیخیزم. دستم را روی شانهاش میگذارم و صدایش میکنم. سرش را چند بار تکان میدهد. مثل اینکه دارد با خودش حرف میزند. مؤدبانه توضیح میدهم که فیلم تمام شده و باید برویم. کمی خودش را به طرف جلوی صندلی میکشد. پاهایش را بر زمین میگذارد و بلند میشود. در مجموع خسته و فرسوده به نظر میرسد اما چشمهایش برق میزنند. از کوچۀ کنار سینما که درمیآییم دستش را جلوی صورتش میگیرد تا نور اذیتش نکند. بعد چند بار این طرف و آن طرف را نگاه میکند. انگار فراموش کرده کجاییم. از آن روزهایی است که آفتاب میدرخشد و همهچیز زنده است. نسیمی ملس و مطبوع میوزد. دخترها و پسرهای مدارسِ «هدف» از کنارمان میگذرند. گنجشکها میان شاخههای درختان جیکجیککنان از سروکول هم بالا میروند. ناگهان دچار شادی عظیمی میشوم. دستم را دور شانهاش حلقه میکنم و ذوقزده میپرسم: «آغاباجی از فیلم خوشتون اومد؟» لبخند کمرنگی میزند و سرش را به علامت مثبت تكان میدهد. میپرسم: «از داستانش سر درآوردین؟» چند لحظهای طول میکشد تا بگوید: «آره، اما از کار دنیا سر درنیاوردم.»
خرخوانیهای نزدیک امتحان نهایی است. صبح زود در کوچۀ پشت سفارت سويیس اواسط خیابان پاستور بالا پایین میروم. یکی توی سر خودم میزنم یکی توی سر کتابها. چشم مادربزرگم که به من میافتد با عصبانیت میگوید: «نه به ریق بیفتی نه به سرفه، ریختشو نیگاه کن، عین دوک شده، یهچیزی بخور، یهخورده بخواب، آخرش میافتیها.» این حرفها حالیام نیست. مثل کسانی که ورد میخوانند یا پیرمردهایی که دندان مصنوعی دارند مدام لبهایم تکان میخورند. دارم درسها را با خودم دوره میکنم. فیزیک، شیمی، جبر، جانوری، گیاهی، تکامل، انگلیسی. آخ آخ، فرمول اصطکاک اجسام در سطوح صاف چی بود؟ لعنت بر این تأثیر اسید کلریدریک بر متان. ترسیم منحنی پرواز آپولوی هشت در محور مختصات. در هُموسیانینِ خونِ بیمُهرگان چه نوع پروتئینی وجود دارد؟ سوبریفیکاسیون در گیاهان یعنی چه؟ آلكونکین، کامبرین، سیلورین، دوونین، دورههای ماقبل و اول زمینشناسی است. هاملت هوز فادر ایز دد ایز دِ چیف کاراکتر این دِ پلی. بدجوری همهچیز را با هم قاطی کردهام. یک روز صبح ساعت هفت و نیم سیاوش را در میدان پاستور میبینم. اصلاً حوصلۀ سلام و علیک ندارم، اما آنچنان از روبهروی هم سر درآوردهایم که هیچرقم نمیشود از زیرش در رفت. چند بار به ترتیب حال همدیگر را میپرسیم و چند بار به ترتیب از هم تشکر میکنیم.
یکمرتبه یاد آغاباجی میافتم. به قدر کافی خودم را با همسینماییام نزدیک حس میکنم که از او سراغ بگیرم. با لحنی افسرده زمزمه میکند که در بیمارستان است. «بیماریاش چیست؟» در یک کلمه میگوید: «پیری».
شب وقتی مادربزرگم قضیه را میشنود قسمم میدهد که به عیادتش بروم. خودش پایش رگبهرگ شده و نمیتواند قدم از قدم بردارد. نکونالی میکنم و میپذیرم.
فردا بعدازظهر بقچهای را آماده کرده که برای آغاباجی ببرم. پتههایش را کنار میزنم و نگاهی به داخلش میاندازم. پاکتی پر از جوزقند، چند حبه نبات که بوی زعفرانش آدم را گیج میکند. تسبیحی ریزدانه به رنگ نیل و قلیانی سفری با تنگی بلور همراه کیسهای تنباکو. نمیدانستهام آغاباجی قلیان هم میکشد. میگوید: «کنار گذاشته، اما حالا دیگه عیبی نداره.»
اتاق بیمارستان دوتخته است. تخت کنار در خالی است. آغاباجی روی تختِ طرف پنجره دراز کشیده و آسمان را نگاه میکند. سیاوش روی تنها صندلی اتاق نشسته و روزنامه میخواند. وارد میشوم و سلام میکنم. عقل به خرج دادهام و سه شاخه میخک سفید خریدهام. هر دو نفر از دیدنم متحیر و خوشحال میشوند. سیاوش با حالتی دستپاچه دور اتاق میچرخد. بالاخره لیوانی پیدا میکند و گلها را در آن جا میدهد. بقچه را در دامن آغاباجی میگذارم و سلامِ مادربزرگم را میرسانم. کنجکاو بقچه را باز میکند. با حالتی حقشناسانه هدایا را یکییکی درمیآورد. به قلیان که میرسد گل از گلش میشکفد. سیاوش نگاهی ناراضی به طرفم میاندازد و مادربزرگش را از کشیدن قلیان برحذر میدارد. میخواهد کیسۀ تنباکو را بیاندازد توی سطل آشغالِ زیر تخت، اما این کار را نمیکند. حتماً حدس میزند ممکن است به من بربخورد. توضیح میدهد کشیدن قلیان برای آغاباجی خطرناک است. چند اصطلاح پزشکی هم چاشنی توضیحاتش میکند که موضوع را چهارمیخه کرده باشد و بعد میپردازد به پذیرایی کردن از من. تشکر میکنم و میگویم قصد دارم بروم. مرا به اصرار مینشاند که باید چند دقیقهای بمانم و مزۀ دهانم را عوض کنم. بعد نگاهی به ساعتش میاندازد و میگوید کلاسش دیر شده. یکی دو سفارش ریز و درشت به مادربزرگش میکند. با من دست میدهد و میرود. چند لحظهای سکوت میشود. چشمم به آغاباجی میافتد. با حرکت ابرو اشارهای به قلیان میکند. با حالتی تشویقآمیز چشمهایش را به هم میزند و مرا به شرکت در کاری که برایش منع شده فرا میخواند. خوشحال از این همدستی بلند میشوم و حرفهای سیاوش را یادآوری میکنم. سری به علامت بیاعتنایی تکان میدهد و میگوید: «آدم بایست خودش طبیب خودش باشه». تُنگ را تا نیمه پر میکنم و به دستش میدهم. بدنۀ چوبی را بالای تُنگ جا میدهد. نی قلیان را با دهان خیس میکند و در سوراخش میگذارد. پکی میزند و قلقل قلیان را به راه میاندازد. به نظر میرسد آب تنگ زیاد است. فوتی میکند و به اندازۀ نیماستکان آب از سر قلیان به زمین میریزد. باز پکی میزند و این دفعه اندازۀ آب درست است. زیر نظرش یک مشت تنباکو برمیدارم. با آب دستشویی کنار اتاق تنباکوها را چند بار خیس میکنم و فشار میدهم تا آب خوب به خوردشان برود. بعد در سر قلیان پهنشان میکنم. ناگهان هر دو نفر کشف میکنیم که اصلکاری را فراموش کردهایم. «زغال». زغال از کجا باید آورد؟ دلخور از این اشتباهِ لپی چند بار اطرافش را نگاه میکند. راهی به نظرش میرسد و میپرسد: «این دور و ورا قهوهخونه نیست؟» سر قلیان را برمیدارم و از بیمارستان بیرون میآیم. حدسش درست بود. در خیابان فرعی جنب بیمارستان چند نفری جلوی قهوهخانه زیر سایۀ بیدمجنون نشستهاند و چای میخورند. وارد میشوم و سراغ آتش را میگیرم. قهوهچی با ظرافت چند گل زغال روی سر قلیان میچیند. میخواهم پول بدهم نمیگیرد. در طول برگشت زغالها را فوت میکنم که سیاه نشوند. وارد میشوم و سر قلیان را میدهم دست آغاباجی. قلیان را میگذارد روی زانویش و راست مینشیند. آب دهانش را قورت میدهد و سینهاش را صاف میکند. نی قلیان را با گوشۀ لبهایش میگیرد و پُک میزند. روبهرویش ایستادهام و محو تماشایش هستم. قلیان به دود که میافتد پلکهایش سنگین و سنگینتر میشوند. چشمهایش را میبندد و مثل پاندول به چپ و راست خم میشود. زیر لب شعری زمزمه میکند که معنیاش را نمیفهمم. حتماً به لهجۀ لری است. با وجودی که کلماتش برایم مفهوم نیست لحنی غمناک دارد. ناگهان در باز میشود و پرستاری کوتاهقد و چاق به داخل اتاق قِل میخورد. با چشمهایی که چهار تا شده به آغاباجی زل میزند و میگوید: «وا، دیگه چی؟ میگفتین ساميه جمالم خبرش کنیم.» آغاباجی با رفتاری که نشانۀ بیخیالی است با تهمایهای از چشمدرچشم پرستار میدوزد. رسماً میزند زیر آواز و میخواند:
«گفته بودی که بیایی به سر بالینم
به دو دنیا ندهم لذت بیماری را»
پرستار پشتچشمی نازک میکند و سرش را چند بار مثل «جمجمک برگ خزون» روی تنه میچرخاند. بعد با عصبانیتی ساختگی قلیان را از دست آغاباجی میگیرد و میگوید: «آب که سربالا بره قورباغه ابوعطا میخونه.» سر قلیان را در سطل زیر تخت خالی میکند و آب تنگ را میریزد رویش. وقتی از این کار فارغ شد چهارچرخهای را که پشت در بوده به اتاق میآورد. محتویات آمپول قرمز و آبمقطر را وارد سرنگی میکند و برای اولین بار نگاهی به من میاندازد. میروم طرف پنجره و بیرون را نگاه میکنم. در فاصلهای نهچندان دور گلهای کبوتر در آسمان چرخ میزنند. یکی از آنها سفید یکدست است و بالاتر از همه میپرد. قصدم این بوده که رویم به طرف دیگر باشد تا پرستار آمپولش را بزند اما سرگرم کبوترها شدهام. نمیدانم چه مدت میگذرد. کبوترها تکتک یا چندتاچندتا بر بام خانهای دوطبقه در آنسوی خیابان مینشینند، به غیر از کبوتر سفید که هنوز با سرسختی در پرواز است. ویرم گرفته تا او ننشسته با نگاه تعقیبش کنم. کبوتر هم انگار فهمیده. هي ارتفاعش را کم میکند ولی دومرتبه بالا میرود. با خودم میگویم اگر تا سیصد شمردم و کبوتر ننشست آغاباجی سالم به خانهاش برمیگردد. شروع به شمارش میکنم. وسطهای کار یادم میرود که گفتهام اگر تا سیصد نشست آغاباجی سالم به خانهاش برمیگردد یا اگر ننشست؟ نمیدانم تند بشمارم یا کُند. ترس برم داشته نکند زندگی و مرگ آغاباجی به شمارش من بستگی داشته باشد. یکمرتبه هول میشوم و قلبم تند شروع میکند به زدن. پشیمان از این قراری که با خودم گذاشتهام نگران پرواز کبوترم. هرچه به سیصد نزدیکتر میشوم نگرانیام بیشتر میشود. چشمهایم را میبندم و شمارش را قطع میکنم. جوانیهای آغاباجی به نظرم میآید. من که ندیدهام اما گیس گلابتون تا گودی کمر، پیشانی تختهمرمر، چشمها میشی مثل آهو، ابروها پهن و پیوسته مثل کمان، دماغ یک نخودچی، دهان پستۀ خندان و چال زنخدان که چاهی بوده برای عشاق طاق و جفت. چشمهایم را باز میکنم. کبوتر بالاخره پس از چند معلق جانانه بهعنوان حسن ختام پرواز مینشیند و قاطی کبوتران دیگر گم میشود. سر برمیگردانم و با چشمان خسته و نمناکِ آغاباجی روبهرو میشوم. لبخندی میزنم و برای اینکه سکوت را بشکنم میگویم: «آغاباجی یادتونه با هم رفتیم سینما؟» مثل اینکه خاطراتی را به یاد بیاورد چشمانش را تنگ میکند و سری تکان میدهد. میپرسد: «به نظر شما پسره براچی استخونای بیبیشو قایم کرده بود؟» تا حالا راجع به فیلم روح اینطوری فکر نکرده بودهام. میخواهم توضیح بدهم که هر فیلمی یک «قوطی بگیر و بشین» دارد. اسکلت مادره هم قوطی بگیر و بشینِ فیلم روح است اما حدس میزنم این شرح و تفصيل طولانی باشد. به همین خاطر هم اصطلاح خود هیچکاک را به کار میبرم و میگویم: «آغاباجی استخونای مادره مکگافینه.» بلافاصله از این گفتهام پشیمان میشوم. حس میکنم دانشنمایی به خرج دادهام. آن هم برای آغاباجی. خجالتزده نگاهش میکنم. خطوط چهرهاش که به علامت نفهمیدنِ حرف من در هم بود باز میشود. لبخند تلخی میزند و عالمانه سری تکان میدهد. از پنجره به آسمان نگاه میکند و میگوید: «بعله درست میگین. منم یه مَحک کافی دارم». میبینم قضیه پیچیدهتر شد. آغاباجی «مکگافین» را «محک کافی» شنیده. دنبالۀ مطلب را ول میکنم اما به فکر میروم که مکگافینِ آغاباجی چیست؟
آغاباجی بیمارستان را دوام نمیآورد. یک ماه و نیم بعد که مادربزرگم از مراسم کفنودفن برمیگردد از گرما و عصبانیت مثل برج زهرمار است. تنگ آب یخ و بادبزن دستی را کنارش میگذارم و میروم بیرون که دم پرش نباشم. شب که برمیگردم از چشمهای قرمزش میفهمم گریۀ سیری کرده. شام حاضری است. در سکوت مینشینیم پای سفره. وقت تلف میکنم و لقمههای کوچکی میگیرم تا خودش به حرف بیاید. آهی طولانی میکشد و میگوید: «آدم چیچیه؟ آهه و دم. خدا بیامرز نه تا وقتی زنده بود کسی به دلش راه رفت، نه وقتی مُرد، کاش اقلاً تو اون دنیا به دلش راه برن.» کنجکاو نگاهش میکنم. تعریف میکند بنا به وصیت آغاباجی قرار بوده جعبهای را در کنارش به خاک بسپارند اما گورکنها زیر بار نرفتهاند. کار به مسئولین بالاتر رسیده. آنها هم مخالفت کردهاند و گفتهاند خلاف مقررات است. بالاخره عقلهایشان را روی هم گذاشتهاند و قضیه به این نحو حل شده که گور دیگری در کنار آغاباجی خریدهاند و جعبه را در آن گذاشتهاند. حیرتزده میپرسم: «جعبه؟ کدوم جعبه؟» تعریف میکند چیزی بزرگتر از جعبۀ گز که جنسش آهنی بوده و یک قفل و سه چهار لاکومهر داشته. آخر توی جعبه چی بوده؟ چند لحظهای فکر میکند و میگوید: «خدا میدونه.» حس میکنم موهای تنم دارد سیخ میشود. بلند میشوم و چند بار بیهدف این طرف و آن طرف میروم. میگویم: «مکگافین»… تو جعبه حتماً مکگافین بوده. مثل اینکه فحشی به گوشش خورده باشد چهرهاش را درهم میکند و میگوید: «چیچی بوده؟» میگویم: «محک کافی، دستِ جف، یادتون نیست.» سرجایش خشک میشود. بدون اینکه پلک بزند چشمها را به این سو و آن سو میچرخاند. لابد مشغول زیرورو کردن گذشتههاست. ظاهرش نشان میدهد که به شک افتاده. اما بعد چند بار سرش را به چپ و راست تكان میدهد. مثل اینکه دارد لوح ذهنش را از چیز ناخوشایندی پاک میکند. حرکتی به نشانۀ بیاهمیت بودن حرف من به دستش میدهد و میگوید: «خبه خبه، برو عقلتو آب بکش، این حرفا هشتمَنش نُهشاهيه.» گفتۀ مرا نمیتواند قبول کند، شاید هم نمیخواهد.
شب در رختخواب تصمیم میگیرم فردا بروم پیش سیاوش. اما بعد پشیمان میشوم. بروم چه بگویم؟ خبر خوش بدهم؟ تازه از کجا معلوم که حدس من درست است. توی جعبه هر چیزی میتوانسته باشد. هر چیز از جمله دستِ جف. راستی «پسره برای چی استخونای بیبیشو قایم کرده بود؟» من که نمیدانم ولی فکر میکنم در دنیای به این بزرگی و میان سه میلیارد انسانی که بر روی آن زندگی میکنند فقط آغاباجی و احتمالاً هیچکاک میتوانستهاند بدانند و میدانند.
«هیچکاک و آغاباجی» — از مجموعۀ هیچکاک و آغاباجی، انتشار: ۱۳۷۳
[۱] Psycho (روانی)

چه مغزی داشته هیچکاک لعنتی
اين كتاب عاليه
ده ها بار خوندمش
و نويسنده اش اصلا نيست شد….گم شد…پنداري دود شد رفت هوا….