تاریخ فلسفه غرب: فلسفه معاصر (قسمت اول)

مجموعه درس های مصطفی ملکیان

0
تاریخ فلسفه غرب مصطفی ملکیان

تاریخ فلسفه غرب، بازنویسی مجموعه درسهایی است که مصطفى ملکیان از سال ۱۳۶۹ تا اواخر سال ۱۳۷۳ در جمع دانش پژوهان پژوهشگاه حوزه و دانشگاه تدریس کرده است. این مجموعه درسها با بیان روشن و رسا؛ در کنار دقت، اتقان و عمق تفهیم مفاهیم فلسفى خاص ملکیان توسط پژوهشگاه حوزه و دانشگاه تهیه شده است. البته در میان تایید های اهالی فلسفه، نقدهایی هم بر این سلسله درسها وارد شده است مبنی بر اینکه در این تاریخ، برداشت‌های شخصی از متفکران و مکاتب فلسفی مورد علاقه ملکیان ترسیم شده است. راسل که خود نیز کتابی به همین نام دارد در پاسخ به نقدی مشابه می گوید: “هیچ کس فارغ از تمایل خاص خود نمی‌تواند تاریخ قابل توجهی بنویسد و نکته مهم، فقط این است که کمتر از تعصب و تمایل در بیان و نگارش تاریخ استفاده شود؛ وگرنه کسی که مدعی نداشتن تعصب یا تمایلی باشد قطعاً فریبکار است.” و نکته ای که در مورد مصطفی ملکیان بسیار مهم است، همین موضوع است. ملکیان همواره با نگاه سنجشگرانه و تا حد امکان خالی از تمایل و کشش متعصبانه به سراغ فلسفیدن می رود و جهانی عمیق را در برابر مخاطبِ گفتار یا نوشتارش می گشاید تا باب تفکر بیش از پیش برای مخاطب، گسترده و معنادار گردد.
از دیگر خصلت های بارز مصطفی ملکیان واضح گویی و پرهیز از ابهام و سخت گویی در مباحث پیچیده است. باز به قول و نوشته ی راسل برمی گردیم که می گوید: “فلسفه از دیرگاه امری تنها مربوط به مدرسه‌ها یا موضوعی تنها برای بحث و جدل مشتی مردم درس خوانده نبوده است. فلسفه جزو زندگی اجتماع بوده و من کوشیده ام آن را بدین اعتبار بررسی کنم”
ملکیان نیز همچون راسل در تمام سال های تفکرش با روشن نویسی حاصل از روشن اندیشی خود قدم بزرگی در آوردن فلسفه به میان مردم برداشته است. مردم/انسانی که دغدغه اصلی ملکیان در بنیان تفکرش به حساب می آیند؛ وقتی می گوید:” من نه دل‌نگران سنتم، نه دل نگران تجدد، نه دل‌نگران تمدن، نه دل‌نگران فرهنگ و نه دل‌نگران هیچ امر انتزاعی از این قبیل. من دل‌نگران انسان‌های گوشت و خون‌داری هستم که می‌آیند، رنج می‌برند و می‌روند”
پتریکور با کسب اجازه از پژوهشگاه حوزه و دانشگاه از این پس قصد دارد تا خلاصه ای از بخش های مهم تاریخ فلسفه مصطفی ملکیان را به کوشش محمد جوان شایانی متناسب با حال و هوای سایت ویراستاری کند و در اختیار علاقه مندان به این حوزه قرار دهد. از رهگذرِ فهم مکاتب فلسفی، هدف آینده بر این است تا نمونه های عینی ارتباط هنر با فلسفه در بخش های دیگر سایت مورد بررسی قرار بگیرد.

در توصیف عبارت «فلسفه معاصر» باید به سراغ دو مکتب عمده ی فلسفی رایج در دو قرن اخیر یعنی اگزیستانسیالیسم با همه شاخه هایش و دیگرى پوزیتویسم، آن هم با انواع شاخه هایش رفت. این دو مکتب که هر دو از قرن نوزدهم پا گرفتند، اگرچه سیطره نظری خود را بر تمام مقولات فلسفی بعد از خود گسترده کردند و پایاپای هم پیش رفتند اما با یکدیگر نیز خصومتى وصف ناشدنى داشته و دارند. خصومت ماهوى این دو مکتب تا به امروز به طرفداران و نمایندگان آنها نیز سرایت کرده است و بسیاری از مجادلات امروز بین روشنفکران کشور ما نیز تحت تأثیر خصومت این دو مکتب قرار گرفته است.
برای بیان این اختلاف نخست باید در اشتراکات این دو مکتبِ معاصر تدقیق کرد. هر دو مکتب، در گرایش فلسفى خود، گرایش غیر تاریخى و بلکه ضد تاریخى دارند. مراد از رویکرد تاریخىِ آن است که یک فیلسوف یا مکتب فلسفى براى ارائه هر گونه اظهار نظر فلسفى ابتدا به سراغ دیگر آراى فلسفى مى رود و بعد از یافت مطالب آنها، راى یا نظام فلسفى خود را ابراز مى کند. اما پیروان این دو مکتب، این رویکرد را برنمی تابند و معتقدند از آنچه فیلسوفان سابق گفته اند، چیزى نمى توان یاد گرفت و هر کس باید تفکر فلسفى را از خودش آغاز کند.
یکى از علتهاى گرایش به چنین رویکردى تشتت فراوان در آثار قدماست. برخلاف تاریخ علم که یک تاریخ همگراست، هر چه تاریخ فلسفه به جلو آمده است ناظران دیده اند به جاى اینکه همگرایى در بین آراى فیلسوفان پیدا شود؛ نوعى واگرایى به وجود آمده است. اگر تاریخ فلسفه به گونه اى بود که هر چه پیش مى رفت موارد وفاق آن بیشتر مى شد جا داشت که نقاط مشترک را جدا کنند و به بررسى مسائل اختلافى بپردازند. اما وقتى حاصل تاریخ فلسفه، چیزى جز ازدیاد اختلاف نیست، انسان از اینکه آراى دیگران را بخواند خسته مى شود و به این نتیجه مى رسد که خود باید داورى و فیلسوفى کند.
دیگر استدلالی که برای گرایش ضد تاریخى این دو مکتب مطرح شده است این است که اساساً اگر این واگرائى ها هم در تاریخ نمى بود باز هم رجوع به گذشته فلسفه سودى نمى داشت و بعد این سوال مطرح می شود که آیا فلسفه دانشى است که مى خواهد «واقع» را به ما بشناساند یا اقوالى را که در باب علمِ واقع گفته مى شود؟ اگر هدف شناسایى واقع است چه سودى در شناسایى اقوال درباره واقع وجود دارد. دیدن یک صحنه سودمند است یا جمع و تفریق اقوال شاهدان صحنه ؟
برخورد انتقادی با اقوال قدما وجه دوم اشتراک این دو مکتب است. فیلسوفان عصر جدید اغلب برای انتقاد به محصول فکری پیشینیان سراغشان می رفتند و نه برای نتیجه گیری از آموزه های آنها.
وجه اشتراک سوم این دو مکتب آن است که هر دو از تنگناهاى زبانى در فلسفه مى نالند؛ اگرچه از دو منظر متفاوت.
