از روزمرگی ها:عاشقانه آرام

0
عاشقانه آرام

برگشتم به خانه ی قدیمی، اتاقم همان است که بود. روی میز همان آینه ی کوچک و همان دفتر قدیمی. صفحه ی اولش نوشته بودند: همیشه کمی که رفتی دیگر نمی‌دانی کجایی. از ردیف سوم کتابخانه ام کتاب آخر از سمت چپ را بر می دارم. نامش برایم تازگی دارد. «تصاویر دنیای خیالی».ورق می زنم. همان صفحه ی اول خط تو را می بینم. نوشته بودی: «زندگی در چشم آنان سرشار از معجزات نافهمیدنی است. آنها در دنیای خیالی خود زندگی می کنند و نه در دنیای ما…نه در دنیای به ظاهر واقعی ما. هیچ کدامشان به آنچه با دست لمس شدنی است باور ندارند و تصاویرشان …رویایشان …عشق شان … جهان شان هیچ کدام آنی نیست که فکر می کنیم.» بعد نوشته بودی «برای تو» که «تو» خیلی بزرگتر از «برای» بود و پایین تر از آن به رسم تاریخ گفته بودی تابستان سالی که مثل قبل نبود. بعد رسیده بودی به نام کتاب و دور زدی بودی و پایین صفحه نوشته بودی: «این ضمیر تو را عمدا بزرگ نوشتم تا یادت بماند که دنیای رویایی تو…دنیای رویایی ما این گونه بوده و هست. اما دنیای واقعی ما…اصلا مگر دنیای واقعی وجود دارد؟»
کتاب را می بندم و دستی رویش می کشم و با وسواس سر جایش می گذارم. از پنجره ی اتاق، کوچه را می بینم. مردی که مشخص است لباس هایش را تازه از فروشگاه گرانقیمتی خریده آکاردئون می نوازد و کمی آن طرف تر جسی و سلین را می بینم که راه می روند و بلند بلند حرف می زنند. دیگر از قاب پنجره کس دیگری معلوم نیست. خلوت است. مثل دیروز. کوچه همان است که بود. همان حال قدیمی. همان حالِ تابستان سالی که اصلا مثل قبل نبود.

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید