چه کنم؟ دلم میخواست آواز بخوانم. اول که آمدم خانه، خواستم روزنامه بخوانم اما حیفم آمد؛ خواستم کتاب بخوانم زورم آمد؛ خواستم رادیو بگیرم، دیدم رادیو از صبح روشن مانده خودش دارد یواشیواش میخواند و وقتی صدایش را بلند کردم دیدم مزخرف میخواند. خاموشش کردم. میدانستم که دلم میخواهد آواز بخوانم.
رفتم سر گنجه، دیدم یک بطر شراب مانده است. رفتم در یخچال را باز کردم دیدم سه جور پنیر دارم، یک مرغ پخته که یک ران نداشت و چند تکه گوشت — چکشخورده و بیات — یک کاسه زیتون و پنج تخممرغ و شش بطر آبجو. دودل بودم شراب بخورم یا آبجو. اما خوراک را میدانستم که چه باید بخورم. جای تردید و تصمیم نبود.
تاوه را گذاشتم روی اجاق، تخممرغها را در یک کاسه شکستم و کمی پنیر سفید روی آنها رنده کردم و همه را زدم؛ یک تاوه دیگر گذاشتم روی شعلهی دیگر اجاق و داخلش روغن انداختم تا داغ شد. آنوقت مایه را برگرداندم توی تاوه؛ بعد با نوک کارد کفِ تاوهی اول را که حالا بوی داغی فلز میداد کمی روغن مالیدم که فوراً دود شد و من هم فوری دو تکه گوشت انداختم توی آن. نان برشتهکن برقی را هم زدم و دو تکه نان رویش گذاشتم و با کارد گوشههای مایه تخممرغ را که بسته بود در تاوه دیگر از لبه جدا کردم و وسط مایه را بههم زدم تا ببندد. نانها را برداشتم و از روی دیگر گذاشتم و بیفتکها را پشتورو کردم و رفتم از یخچال مرغ و زیتون را هم آوردم گذاشتم روی میز. بعد تخممرغ را در همان تاوه آوردم گذاشتم روی پشت یک بشقاب و رفتم بیفتکها را هم آوردم و نشستم به خوردن که بوی نان سوخته بلند شد. بلند شدم نان را برداشتم و دو بریده دیگر گذاشتم و آمدم نشستم. نه آبجو ریختم، نه شراب؛ دیدم من که خوشم چرا به کبدم فشار بیاورم.
از همان میانههای آماده کردنِ شام شروع کردم به خندیدن. چون میدیدم دلم میخواهد آواز بخوانم. اول بنا کردم به آواز، بعد خندهام گرفت. بعد بلند خندیدم، بعد راستی خندهام گرفت و بعد راستی شروع کردم به آواز خواندن.
یک وقت دیدم صدای فریاد بلند شد. همان وسطهای کار صداهایی شنیده بودم. حتی انگار باز شدن درِ بالکن همسایه را هم شنیده بودم، اما توجه نکرده بودم. تا اینکه میان یک نفس تازه کردن، فریادهای بلندی شنیدم که فحش میداد. فکر کردم دارد به من فحش میدهد چون این روزها هرکس فحش میدهد به همه میدهد؛ هرچند هیچکس از فحش نمیرنجد الا احمق، و کسی به فحش گوش نمیدهد مگر برای پس دادن فحش. بلند شدم رفتم کنار در، دمِ بالکن. مردی بود در پیراهن و زیرجامه که نمیشناختمش. اصلاً من همسایههایم را نمیشناختم؛ این مرد را هم چند بار روی این بالکن دیده بودم که گاهی گلدانهایش را و گاهی قفس طوطیاش را جابهجا میکند.
مرد فریاد زد: «مردم خجالت هم نمیکشن!»
دیدم رویش به من است. به آواز پرسیدم: «چطور شده؟ چه خبر شده، قربان؟»
فریاد زد: «مسخره کردهای؟»
برای آنکه روشن بشوم و کار هم تمام شود، آوازم را بریدم و ساده پرسیدم: «خیلی عذر میخوام، چی شده مگر؟»
مرد با خشم بیشتری فریاد زد: «قباحت هم خوب چیزیه، حیا بکنین. آب پررویی و بیچشمورویی اومده.»
گفتم: «خوب چی شده؟ حرفتو بزن. نصفشبی مردم خوابیدن.» با هوار حرفم را برید: «نصفشبی؟ مردکهی دبنگ، تو چه میدونی نصفشب چیه؟»
گفتم: «دبنگ خودتی. ساعت بیست و چهار.»
داد زد: «مردکهی لات!» و شروع کرد به فحشهای بد بد دادن به من و به این ساعت که یازده نشده بود و به همه ساعتها و فریادش با جیغهای طوطیاش درهم شده بود.
ایستادم به نگاه کردن. برایم دیدنی بود. مرد داشت یکریز فحش میداد. بعد فهمیدم میگوید میخواهد بخوابد و من دارم آواز میخوانم. درست مثل اینکه من شکایت کنم میخواهم آواز بخوانم و او دارد میخوابد. اما حرف نزدن من و همینجور نگاه کردنش، آتشیش کرده بود. دکاندار سر کوچه با شاگردش و دو سه آدمِ دیگر آمده بودند در پیادهرو به تماشا. داشتم میرفتم تو به این امید که فحشهایش بند بیاید اما یکی از توی خیابان شیشکی بست، از آن شیشکیها که صدای بد میکند و یکی گفت: «سبیل مرد را عشقه.» و ناگهان یک گلدان افتاد روی بالکنم و ترکید. همسایهام آن را برای من پرت کرده بود. گفتم: «یواش بیا.»
فحش بد داد.
من خندهام گرفت.
خم شد یک گلدان دیگر برداشت و داشت آن را پرت میکرد که مردم از پایین هو کشیدند. من به آواز خواندم: «یواش بیا، یواش بیا، یواش… یواش» و از مسیر گلدان کنار رفتم. گلدان افتاد و شکست. مردم هو کشیدند.
همسایهام نعره زد. طوطیاش جیغ کشید.
حالا چند تا از همسایههای طبقه بالا و چند تا از همسایههای ساختمان روبهرو پنجرههایشان را باز کرده بودند یا روی بالکنهایشان آمده بودند تا تماشا کنند.
من، دوباره به نرمی گفتم: «خوب، آقاجان بسه دیگه. معرکهگیری بسه دیگه. شب بخیر. بفرماین برین. شب بخیر.»
همسایه دیگر اختیار خودش را نداشت، چون حالا دیگر با فریاد فحشهایی میداد که به یک سخنرانی کالبدشناسی بیشتر شباهت داشت.
گفتم: «بسه دیگه، مَرد!»
یکی از پایین گفت: «انگار دارن تخمش را میکشن.»
از زبانم پرید: «اگر که تخم داشته باشه.»
که همسایه دوباره شروع کرد. من هم شروع کردم. او داد میزد و من آواز میخواندم. آخر اینکه نمیشد، من ساکت بودم او لجش میگرفت، من آواز میخواندم او لجش میگرفت، خنده میکردم لجش میگرفت. خوب بگیرد. بنا کردم در بالکن با پای والس رقصیدن و به ضرب سهچهارم خواندم: «هرچه دلت میخواهد… فحش بده، داد بزن…» و نرم از مسیر گلدان سوم کنار کشیدم. گلدان که در پرتابش به خاطر حرص بیشتر، زورِ بیشتری به کار رفته بود از روی بالکن گذشت و رفت افتاد میان پیادهرو که صدای مردم درآمد.
یک وقت دیدم در هوا دارد میآید. سفینه این بار سرنشیندار بود. قفس بود با طوطی. قفس رسید و خورد به لبه بالکن و یله شد و برگشت طرف هوا، پایین، و رفت خورد به کف خیابان. جیغ طوطی با سوت پلیس درهم شد. من خم شدم پیادهرو را نگاه کنم و میشنیدم که همسایه عربده میکشید و وای وای میکرد و دیدم پلیس در ساختمان را زد و باز کرد و آمد تو. رفتم توی اتاق.
توی اتاق پر شده بود از دود و بوی تند نانِ سوخته. رفتم سیم نان برشتهکن را از برق کشیدم. نانها ذغال شده بودند و نمیشد دستشان زد. کسی به در راهرو میکوفت. پلیس بود. ما را بردند کلانتری.
همسایه با همان لباس خواب آمد. من کتم را برداشتم و در راه پوشیدم. تا رسیدیم به تاکسی. مَرد نفسنفس میزد و بد میگفت؛ اما خسته شده بود. کلانتری دور نبود.
در کلانتری، اول از من بازجویی کردند. من راستش را گفتم.
«طوطی مردهی همسایهی من» — مجلهٔ آرش، تابستان ۱۳۴۵؛ بازنشر در مجموعۀ جوی و دیوار و تشنه، ۱۳۴۶