از زمان کانت مسأله اصلى فلسفه از وجود شناسى به معرفت شناسى تغییر پیدا کرد.کانت معتقد بود که قبل از اینکه واقع و وجود عالم را بخواهیم بشناسیم، نگاهى به ابزار شناسایى، یعنى «ذهن» داشته باشیم و ببینیم با این ذهن چقدر معرفت مطابق با واقع مى توان بدست آورد. اما از زمان کانت به بعد مسأله سومى مطرح شد که می گفت قبل از آنکه به ذهن بپردازیم باید به زبان پرداخت. دلیل این مسأله آن بود که به لحاظ روانشناختى این باور به وجود آمد که فکر کردن نوعى سخن گفتن است و محدودیت هاى زبانى ممکن است محدودیت هاى ذهنى و معرفتى ایجاد کند. پس ابتدا باید به توانایی هاى زبان پرداخت و دید آیا مى توان با زبان چیزى آموخت؟ و این سوال که اساساً فرآیند زبان آموزى چگونه شکل مى گیرد؟
تبیینى که فیلسوفان پوزیتویست از محدودیت ها و تنگناهاى زبانى ارائه مى دهند، همین بیانى است که در اینجا گفته شد. اما فیلسوفان اگزیستانسیالیست تبیینى دیگر دارند که به طور خلاصه عبارت است از اینکه معتقدند فلسفه باید به اصول باطنى بپردازد نه به حوادث و پدیده هاى خارجی. فلسفه واقعى آن است که از راز آرزوى جاودانگى انسان با خبر شود. فلسفه واقعى آن است که بداند چرا آدمى از بی عدالتى رنج مى برد؟ چرا وسوسه ی خودکشى در ذهن برخی پدیدار می شود؟ فلسفه واقعى آن است که بداند ما به ازاى کلماتى مثل امید، عشق، محبت، ایمان و یأس که براى احوال درونى ما وضع شده اند کدامند؟ آیا مصداقى که من از آن اراده مى کنم با مصداقى که شما اراده مى کنید یکى است؟ با این وصف، تنگناهاى زبانى خودش را در اینجا بیش از پیش نشان مى دهد و اگزیستانسیالیستها بیشتر از همه شکوه مى کنند و معتقدند لفظى براى تفسیر حال درونى که به حس باطنى درک مى شود، وجود ندارد.
بعد از نام بردن از وجوه اشتراک دو مکتب حالا باید به وجوه اختلاف عمیقی که بین آن دو است بپردازیم و جالب آن که این اختلاف ریشه در همان اشتراکات دارد. یعنی غیر تاریخی بودن دو مکتب، در عین حال که موجب اشتراک اینها مى شود، موجب اختلاف و حتى سبب پیدایش زمینه اختلاف هاى دیگر هم مى شود.
مهم ترین مانع فیلسوفان اگزیستانسیالیست و پوزیتویست این است که هیچ زمینه مشترکى بین آنها وجود ندارد که بتوانند بر اساس آن حل اختلاف کنند. فقدان این امر مشترک به دلیل گرایش ضد تاریخى هر دو مکتب است. البته باید توجه داشت که موارد اندکى ما بین این دو مکتب مورد قبول طرفین است ولى به اندازه اى نیست که یک زمینه مشترک ایجاد کند. این امر بر خلاف فیلسوفان غربى سده هاى قبل است که با وجود اینکه مشى فلسفى متفاوتى داشتند، مى توانستند با یکدیگر به بحث وگفتگو بنشینند؛ مثلا جان لاک؛ تجربه گراى انگلیسى با دکارت عقل گراى فرانسوى، یا نیوتن وکلارک با لایب نیتز مى توانستند با وجود اختلاف مشى فلسفى، بر اساس قبول زمینه هاى مشترک به بحث بپردازند.
مورد دوم اختلاف بر سر مسائل مورد بررسیِ دو مکتب است. فیلسوفان اگزیستانسیالیست مطالب فلسفى را مطالب وجودى مى دانند و پوزیتویستها بیشتر علاقمند به مسائل ذهنى هستند. اصطلاح مطالب وجودى در زبان فیلسوفان اگزیستانسیالیست به توضیح بیشترى نیازمند است تا با مسائل وجودى (و در مقابل آن مسائل ذهنى) در فلسفه هاى دیگر اشتباه نشود.
مسائل وجودى در نظر این فیلسوفان، عبارت از مسائلى است که دانستن آنها باعث تغییر و تحولى در زندگى ما آدمیان مى شود. مسائلى که حال و روز آدمى قبل از دانستن آن مسأله و بعد از دانستن آن، متفاوت مى شود. آلبر کامو در مقاله خودکشى از کتاب پوچى می نویسد: ” چه فرقى مى کند که مقولات طبق نظر ارسطو ده تا باشند و مربوط به عالم واقع، یا مطابق نظر کانت دوازده تا باشند و مربوط به عالم ذهن، یا بر اساس نظر هگل به گونه اى دیگر باشند که ذهن و واقع در آن بر یکدیگر منطبق مى شوند. اگر ما بفهمیم حق با ارسطو است یا کانت یا هگل چه تغییر عمده اى در زندگى ما حاصل مى شود؟ آیا زندگى بر اساس فهم این مسأله با زندگى بدون فهم این مسأله تفاوتى دارد؟ آلبر کامو معتقد است مهمترین مسأله فلسفه که در زندگى ما هم بسیار مؤثر است، پاسخ به این سؤال است که آیا «زندگى ارزش زیستن دارد؟ »، « زیستن ما آدمیان به صرفه است؟» اگر این مسأله فلسفى حل شد و فهمیدیم که زیستن به تحمل رنجهاى آن نمى ارزد، تنها راه منطقی ما خودکشى است. در مقابل، اگر فهمیدیم زندگى به زیستن آن مى ارزد، در اینجا نوبت به مسائل دیگر مى رسد و آن مسائل دیگر هم تا آخر عمر انسان به ترتیب اهمیت آنقدر زیادند که نوبت به فهم تعدادِ اعراض و جواهر نمى رسد. در نظر فیلسوفان اگزیستانسیالیست، مسائلى از این قبیل که “ماهیت مکان چیست؟ آیا عالم طبیعت متناهى است یا غیر متناهى؟ در طبیعت، خلأ امکان دارد یا خیر؟” که در نزد فیلسوفان قدیم از اهمیت بیشترى برخوردار بودند، کمترین اهمیت را دارند.
در نظر فیلسوف اگزیستانسیالیست ما باید خودمان را بشناسیم و این مسأله سزاوار وقت گذاشتن و عمرى را صرف این شناخت کردن است. به نظر آنها امور عامه فلسفه، طبیعیات و ریاضیات باید از فلسفه حذف شود، به استثناى بحث وجود و عدم خدا که از عمده مباحثى است که آنها به آن مى پردازند.چرا که بود و نبود خدا در زندگى ما بسیار مؤثر است. بیشتر کتابهاى این فیلسوفان به کتابهاى روانشناسى شبیه است. آنها در فلسفه خویش به دنبال منشأ اضطراب، دایره و محدوده نا امیدى، ارتباط محدود با نامحدود، آرزوى محدود و معقول یا آرزوى نامحدود و خام و… هستند و از نظر آنها این مسائل و امثال آن سزاوار بررسی هستند. بحث آزادى و اختیار الگو و مرجع الگو پذیرى در نظر آنها بسیار اهمیت دارد. یعنى اینکه آیا ما حق داریم در زندگى تقلید کنیم یا حق نداریم؟
در برابر این فیلسوفان، پوزیتویست ها علاقمند به مطالب ذهنى هستند. نوع موجودات، جوهر و عرض بودن آنها و ارتباط آنها با یکدیگر، تفاوت بین عالم حیوانات، نباتات وجمادات، معرفت و شناخت یک شىء و مطالبى از این دست مطالبى هستند که فیلسوفان پوزیتویست به آن علاقه مند هستند. همان مطالبى که به نظر فیلسوف اگزیستانسیالیست ارزش دانستن ندارد.
در نظر اگزیستانسیالیستها، سقراط بسیار با ارزش و با اهمیت است. چرا که او اول فیلسوفى است که همه را به سوى خودشناسى فرا مى خواند واز این رو پدرِ معنوی اگزیستانسیالیسم خوانده مى شود. شعار سقراط این بود که «خود را بشناس» و هر شناخت دیگرى را بى سود مى دانست. اگر به کى یرکگور هم پدر اگزیستانسیالیسم مى گویند دقیقاً به دلیل طرح مجدد همین شعار در نوشته هایش بوده است.

ادامه دارد…
ویرایش و تلخیص: محمد جوان شایانی

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید