صد و یک راه برای ذله کردن یا ماجرای غم‌انگیز تونی اردمان

صد و یک راه برای ذله کردن یا ماجرای غم‌انگیز تونی اردمان
این مطلب با تکیه بر خوانش ریانن هریس از فیلم تونی اردمان در فصلی از کتاب When Music Takes Over in Film با عنوان «کمدی، اجرا و لحظه‌ موزیکال در تونی اردمان» تنظیم شده است.

«تونی اردمان»، ساختۀ مارن آده، فیلمی است که هم به عنوان کمدی شناخته شده و هم مدام از انتظارهای معمول کمدی فاصله می‌گیرد. حتی آده فیلمش را کمدی نمی‌داند و توصیف ساده‌تر و دقیق‌تری از آن دارد: درامی که گاهی در آن می‌خندیم. این توصیف بیش از آنکه صرفاً موضعی دربارۀ ژانر باشد، راهی برای ورود به منطق فیلم باز می‌کند. «تونی اردمان» به‌ندرت می‌کوشد خندۀ تماشاگر را تضمین کند. موقعیت کمیک می‌سازد، اما اغلب درست در لحظه‌ای که انتظار داریم فشار صحنه با خنده تخلیه شود، واکنش اینِس، سکوت حاکم بر فضا یا امتداد ناخوشایند موقعیت، این انتظار را مختل می‌کند. فیلم بر پایۀ شخصیتی بنا شده که امر کمیک برای او نه صرفاً وسیله‌ای برای شوخی، بلکه بخشی از شیوۀ زندگی است و نوعی موضع‌گیری فردی و سیاسی به حساب می‌آید.

وینفرید، با بازی پتر زیمونیشک، معلم موسیقی نیمه‌بازنشسته‌ای است که زندگی‌اش با بداهه، بی‌اعتنایی به تشریفات، بازی با نقش‌های اجتماعی و میل به برهم‌زدن جدیت روزمره شکل گرفته است. در برابر او، اینِس، با بازی زاندرا هولر، قرار دارد؛ مشاوری موفق در حوزۀ مدیریت که زندگی‌اش میان جلسه‌ها، هتل‌ها، رستوران‌ها، دفترها و پروژه‌های برون‌مرزی می‌گذرد. او از نگاه پدرش در جهانی گرفتار شده که جایی برای بازی، بیهودگی و لذت بی‌واسطه باقی نگذاشته است. شخصیت جعلی تونی اردمان با دندان‌های مصنوعی، کلاه‌گیسی آشفته و هویتی که حتی برای لحظه‌ای هم قرار نیست باورپذیر باشد، پاسخ وینفرید به این وضعیت است.

اما فیلم خیلی زود رابطه میان این دو را پیچیده‌تر می‌کند و اجازه نمی‌دهد به دوگانۀ سادۀ «پدر رها / دختر ازخودبیگانه» تقلیل پیدا کند. وینفرید در تشخیص فرسودگی زندگی دخترش چندان بیراه نمی‌رود، اما از فهم مناسباتی که او را به این نقطه رسانده عاجز می‌ماند. شوخی‌های او گاهی مهربانانه‌اند و گاه کودکانه، اما در مواردی لحن سرزنش به خود می‌گیرند. طنز وینفرید همان‌قدر که نظم اجتماعی را مختل می‌کند، می‌تواند دیگری را در موقعیتی ناخوشایند و حتی تحقیرآمیز قرار دهد.

شوخیِ «دختر جایگزین» یکی از روشن‌ترین نمونه‌های این دوگانگی است. وقتی اینس می‌گوید فرصتی برای دیدار با مادربزرگش ندارد، وینفرید با لحنی خشک می‌گوید دختری جایگزین استخدام کرده تا وظایف او را انجام دهد. اینس شوخی را به او برمی‌گرداند؛ پس همان دختر می‌تواند روز تولد پدر را تبریک بگوید. گفت‌وگو به مشاجره نمی‌رسد، اما رنجشی در آن پنهان است. وینفرید با زبان طنز، دختر را بابت غیبت از زندگی خانوادگی بازخواست می‌کند. در اینجا خنده همان کارکرد انضباطی را پیدا می‌کند که برگسون برای آن قائل بود؛ همیشه نیرویی علیه هنجار نیست؛ گاهی خود وسیله‌ای برای واداشتن دیگری به بازگشت به هنجار است.

این نکته جایگاه اخلاقی وینفرید را ناپایدار می‌کند. او می‌خواهد دخترش را از الزامات زندگی حرفه‌ای آزاد کند، اما هم‌زمان مجموعۀ دیگری از انتظارها را بر او تحمیل می‌کند. اینس باید در محیط کار مشاوری موفق و مذاکره‌کننده‌ای خونسرد باشد و حضوری همیشه آماده برای شبکه‌سازی داشته باشد؛ در خانواده هم از او انتظار می‌رود در دسترس بماند و مسئولیت پیوندهای خانوادگی را فراموش نکند. آنچه برای وینفرید دعوت به آزادی و بازی است، برای اینس گاه چیزی جز نقشی دیگر برای اجرا نیست.

همین تناقض، «تونی اردمان» را از یک کمدی ساده دربارۀ رابطۀ پدر و دختر فراتر می‌برد و به نقد فرهنگ کار معاصر پیوند می‌زند. فیلم اینس را انسانی «ماشینی» تصویر نمی‌کند که پدر باید او را به زندگی برگرداند. حتی پرسش تند وینفرید — «تو واقعاً آدمی؟» — بیش از آنکه حقیقتی دربارۀ اینس آشکار کند، محدودیت نگاه او را نشان می‌دهد. وینفرید نمی‌بیند که جهان دخترش آن‌قدرها هم با ارزش‌هایی که به آن‌ها باور داشته بیگانه نیست. استقلال، تحرک، انعطاف، اختیار فردی و گریز از ساختارهای خشک — همان چیزهایی که برای نسل وینفرید نشانۀ رهایی بودند — در سرمایه‌داری پساصنعتی به بخشی از منطق کار بدل شده‌اند.

اشارۀ فیلم به میراث نسل ۱۹۶۸ از همین‌جا اهمیت پیدا می‌کند. اجرای ترانۀ «امروز اینجا، فردا آنجا» از هانِس وادر در بخش ابتدایی فیلم صرفاً معرف ذوق موسیقایی وینفرید نیست. ترانه تصویری از حرکت، آزادی و رهایی از وابستگی به مکانی ثابت می‌سازد؛ ارزش‌هایی که با جهان‌وطنی، ضداقتدارگرایی و فرهنگ اعتراضی نسل او هم‌خوان‌اند. اما بخشی از همین زبان آزادی و انعطاف، دهه‌ها بعد در منطق نئولیبرال جذب و بازتولید شد. آنچه زمانی می‌توانست در برابر بوروکراسی و ساختارهای خشک قرار گیرد، حالا به بخشی از فرهنگ شرکت‌های جهانی بدل شده است: منعطف باش، جابه‌جا شو، شبکه بساز و خودت را با هر موقعیت تازه تطبیق بده.

اینس تا حدی صورت متأخر و تحریف‌شدۀ همین میراث را زندگی می‌کند. تحرکی که برای وینفرید نشانۀ آزادی بود، در زندگی دختر به الزام حرفه‌ای تبدیل شده است. او باید مدام در حرکت باشد، همیشه در دسترس بماند و زندگی‌اش را طوری تنظیم کند که مرز میان کار و فراغت کم‌رنگ‌تر شود. مهمانی می‌تواند ادامۀ کار باشد و رابطۀ اجتماعی می‌تواند به فرصتی برای شبکه‌سازی بدل شود. در چنین نظمی، حتی شیوۀ حضور و رفتار فرد هم به بخشی از کار تبدیل می‌شود.

ورود تونی به این جهان به همین دلیل نتیجه‌ای خلاف انتظار وینفرید دارد. او تصور می‌کند با هویتی جعلی می‌تواند قواعد محیط اینس را مختل کند. خودش را مربی زندگی معرفی می‌کند، از دوستی با میلیاردرها حرف می‌زند و روایت‌هایی چنان نامعقول می‌سازد که ظاهراً باید فوراً جعلی‌بودن شخصیتش را برملا کنند. اما اطرافیان اینس واکنشی قاطع نشان نمی‌دهند. کسی بازی را متوقف نمی‌کند و مهم‌تر از آن، تقریباً کسی به تونی نمی‌خندد. او وارد جهانی شده که خودش از قبل بر اساس نقش‌آفرینی حرفه‌ای، نمایش و جابه‌جایی مداوم میان نقش‌ها بنا شده است. در چنین فضایی، جعلی‌بودن تونی دیگر آن‌قدرها استثنایی به نظر نمی‌رسد.

اینجا می‌توان به مفهوم «زانی» در تحلیل سیان اِنگای[۱] اشاره کرد. واژۀ «زانی» از شخصیت خدمتکار در کمدیا دل‌آرتۀ ایتالیایی می‌آید؛ شخصیتی که مدام بداهه‌پردازی می‌کرد، از کاری به کار دیگر می‌رفت و برای پاسخ‌دادن به خواسته‌های دیگران نقش عوض می‌کرد. اِنگای از این ریشۀ تاریخی به شکل معاصر زانی می‌رسد؛ نوعی کمدی که بازیگوشی در آن با فشار، شتاب و فرسودگی درهم آمیخته است. زانی همیشه مشغول انجام کاری است؛ حرکت می‌کند، نقش عوض می‌کند، اجرا می‌کند و به موقعیت بعدی پرتاب می‌شود. انرژی مضحک او از همین فعالیت بی‌وقفه می‌آید، اما این انرژی الزاماً سرخوشانه نیست؛ در پس آن اضطراب، اجبار و خطر فرسودگی حس می‌شود.

زانی برای اِنگای صرفاً یک تیپ کمیک نیست، بلکه مقوله‌ای زیبایی‌شناختی برای فهم فرهنگ کار در سرمایه‌داری متأخر است. در این فرهنگ، مرز میان بازی و کار، اجرا و خدمت، و شخصیت فردی و نقش حرفه‌ای هرچه مبهم‌تر می‌شود. از فرد انتظار می‌رود علاوه بر انجام وظیفه، مدام خود را با موقعیت تازه وفق دهد و نسخۀ مناسبی از خود به نمایش بگذارد. بداهه‌پردازی‌های تونی از همین منظر معنایی دوگانه پیدا می‌کنند. وینفرید گمان می‌کند با بازی و اجرا، منطق جهان اینس را مختل می‌کند، اما رفتار خودش بیش از آنچه تصور می‌کند به همان منطق شبیه است. تونی اردمان یک شورشی بیرون از سیستم نیست و تا حدی نسخه‌ای اغراق‌شده از همان منطقی است که وینفرید قصد دارد مسخره‌اش کند. تلاش او برای بیرون‌کشیدن اینس از «کار» در عمل فقط بر حجم کار عاطفی او می‌افزاید. اینس باید در کنار ادارۀ روابط حرفه‌ای، پدرش را هم مدیریت کند؛ هویت جعلی او را بپوشاند، واکنش دیگران را بسنجد و هر لحظه آمادۀ جمع‌کردن پیامدهای نمایش تازه باشد.

در موسیقی، این تعارض به شکلی دیگر بازنمایی می‌شود. با توجه به سبک رئالیستی آده، موسیقی به جای آنکه از بیرون صحنه تحمیل شود؛ هر بار از دل موقعیت داستان و کنش شخصیت‌ها وارد فیلم می‌شود و به همین دلیل حضورش وزن روایی و عاطفی بیشتری پیدا می‌کند. نقطۀ مرکزی این منطق، اجرای «The Greatest Love of All» است. وینفرید پشت کیبورد می‌نشیند و اینس را وادار می‌کند در برابر جمعی از غریبه‌ها آواز بخواند. صحنه تمام مقدمات یک لحظۀ بزرگ عاطفی را دارد؛ موسیقی، خاطره‌ای مشترک، پدر و دختر، جمعی کوچک از تماشاگران و ترانه‌ای که هر دو از گذشته می‌شناسند. «لحظۀ موزیکال» در نظریۀ ایمی هرتزوگ[۲] دقیقاً به چنین لحظاتی اشاره دارد؛ وقتی موسیقی از نقش معمول خود در همراهی با تصویر فراتر می‌رود و برای مدتی مرکز ثقل صحنه را در اختیار می‌گیرد. در چنین لحظه‌ای، رابطۀ معمول تصویر و صدا به هم می‌خورد، جریان خطی روایت مکث می‌کند و موسیقی امکان می‌دهد مازادی زیبایی‌شناختی و تماتیک وارد فیلم شود که شاید در گفت‌وگو یا پیشبرد معمول پیرنگ مجال بروز نداشته باشند.

در این صحنه فیلم انتظار آشتی را ایجاد می‌کند، اما به آن وفادار نمی‌ماند. اینس و پدر ترانه را از حفظ می‌دانند؛ نشانه‌ای از زمانی که موسیقی احتمالاً زبان صمیمیت میانشان بوده است. در سینما، آواز مشترک والد و فرزند بارها راهی برای نشان‌دادن صمیمیت یا احیای نزدیکی ازدست‌رفته بوده است. رد چنین صمیمیتی در این صحنه باقی مانده، اما آده به جای بازسازی آن، فاصلۀ امروز میان پدر و دختر را ملموس‌تر می‌کند.

انتخاب ترانه هم بیش از آنچه در نگاه اول به نظر می‌رسد اهمیت دارد. «The Greatest Love of All» در تاریخ فرهنگی‌اش مسیر معناداری طی کرده است. ترانه در اصل با الهام از زندگی محمدعلی نوشته شد؛ بوکسوری که فعالیت‌های مدنی و مخالفتش با جنگ ویتنام به او جایگاهی سیاسی بخشیده بود. روایت اتکا به خود در ترانه هم در پیوند با همین زمینه، معنایی سیاسی پیدا می‌کرد. اما نسخۀ مشهور ویتنی هیوستون، به‌ویژه در موزیک‌ویدئو و نحوۀ عرضۀ تجاری‌اش، این پیوند سیاسی را کم‌رنگ کرد و بر موفقیت فردی، استعداد و باور به خود تأکید گذاشت. آنچه زمانی می‌توانست با مقاومت سیاسی پیوند داشته باشد، در نهایت به زبانی بدل شد که با فردگرایی نئولیبرال دهۀ ۱۹۸۰ سازگار بود. ترانه‌ای که وینفرید به عنوان خاطره‌ای شخصی و شاید راهی برای رهایی دخترش اجرا می‌کند، بازتاب همان دگرگونی تاریخی است که بر رابطۀ آن دو سایه انداخته است: گذار از آرمان‌های جمعی و مقاومت سیاسی به موفقیت و خودسازی فردی.

اجرای زاندرا هولر اجازه نمی‌دهد صحنه به لحظه‌ای از رستگاریِ بی‌ابهام تبدیل شود. اینس کم‌کم با تمام نیرو می‌خواند؛ چهره و بدنش درگیر اجرا می‌شوند و خواندنش از بی‌میلی اولیه فاصله می‌گیرد. اما این انرژی را نمی‌توان به‌سادگی با لذت یکی گرفت. خشم، سماجت و تقلا همچنان در اجرا حضور دارند و اجازه نمی‌دهند صحنه به یک سرخوشی احتمالی برسد. اینس طوری می‌خواند که بی‌میلی‌اش به خواندن همچنان در اجرا حس می‌شود؛ انگار آواز در همان حال نوعی «لعنت به تو» خطاب به پدر است.

در این صحنه، وینفرید از اینس می‌خواهد برای لحظه‌ای از الزامات زندگی حرفه‌ای فاصله بگیرد، بخواند و با بازی او همراه شود. اما چیزی که قرار است فرصتی برای رهایی باشد، خیلی زود رنگ اجبار می‌گیرد. اینس باید احساسش را بروز دهد و در نقشی قرار بگیرد که پدر برایش نوشته است. آنچه قرار بود وقفه‌ای در کار باشد، خودش به شکلی دیگر از کار عاطفی تبدیل می‌شود.

پایان ترانه بیشتر از آنکه تغییری در اینس ایجاد کند، بر وینفرید اثر می‌گذارد. اینس صحنه را ترک می‌کند. وینفرید روی پله‌ها می‌نشیند، دندان‌های تونی را درمی‌آورد و لحظه‌ای به آن‌ها خیره می‌شود؛ انگار به محدودیت این شخصیت و مداخله‌هایش پی برده است. وقتی صاحب‌خانه دربارۀ اینس می‌پرسد، اعتراف می‌کند که به رومانی آمده بود تا ببیند دخترش چگونه زندگی می‌کند و حالا تنها چیزی که می‌تواند بگوید این است که اوضاع «خیلی پیچیده» است. این جملۀ ساده یکی از روشن‌ترین لحظات یادگیری وینفرید است. دیگر نمی‌تواند زندگی دخترش را با دوگانۀ سادۀ آزادی و اسارت توضیح دهد یا با همان اطمینان قبلی تصور کند که می‌داند اینس چگونه باید زندگی کند.

فیلم در ادامه همین ابهام را حفظ می‌کند؛ زندگی شرکتی اینس را تأیید نمی‌کند و وینفرید را هم به پیرمردی بی‌خبر از جهان تقلیل نمی‌دهد. تشخیص او دربارۀ رنج دخترش تا حد زیادی درست است، اما راه رهایی که برای اینس تصور می‌کند از همان تاریخی می‌آید که بخشی از این وضعیت را ساخته است. طنز، آزادی فردی، خلاقیت و انعطاف دیگر لزوماً بیرون از منطق سرمایه قرار ندارند؛ همان نظم می‌تواند آن‌ها را جذب کند و به ویژگی‌های مطلوب نیروی کار بدل سازد.

در پایان فیلم اینس دندان‌های مصنوعی تونی را در دهان می‌گذارد؛ ژستی که می‌تواند نشانه‌ای از نزدیکی دوباره با پدر باشد. وینفرید برای آوردن دوربین می‌رود. اینس تنها می‌ماند، دندان‌ها را بیرون می‌آورد و به دوردست خیره می‌شود. فیلم حتی این لحظه را هم به تصویر آشتی کامل تبدیل نمی‌کند. چیزی میان آن دو تغییر کرده، اما این تغییر به معنای حل شدن تعارض یا راهی تازه برای زندگی نیست.

«تونی اردمان» نه از شکست خنده، بلکه از ناممکن شدن تصور سادۀ خنده به عنوان نیرویی ذاتاً رهایی‌بخش حرف می‌زند. خنده در جهان آده معنایی مستقل از رابطه‌ای که در آن شکل می‌گیرد ندارد؛ می‌تواند رهایی‌بخش باشد، می‌تواند سرزنش کند، دیگری را به هنجار برگرداند یا بار تازه‌ای بر دوش او بگذارد. همین چندمعنایی دربارۀ موسیقی و اجرا هم صادق است. آواز اینس هم‌زمان خاطره، خشم، کار عاطفی و نوعی اعتراض است. فیلم یکی از این معانی را بر بقیه مسلط نمی‌کند و تنش میان آن‌ها را حفظ می‌کند؛ وضعیتی پیچیده که بعد از دیدن فیلم احتمالاً بهتر فهمیده شده، اما هنوز راه روشنی برای خروج از آن وجود ندارد.


[۱] سیان اِنگای: نظریه‌پرداز ادبیات، فرهنگ و زیبایی‌شناسی معاصر و استاد دانشگاه شیکاگو. او در کتاب «Our Aesthetic Categories: Zany, Cute, Interesting» سه مقولۀ «زانی»، «بامزه» و «جالب» را به عنوان صورت‌های شاخص تجربۀ زیبایی‌شناختی امروز بررسی می‌کند.
[۲] ایمی هرتزوگ: پژوهشگر مطالعات فیلم و رسانه. او در کتاب «Dreams of Difference, Songs of the Same: The Musical Moment in Film» مفهوم «لحظۀ موزیکال» را بررسی می‌کند؛ لحظاتی که موسیقی می‌تواند برای مدتی نظم معمول روایت و رابطۀ تصویر و صدا را دگرگون کند.

Latest

Read More

Comments

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید

ten + 4 =

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.