یکشنبه, ۶ اسفند, ۱۳۹۶
عاشقانه آرام

از روزمرگی ها:عاشقانه آرام

برگشتم به خانه ی قدیمی، اتاقم همان است که بود. روی میز همان آینه ی کوچک و همان دفتر قدیمی. صفحه ی اولش نوشته...
روزمرگی ها

از روزمرگی ها:من همان جا مشغول مُردنم بودم!

تصویر رفتنت مثل قطاری است که در یک روز بارانی ایستگاه خالی را ترک می کند... می روی. دنبالت می دوم و سرما پوست...
سی تیر

داستان کوتاه:گزارش یک قتل

اکثر اتفاقات در این داستان رنگی از واقعیت دارند در روز سی ام تیرماه سال 1331 مامور ویژه اداره اطلاعات شهربانی در گزارش خود می...
نقطه آخر

از روزمرگی ها:نقطه آخر

تقدیم به شهرام داستان زندگی ما آدمها کتابی است که با گریه آغاز می شود و اشک. یکی بود، یکی نبود. زیر این گنبد کبود،...
روزمرگی ها

!Lost In Translation

من تمام زبان های جهان را می دانم و زبان دل اما... نمی دانم. تمام آجرهای جهان را می شناسم و دیوار جملات را...
میان تو و چشمانم تفنگی است

از روزمرگی ها:میان تو و چشمانم تفنگی است

این روزها... این روزها را این زمین از یاد نمی برد. در زمین هایی به جا مانده از تاریخ، زیر گرمای آفتابی که بیشتر...
وایکینگ

داستان کوتاه:محله ما چه سرسبز بود(قسمت دوم:وایکینگ ها)

از فردای آن‌ شبی که ابراهیم افتاد و مُرد، نقل محافلِ محله این بود که قاتل اصلی ابراهیم، ممد آقاست. با عقل که جور...
خاطرات... السلطنه

داستان کوتاه:از خاطرات … السلطنه

‏صبح نیت کرده بودم حمام بروم. تامل که نمودم ملتفت شدم که نروم تمیزتر می مانم. نرفتم. همانطور آب نکشیده حضور شاه شرفیاب شده،...
سرنوشت

از روزمرگی ها: آقای سرنوشت

من به سرنوشت ایمان دارم. وقتی دست جادویی اش را تا انتهای آرزوهایت فرو می برد و دقیقا آن یکی که همه ی دیگر...
داستان موسی

داستان کوتاه: محله ما چه سرسبز بود(قسمت اول:داستان موسی)

محله نمی دانست که دین موسی چیست. اکثراً در دلشان می گقتند "اون جهوده". اما در ظاهر بعضی ها بودند که موسی ارمنی صدایش...
روزمرگی ها

روزمرگی های آقای م.هیس (قسمت پنجم)

روز.../بیست و نهم دی ماه 1431 آسایشگاه سالمندان کهریزک – عصر یک روز معمولی دستم را به سختی بالا می آورم و صورتم را که...
روزمرگی های آقای م.هیس

روزمرگی های آقای م.هیس (قسمت چهارم)

روز دهم/ بیست و یکم دی ماه 1396 پیش از طلوع آفتاب صدایی که از مناره مسجد نزدیک می آمد، خیلی ضعیف بود و قاعدتاً...
روزمرگی

روزمرگی های آقای م.هیس (قسمت سوم)

روز هفتم/ دهم دی ماه 1395 چند وقتی است که دوباره می خواهم بنویسم. از روزمرگی ها. از رفت و آمدهایم در دنیای واقعی...شاید هم...
روزمرگی

روزمرگی های آقای م.هیس (قسمت دوم)

روز چهارم/ بیست و یکم دی سال 1385 باید از این شهر بروم . روزهای آخر هنوز مرا رها نکرده اند. قاعدتاً آدم باید احساس...
روزمرگی های آقای م.هیس

روزمرگی های آقای م.هیس (قسمت اول)

روز اول/ دوازدهم دی سال 1385 نشسته ام پشت کامپیوتر و اینترنت را ورق می زنم پی هیچ. حال و روزم مثل همه ی شبهای...